یکی از اقوام دورمون چون وضعیت مالی مساعدی نداشتن زود دختراشونو شوهر میدادن و پسرها رو هم از سن کم میفرستادن سرکار
دختر دومشون تو ۱۵ سالگی با یه آقای بسیار محترم و زحمتکش و اهل خانواده که کارگرم بودن ازدواج میکنه
اون آقا مثل پروانه دور خانمش میچرخید و واقعا عاشقش بود
خانمش خیلی دوست داشت ادامه تحصیل بده و همسرشم بشدت مشوقش میشه و میگه تو کاریت نباشه
برو دنبالش من همه جوره پشتت هستم
من بیشتر کار میکنم تا تو رو به آرزوهات برسونم
خانم ادامه تحصیل میده و با رتبه عالی کنکور رو پشت سر میذاره و پزشکی تهران قبول میشه تو این مدت همسرش دو شیفت کار میکرده
بعد از اینکه خانم دوره عمومی رو پشت سر میذاره همسرش اصرار میکنه که باید تخصص بخونی خانمه هم تخصص رو با رتبه بالا قبول میشه
آقا خیلی علاقمند بود که بچه دار بشن ولی خانم میگفت نمیخوام فعلا به درسم لطمه ای بخوره آقا هم به خواسته اش احترام میذارم
خلاصه خانم تو دوران رزیدنتی میاد به همسرش میگه من و تو دیگه به درد هم نمیخوریم من کجا تو کجا من خجالت میکشم حتی به دوستام بگم ازدواج کردم هرجاهم میرم حلقه امو در میارم که نفهمن ازدواج کردم که بعدش بخوام جزئیاتو توضیح بدم که تو کی هستی و چی هستی
تو مثل یه لکه ننگ تو زندگیمی باید جدا شیم
آقا هم که میبینه کاری از دستش بر نمیاد ازش جدا میشه
حالا دیروز یکی میگفت که خانم با رییس بیمارستان نامزد کرده و پاییز قراره عقد کنن
میگن شوهرسابقش هرروز میگه من خودمو میکشم نمیتونم تحمل کنم
و جالبتر اینه که اسفندماه جداشده
واقعا دلم به حال همسر سابقش میسوزه