شب قبل از اینکه کار من و نامزدم به طلاق کشیده بشه،
بهش گفتم بریم تو خونهمون ببینم کارای ساخت و ساز به کجا کشیده.
خیلی ذوق خونه رو داشتم!
منو برد اونجا و من داشتم کابینتا رو نگا میکردم که یه لحظه چشمم افتاد بهش.
دیدم با نفرت تمام داره نگام میکنه و دندوناشو روی هم فشار میده!
فرداشم به یه بهونه الکی بهم بیاحترامی کرد و من دیگه عصبی شدم.
گفتم تو که چشم دیدن منو نداری، برو.
سه ماهه رفته... به همین راحتی... و با یه دختر دیگه ست.
اون دختره رو میخواسته لابد ببره تو خونه و زندگیش... :)
برای دل شکستم دعا کنین لطفا.