جاریم رفته تو ماه چهار بارداری همه میدونستن بجز من یه دوهفته قبل اومده بودن اینجا دعوتشون کردم کلی تدارک و این چیزا البته به زور مادرشوهر
امروز خاله شوهرم اومد حرف میزدیم گفتم آره جاریم دیروز حالش بد بود تپش قلب گرفته بود زنگ زدم احوال پرسی گفت بخاطر حاملگیش تازه اونجا فهمیدم حاملس دیروز به خواهر شوهرم زنگ زدم گفت آره خیلی عصبانی کرده خودشو نگفت حاملس واسه همین
بخدا هیچکی مثل من واسشون خوب نیست نه مادرشوهر نه جاری نه خواهر شوهر یکی به من نگفتن
من دوساله مدام تو راه دکتر زنانم واسه بارداری یا هم بخاطر اون نگفتن؟
اینجوری خودم قانع میکنم
کلا قطع رابطه میکنم اصلا نبینمشون