گفتم که با هم صمیمی بودیم اما اون به من چندان علاقه نداشت
روزی که با هم آشنا شدیم و واسه اولین بار صحبت کردیم قلبم پر از نور بود اما هر چی بیش تر می گذشت اون نور کمتر و کمتر می شد تا اینکه خاموش شد!
اشتباه کردم که این دوستی رو چند سال ادامه دادم
از تنهایی می ترسیدم ، حوصله ی آشنایی با آدم دیگه ای رو نداشتم و ندارم!
برام مثل روز روشن بود که باهاش آینده ای ندارم
از سال ۹۸ تا امسال که دوستی مون کجدار و مریز ادامه داشت به خوبی شناخته بودمش و می دونستم به درد ازدواج نمی خوره!
تجربه های زیسته ی ما فرق می کرد
اون اعتقادی به چیزایی که من بهش معتقد بودم نداشت
خلاصه ش کنم من با توجه به شناختی که ازش دارم کیس خاصی رو از دست ندادم اما اون محبت و دلسوزی و خیرخواهی منو از دست داد. هیشکی به اندازه ی من خیرخواهش نبود
می دونی چیه سیما ؟ دلم می خواد یه روز بهم پیام بده و بگه حلالم کن ....