مادر شوهرم شده شبیه عقدایها هفته ای یبار ک میریم پیشش همش میخاد ثابت کنه ک ب شوهرم نزدیکتر از منه همش میگه عارووووووسسس پسرهه منها ایجاش ب من رفتها اوجام شبی منها
از وقتی من عروس ای خانوادهه شدم صمیمیتی بین ای دوتا من ندیدم از هم خیلی دور بودن و هستن همی احترامی ک بهش شوهرم میزارهم از من یاد گرفته ایقد بهش گفتم حق نداری با مامانت با تندی حرف بزنی و....چون تا عقد بودیم و یسال بعد عروسیمون با مادرشوهرم زندگی میکردم خودم میدیدم مثع موش و گربه با هم بودن هروقت کناره هم مینشستن همه میدونستم الانه ک ی ناراحتی پیش بیاد ایقد جلوش کوبیدم تا دیگه با مامانش بحثی نکرد حالا ک دور شدیم شدهه عزیز دور دونه همش در حاله تیکه پروندن ب منه
دیشب ی حرفای بارم کرد ک اونطرفش ناپیدا چ کنم از دسته این بجای اینکه برهه توی گذشتی ک با پسرش داشته دنباله علت اینکه چرا پسرش دیر ب دیر بهش سر میزنه و صمیمیتی ک بینشون نیست بگردهه سره جونه منه بدبخت کرده
بهدا قبلا میگفت اخرهه کاره شما ب ای میرسه ک ته سفرهه من باید نون خشکه ای ک من میزارم جلوتون بخورین
حالا ایطو چرب زبونی میکنه
یبار مریض بودم و خسته برا شوهرم صبحانه درس کردم خودمم نشستم پیشش برادرشوهرم امد خونه ب من گفت برو برام غذا درس کن خیلی گشنمه
شوهرمم گفت میبینی مریضه بزار ی لقمه غذاش بدم حالش بهتر بشه بعد درس میکنه برات یا خودت درس کن همش یدونه تخم مرغ میخاست
همون و مادرشوهرم شنید ی رسوایی سرهه ما در میاورد اشک میریخت ک همطون نوکرهه ای بچه منین منظورش همی برادرشوهرم بود
چرا پا نشدین ی لقمه غذا بهش بدین
اخه پسرهه ۱۹)۲۰ ساله منی ک از درد داشتم له میشدم بای. تخم مرغ میزاشتم دهنش
وقتی یاد ای حرفاش میوفتم و با کارای الانش مقایسش. میکنم اتیش میگیرم
ب همه زندگیه ما کار داره از ارایش چشم تا رنگ جورابم خستم کردهه دیگه
میخاستیم بریم مهمونی من لباس میپوشیذم امادهه مینشستم شوهرمم تایید میکرد ک ارهه خیلی خوب شدی دسته من و میگرفت میبرد پیشه برادرشوهرام ک بگهه ببینینن رنگ شالش بهش میاد یا نه
یبار گفتن نه شاله کهنه خودشو سرم کرد بردم مهمونی
چن بار همی کارا رو کردهه
دیه کشش ندارم میخام رابطمون و قطع کنم باهاشون ولی اخه داییم پدرشوهرمه ایقد مهربونه ک دلم نمیاد هعی کوتا میام هعی کوتا میام💔😭