سلام
دیروز بابام سر شما یه دفعه ب من گفت ک آره چرا تو دفترت درباره اینکه ما شمارو اجبار کردیم و اینا نوشتی
در حالی ک من ننوشته بودم اینا رو
بعدش رفت تو اتاق آبجیم ی دفتر آورد دفتر آبجیم بود
ک درمورد سایه های زندگیش می نوشت 😭
خیلی چیزای شخصی بود
درباره یکی از فامیلامون ک قبلا باهاش اوکی شده
یا درباره حتی تمایلا..ت جن....
آنقدر شخصی
بابامم رفته همشون رو خوندهههه
از بین دفتر ها پیدا کرده
الان از خواب بیدار شدم دیدم سرش تو دفتر های منه داره میگرده
وقتی بیدار شدم یه دفعه از اتاق رفت بیرون
در حالی ک بش گفتیم کارت اصلا درست نیست و ... دیروز
من درباره کسی ک دوسش دارم و اینا نوشتم
بگم ک مامان بابام زیاد دوست نداریم باهاشون صحبت کنیم دوست داریم ی چیزایی تو دل خودمون بمونه و اینطوری با خودمون بودیم
ولی از اینکار خیلی بدم میاد میگردن تو زندگی آدم هر چقدر هم آدم بچش باشه نیاز ب ی حریمی داره
از دیشب همش بابا میگه ما رفیقی و فلانی باید هر چی باشه بیاید بگید
نمیدونم چکار کنم😭😭😭😭😭😭