امشب سوار تاکسی شدم که برگردم خونه همینجوری تکیه دادم و داشتم فکر میکردم به مامانم که چقدر زود منو با یه خواهر و برادر تنها گذاشت داشتم به اینبمیکردکه من با چی خوشحال میشم به این فکر میکردم که کی قراره زندگی منم بهتر بشه از صبح تا شب دارم درس میدم بعد اولیا با منت پولمو میدن داشتم به این فکر میکردم که دوستام با گوشی آیفون عکس قدی میگیرن خدایا بهشون بیشتر بده اما یه نگاهی به این پایینی هم بکن نمیگم تا حالا بهم ندادی اما خب اونا بت پول ددی دارن عشق و حال میکنن من اینجا دارم سگ دو میزنم برای جمع کردن پول برای نیلز های خواهر برادرم کلاسشون تحصیلشون کاشکی یه قدم برای منم برداری خلاصه که این شرایط برای هیچکس آرزو نمی کنم