چون اینجا بهشون خوش میگذره
جلوشون سفره میندازن جمع میکنن، یه ظرف نشسته
خونواده ما هم هر چی پول در میارن خرج شکمه و بنابراین اینی که خونوادهش خیییلی خسیسن و مادرم روش نمیشه ازش بخواد کاری انجام بده اینجا براش بهشته
غذاش رو میخوره بعدشم میره دور دور باز شب میاد شامش رو آماده میخوره
نه طرفی میشوره نه هیچ
آدم جرئت نداره بگه فلان چیز خوشگله یا اینو گرفتم، در جا داداش ما رو حرکت میده به سمت بازار
حسووود و پرحرف
داداش ما هم رفت چشم بازارو در آورد با این زن انتخاب کردنش، ما اصلا از خونوادهشون ، ظاهرش، فرهنگ و طایفهشون خوشمون نمیومد، خودشونو به زور قالب کردن حالا هم ۲۴ ساعته ور دلمونه😑