من تو جانبو كار مبكنم سرپرستمون يه خانوم خيلي خوبه خيلي هم هوايه خانوما رو داره ولي امروز نميتونست بياد و يه اقايي جاش اومد
بعد يكي از پسرا كه تازه اومده و قراره منتقل بشه بره يه جايه ديگه دستيار باشه انگار قبلا جايه ديگه سرپرست بوده و ... خلاصه فاز مديريت برداشته بود و دستور ميداد حالا من هر چي ميگفت ميگفتم چشم حالا ميگفتم دوست دارت چشم بشنوه بزار چشم بگيم بهش
بعد يه دختره اومد بستني بخره اومد گفت فلان بستني رو داريد اين پسره گفت نه نداريم من فكر ميكردم هست گفتم : اره تو يخچال هست نگاه كن هستش من ديروز ديدم.
پسره يهو داد زد كه نه نيست من ميدونم رو حرف من حرف نزن واي نميدونبد چجوري اون مشتري خجالت كشيدم سرم داد زد انگار اب شدم 😑 بغضم گرفت رفتم اتاق پروو گريه كردم اومدم بيرون ديدم دوباره شروع كرده خاتم فلاني فلان كار و كن فلان چيز بيار منم محل نميزاشتم داد زد كه با شماممممم
بعد ديد محل نميزارم گفت شوخي ميكنم شوخي كردم 😐
انقد حالم گرفته شد نشستم كلي گريه كردم كه يهو همكار خانمم اومد رفت بهش گفت چيكارش كردي كريم ميكنه و بحث كرديم باهم
تا سرپرستمون اومد يهو ديدم سرپرست ميگه خانم فلاني بيا كارت دارم اقاي فلاني شما هم بيا گفت چي شده پسرع شروع كرد كه كار نميكرد و ميخنديدن فقط منم دستور دادم حرف نزنه😐ميتونيد دوربينا رو چك كنيد تا من ميومدم حرف بزنم سرپرستمون نميزاشت كه آخر به پسره گفت برو
بعد به من گفت من اين و ت خ .. ممم حساب نميكنم بعد تو نشستي گريه ميكني خودت و ضعيف نشون ميدي جلوش
از اين بعد چيزي گفت بگو من از سرپرستم حرف ميشنوم فقط
گريه هم نكن با گريه چيزي درست نميشه من خودم گريه هامو كردم چيزي درست نشده.
خيلي ناراحتم حس بدي گرفتم كثافت عصابم و ريخت بهم پسره از اين ناراحتم كه چه قدر گريه كردم و حرص خوردم