وااااای خاطره ازلنزیادم افتاد تازه ازدواج کرده بودم خاله های شوهرم با مادربزرگ واقاجونش زنگ زدن که میان خونمون.منم به خودم رسیدم ولنزگذاشتم نمیدونم وسط مهمونی چطوری یکی ازلنزا ازچشمم افتاده بودیه چشم قهوه ای یه چشم طوسی.یه لحظه دیدم بابا بزرگش نگام میکنه زل زده بودبه چشام متوجه ام نمیشدم افتاده.تادیدم نگاه میکنه شک کردم رفتم دیدم افتاده کلی تو اتاق خندیدم کلی ام خجالت کشیدم.فقط شانسم گفت یه لنزدیگه داشتم اونوگذاشتم