دلم خونه از حال مادرم.حتی منی که تو بیشتر تاپیک نوشتم توکل کنید دیگه طاقتم داره تموم میشه نزدیک دوسال هر روز صب میآوردند خونه من ولی از وقتی زایمان کردم دخترم ساعت ۳ صبح پا میشه و نمیزاره بخوابم.چند بار اومده پشت در مونده چون مادرم خونمون شوهرم قبل ۹ صبح به بعد میومد خونه و استراحت میکرد و به خودمون وقت میداد الان اصلا نمیاد روابطمان بشدت سرد شده.حتی به جدایی فکر کردم از بس دعاهاتون زیاد شده.چیکار کنم تک دخترم الان باید مادرم میبود کنارم و کمک حالم بود ولی الان....
تو این موقعیت باید اسباب کشی کنم برادرم چند سال اسباب کشی دات بابام مجبورمون میکرد بریم جمع کنیم و بعد بشورم و بزارم سرجاش و خونه آماده تحویل بدیم و بیاییم الان اصلا حتی نگفته کاری داری یا نه.بی دلیل حتی باهام حرف نمیزنه چون یه مثل قبل نمیرم به عروس ها سرویس بدم. دلم خیلی گرفته چند وقته روابطم کمکردم آخه تو جمع بهم بی احترامی میکنند راحت.میخواست بره زیارت اومد تو خونه ام ولی نه جواب سلامم داد نه گفت دارم میرم اومد دخترم و بوسید و رفت. تو شهرمون یه مسجده به اسم مسجدامام زمان گفتم یا امام زمان دردام خیلی زیاد شدهههه کاش گشایش تو کارم بیاد من تک دختر اون برادرم زنش باردار و شرایط خاص اون یکی برادرم تو شهر غریب اون یکی مجرد و پی رفیقاش این وسط مادر من چرا اینجوری.