2777
2789
عنوان

سلام

200 بازدید | 28 پست

سلام سیما جان

حالت چطوره ؟ بهتری ؟

به یادت هستم عزیزم


منم مثل تو امیدوار بودم که ورق برگرده و کنار اونی که روزگاری بهش علاقه داشتم باشم اما نشد

دیروز دختری بهم زنگ زد و گفت همسر فلانی ام! ظاهرا پیام های منو تو گوشی اون آقا دیده بود . داستان مفصله !

یاد روزایی می افتم که با امیدِ ته قلبم دعا می کردم ، واسه عالم و آدم دعا می کردم

سحرها بیدار می شدم ، زیارت عاشورا و نماز می خوندم ، واسه" اون " ویژه دعا می کردم

بعضی وقتا میگم اون همه دعا که من و سیما کردیم کجا رفت ؟

به آسمون رسید یا نه ؟

من و اون با هم خیلی صمیمی بودیم

به خودم میگم اگر یه روز مردی بیاد تو زندگیم بازم همین قدر باهاش صمیمی میشم ؟ همسن و سال بودیم و هر دو از تنهایی خسته بودیم

من البته می دونستم هم مسیر نیستیم و تلاش و تقلای من به جایی نمی رسه

اما باز هم ته قلبم اندازه ی سر سوزن امید داشتم

زندگی خیلی واقعی تر از فکر و خیال ها و آرزوهای ماست

@english‍ 

گفتی سلام سیما جان حس کردم پیام شخصیه واسه من یا اشتباه دیدم🥺نگران و ناراحت نباش همه چی دست خداست ا ...

اسم تو هم سیما هست ؟ 

درسته عزیزم ، خدا خیر ما رو می خواد اما بعضی وقتا که آدم به خواسته ی دلش نمی رسه دیدن خیری که تو داستان پنهانه سخت میشه

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

سلام راضیه جان. بد نیستم خداروشکر.

اصلا نمیدونم چی بگم. شوکه شدم گفتی بهت زنگ زده‌. تصورشم سخته. ولی چه جالب که هنوز پیامهاتو تو گوشیش نگه داشته‌ .. که خب میگی خیلی صمیمی بودیم. 

اره ماهجان، زندگی خیلی سخت تر از تصورات ماست‌. نمیدونم درسته بگم یا نه ولی احساس میکنم فریب اعتقاداتی رو خوردم که یه عمر باهاش بزرگ شدم. اونهمه دعا و نماز و چله و اشک ریختن و ... که تو دل شکستگی محض میخوندم نه تنها تو اون موضوع خاص، بلکه تو هیچ زمینه ای از زندگیم تاثیر نداشت. من که گاهی فکرمیکنم همونطور که تو جامعه نامرئی ام و هیچکس با اینهمه حضور فعال منو نمی بینه و ندیده، احتمالا خدا هم منو نمی بینه و ندیده. 

ولی راستش مدتیه که دیگه امید به هیچکس و هیچی ندارم، ناامیدتر از همیشه ام نسبت به آینده و زندگی، منتظر هیچی نیستم، خصوصا از ازدواج، منزجر شدم از کانسپت اش اصلا. به معنای واقعی رها کردم. نمیدونم چی شد ولی از ته دلم میگم محسنم رها کردم... عشق واقعی هیچوقت فراموش نمیشه ولی دیگه پیگیر و امیدوارش نیستم. سوال و جوابایی که تو قلب و مغزم هم هست و همیشه منتظر بودم یکی جواب بهم بده رو هم فراموش کردم. به معنی واقعی کنده شدم از زمین و هرچی بهش مربوطه. اصلا یه حالت بی وصف. درسته برگشتم به اون روزمرگی های سابق، دلم خالی شده از عشق، ولی میتونم بگم اون سنگینی مفرط ازم برداشته شده. چون انتظار خیلی سخته. چه منتظر کسی باشی چه منتظر روزهای بهتر بودن...

۳ ماه اول امسال حال و روزم در حد مرگ بود، خیلی سخت گذشت. ولی الان یکمی بهترم الحمداله. 

اینارو گفتم که بگم برات دعا میکنم به حال امروزم برسی. شاید زیاد تعریفی نباشه ولی بی شک از اون دوران هول و هراس بهتره‌. 

ورق تو هیچ زمینه ای واسه من بر که نگشت هیچ بدترم شد. فقط در عجبم از جان سختی خودم. که چی گذشت و هنوز نفس می کشم...

سلام راضیه جان. بد نیستم خداروشکر.اصلا نمیدونم چی بگم. شوکه شدم گفتی بهت زنگ زده‌. تصورشم سخته. ولی ...


خودم شوکه نشدم وقتی گفت همسر فلانی ام. پیام های من که تو گوشی اون مونده بود مال همین فروردین و اردی بهشت بود. 

مدتی بود از همه جا به جز ایتا و روبیکا بلاکم کرده بود!

دلیلشو نمی دونم ! منتظر بودم ازم عذرخواهی کنه که نکرد 

آخرین بار ۳۱ خرداد بود که دیدم تو ایتا و روبیکا پیام داده 

نوشته بود سلام و منتظر بود من جواب بدم که منم جواب ندادم

چی می گفتم ؟ 

اونم دیگه چیزی نگفت که مثلا دارم ازدواج می کنم و .‌....

الآنم نمی دونم عقد کرده یا تو مراحل قبل از عقد هست

در هر صورت فرقی نمی کنه 

دیروز بعد از تماس اون خانم بهش تو روبیکا پیام دادم و گفتم که همچین تماسی دریافت کردم ، چیزی نگفت و بلاکم کرد

بعدشم تو ایتا پیام داد و گفت لطفا دیگه پیام نده!

امیدوارم هر کی هر جا میره به خوشی و عافیت بره

سلام راضیه جان. بد نیستم خداروشکر.اصلا نمیدونم چی بگم. شوکه شدم گفتی بهت زنگ زده‌. تصورشم سخته. ولی ...

گفتم که با هم صمیمی بودیم اما اون به من چندان علاقه نداشت

روزی که با هم آشنا شدیم و واسه اولین بار صحبت کردیم قلبم پر از نور بود اما هر چی بیش تر می گذشت اون نور کمتر و کمتر می شد تا اینکه خاموش شد!

اشتباه کردم که این دوستی رو چند سال ادامه دادم

 از تنهایی می ترسیدم ، حوصله ی آشنایی با آدم دیگه ای رو نداشتم و ندارم!

برام مثل روز روشن بود که باهاش آینده ای ندارم 

از سال ۹۸ تا امسال که دوستی مون کجدار و مریز ادامه داشت به خوبی شناخته بودمش و می دونستم به درد ازدواج نمی خوره!

تجربه های زیسته ی ما فرق می کرد 

اون اعتقادی به چیزایی که من بهش معتقد بودم نداشت

خلاصه ش کنم من با توجه به شناختی که ازش دارم کیس خاصی رو از دست ندادم اما اون محبت و دلسوزی و خیرخواهی منو از دست داد. هیشکی به اندازه ی من خیرخواهش نبود

می دونی چیه سیما ؟ دلم می خواد یه روز بهم پیام بده و بگه حلالم کن ....


خودم شوکه نشدم وقتی گفت همسر فلانی ام. پیام های من که تو گوشی اون مونده بود مال همین فروردین و اردی ...

یه آیه از قران که خیلی دوستش دارم وبارها حتی پروفایلم گذاشتم ایه ۲۸۶ بقره است: "خدایا آنچه طاقت تحمل آن را نداریم بر ما مقرر مدار". یا همون آیه بالاتر میگه خدا هرکس را به اندازه توانایی اش تکلیف میکنه. 


خیلی از من توانمندتر هستی ماهجان‌. من بودم نمیتونستم. شاید برای همینه که خدا هیچوقت نشونم نداد محسن واقعا ازدواج کرده یا نه. با اینکه بارها التماس کردم نشونم بده تا دل بکنم. هرکسی توان تحملشو نداره. 

خدا کنه این موضوع باعث بشه رها کنی. خیلی از این جمله بدم میومد وقتی کسی بهم میگفت. میگفتم اصلا نمیدونه تا چقدر فرو رفتم که اینو ازم میخواد. ولی چاره ای نیست. یه سری چیزا و آدمها میان که نمونن. حکمت این اومدن و رفتن چیه و چرا فقط بعضیا باید تحملش کنن رو نمیدونم ولی میدونم یه جایی باید نقطه ی پایان بذاریم. 

امیدوارم شروع بعدی برات بهترین باشه عزیزم. هنوز دیر نیست. البته اگر قلب و احساسی مونده باشه که بخوایم برای کسی خرجش کنیم. برای من چیزی باقی نمونده. 

مطمئنم که بخاطر سن و سالمون راحتتر از جوون ترها تحمل میکنیم. ولی حقیقتا میفهمم چقدر برات سخته. اینکه یکی همدردت باشه بنظرم کمک کننده است از لحاظ روحی. 

ولی ببین هرچند سخت ولی رسیدی به پایان. و "پایان" برات یه تعریف داره تا همیشه. من هنوز نمیدونم پایان داستانم چی شد... بغضم گرفت باز...

گفتم که با هم صمیمی بودیم اما اون به من چندان علاقه نداشتروزی که با هم آشنا شدیم و واسه اولین بار صح ...

اره میفهمم. گاهی با خودم میگم اگر میدونستن چه محبتی رو میتونستن داشته باشن و نخواستن ...

مگه کمه اینهمه دوست داشتن خالصانه و محبت عمیق و خیرخواهی و نگرانی و وفاداری برای یکنفر. تو این دنیای هزار رنگ. 

خیلی ناراحت نباش گل. بقول خودت خیلی کیس بزرگ و پرفکتی رو از دست ندادی ولی ایشون قطعا شکست بزرگی خورده. هرکس اندازه لیاقتش از زمین برداشت میکنه. 

فقط حیف از اون وقت و جوونی و عمری که رفت. اگر بتونیم برای اینا خودمونو ببخشیم خیلی حالمون بهتر میشه. 

ولی جمله ی آخرت: حسرتش منو میکشه بالاخره. که یکروز بیاد و بگه حیف که نموندم و رفتم. ببخش منو.


اره میفهمم. گاهی با خودم میگم اگر میدونستن چه محبتی رو میتونستن داشته باشن و نخواستن ...مگه کمه اینه ...

بعضی سوالا جواب نداره سیما

جهان هستی و زندگی و ... خیلی پیچیده و پر رمز و رازه

تو این چند سال چند بار ازم پول قرض گرفت

بارها پای درد و دلش نشستم

چند بار واسه زن برادرش کاری انجام دادم

مادرش عید امسال فوت کرد ، براش نماز شب اول قبر و قرآن و دعا خوندم

حلالش باشه هر کاری براش کردم ، از من هیچ حقی به گردنش نیست اما خیلی دلم می خواد یه روز یادم بیوفته و با بغض و اشک ازم حلالیت بخواد

چون منو به گریه انداخته بود

اره میفهمم. گاهی با خودم میگم اگر میدونستن چه محبتی رو میتونستن داشته باشن و نخواستن ...مگه کمه اینه ...

ولی خودمونیم سیما 

تازه از راه رسیده و بسم الله گفته که دختره پیامای منو تو گوشیش دیده و دوستیش با من لو رفته !

آدم کم عقل این جوریه ها! 

دیروزم خانومه بنده خدا با آرامش و محترمانه با من صحبت کرد

می خواست بدونه ما چرا و راجع به چی با هم چت می کردیم 

اما من دستپاچه شدم و زدم به حاشا و گوشیو قطع کردم

دیگه نمی دونم به روی اونم آورده یا نه 

ولی من بهش پیام دادم و گفتم که ماجرا فاش شده

ولی خودمونیم سیما تازه از راه رسیده و بسم الله گفته که دختره پیامای منو تو گوشیش دیده و دوستیش با من ...

حتما توقع نداشته طرف گوشیشو ببینه .منم تعجب کردم. 

معلوم نیس ارتباط شون در چ حده و از این به بعد چی میشه. 

اگر اونم حاشا کنه که خب احتمالا حل میشه و میرن جلو. 


بعضی سوالا جواب نداره سیماجهان هستی و زندگی و ... خیلی پیچیده و پر رمز و رازهتو این چند سال چند بار ...

بگذر و فراموش کن. سخته و تلاش میخواد‌ .

امیدوارم زودتر حالت بهتر بشه 🍃🌹

حتما توقع نداشته طرف گوشیشو ببینه .منم تعجب کردم. معلوم نیس ارتباط شون در چ حده و از این به بعد چی م ...

امیدوارم با هم زندگی خوبی داشته باشن

چه میشه کرد ؟

هیچی بدتر از انتظار نیست

خدا رو شکر که داستان تمام شد

تا وقتی که اون نرفته بود دنبال زندگیش با وجودی که می دونستم قسمت من نیست اصلا نمی تونستم به کسی دیگه فکر کنم ! تا اسم خواستگار می اومد حالم بد می شد ، چشم امیدم به اون بود!

الآن که اون رفته دنبال زندگیش منم راحت شدم و اگر شرایطش پیش بیاد می تونم به آینده م با کسی دیگه فکر کنم

هر چند که نای دل بستن به کسی رو ندارم اما به خاطر پدر و مادرم میگم که نگران زندگی و آینده م هستن

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

کمککک

اعتمادبهنفس | 31 ثانیه پیش
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز