با پارتنرم دوشب پیش بحث که کردیم))
تموم شد و آشتی کردیم باهم تو اون دوشب حالش خوب نبود هی هرشب پا میشد و میرفت کافه با رفیقاش منم چیزی نمیگفتم.
امشب بحثی نکردیم با هم دیگه بهش زنگ زدم میگه میخام برم کافه گفتم نه نرو میگه مگه دست توعه من میرم الانم پاشد ورفت))
قبلا بهش یه بار میگفتم نرو جرعت نمیکرد بره
بگید چیکار کنم که عقلش سرجا بیاد
منم که بهش میگم میرم بیرون میگه نه اصلا تو نباید بری و اینا
اگه بری فلانو بلان
امشبم حالم بد شد چشام میسوزه دیگه از شدت گریه
نمیخام بره بیرون چون خودمم نه خونوادم میزارن برم بیرون نه خودش