کینه ای نبودم ،تا آن روزِ لعنتی که ماهیِ هفت رنگِ عیدمان ،وقتی خواستم آبش را عوض کنم دستم را گاز گرفت ...من ماهی ها را بی آزار و معصوم دیده بودم ،اصلا توقِع چنین برخوردی را نداشتم ...از آن روز ، من از ماهیِ کوچکِ تویِ تنگ ، بیزار شدم و هر ثانیه آرزویِ مرگش را داشتم ،،،آبش را عوض نمی کردم ،غذایش را نمی دادم ،هربار که نگاهم به نگاهِ متظاهرِ مظلوم نمایش می افتاد ، اخم هایم را تویِ هم می کشیدم ، زیر لب لعنتش می کردم و سرم را می چرخاندم ...به قدری از گازِ ناغافلش کینه به دل گرفته بودم که بعضی شب ها دلم میخواست ، او را بیندازم توی آبِ جوش تا شاید دلم خنک شود ...این حجم رذالت و سنگ دلی از من بعید بود !شاید هم بچه بودم و کمی در تصوراتم اغراق می کردم ...فقط خواستم بگویم ؛هیچ خیانتی نابخشودنی تر از خیانت در اوجِ اعتماد نیست !!!
خانواده اجازه نمیدن باهم بریم بیرون اشنا شیم مجبوریم تو خونه همدیگرو ببینیم تازه اگه قراره بیرون بریم باید با مادرا بریم اخه اینجوری که نمیشه همدیگه رو شناخت
خانواده اجازه نمیدن باهم بریم بیرون اشنا شیم مجبوریم تو خونه همدیگرو ببینیم تازه اگه قراره بیرون بری ...
یاد اولین پیادهروی با نامزدم افتادم 😅😅..مامانامون بودن اونا نشستن با هم صحبت کنن... ما هم صحبت میکردیم و راه میرفتیم...خیلی دور شده بودیم...بهمون زنگ زدن شما کجاییین😁😁...اولین جلسه که با هم رفتیم تو اتاقم تا صحبت کنیم دو ساعت طول کشید همش هم من حرف میزدم و سوال میپرسیدم برقا هم رفته بود تابستون بود بیچاره خانواده اش مبگفتن تموم نشد😁😁از اونطرفم مامانم علامت میداد چه خبره چقد حررف میزنی😅😅خب سوالام زیاد بوود😁
معنی" مخالف نظر منی ریپلای نکن "رو متوجه نمیشم😐خب اگه حرفت حقه وایسا جواب بده چرا در میری یا میتونی نظر ندی هیچکسم ریپلایت نمیکنه ... پای افکارت بمون... صبر کن عزیز من...عه😐😐😐...والا 😑😑😑😑
نه نمبشه با خانواده همو شناخت. اتفاقا با دقت بیشتری شناخته میشه. تو خونه هم باشه شما میرید تو اتاق صحبت میکنید... بابا صیغه برا چی. مگه نمیخایید آشنا شید. یکم با دقت تر رو این چیزها فکر کن...