عشق، نوریست که از دل هستی میتابد؛ نه آغاز دارد و نه پایان. در سکوت شب، صدای عشق را میشنوی، بیآنکه کلامی گفته شود. عشق، آتشیست که دل را میسوزاند، اما خاکستر نمیسازد؛ جان را میگدازد تا حقیقت را بیابد
عشق، سفریست از من به تو، و از تو به بینهایت. در این سفر، منِ محدود در تویِ بیکران حل میشود، و مرزها فرو میریزند. عشق، همان لحظهایست که چشم دل باز میشود و جهان را بیپرده میبیند؛ نه با عقل، بلکه با شهود
در عرفان، عشق نه طلب وصال است، نه ترس فراق؛ بلکه فنا شدن در معشوق است. آنگاه که عاشق، خود را فراموش کند و تنها جمال دوست را ببیند، عشق به حقیقت میرسد