امشب مهمون داشتیم. دخترش دو سالو نیمه بود. یعنی زلزله راه انداخته بود خونمون. صورت پسر سه ماهمو چنگ انداخت. بندا خدا انقدر گریه کرد سیاه شد. صورتشم خون اومد. بعد رفت کالسکه ی پسرمو داغون کرد. بعد شروع کرد رو تختش بالل و پایین پریدن. تختشم داغون کرد. پدر و مادرشم هیچی بهش نمیگفتن. تهش ماماتش یه اخم کوچولو میکرد. مامانش به باباش میگفت ببین داره کالسکه رو داغون میکنه. باباش میگفت اشکالی نداره...ینی من داشتم منفجر میشدم...چقدر زشته که پدر و مادر انقدر بی مسئولیت و بیخیال باشن. من که دیگه دوست ندارم باهاشون رفت و امد کنم. با اینکه خیلی پولدار و با کلاسن ولی فکر نمیکردم انقدر بی فرهنگ باشن