امشب مهمون داشتیم. دخترش دو سالو نیمه بود. یعنی زلزله راه انداخته بود خونمون. صورت پسر سه ماهمو چنگ انداخت. بندا خدا انقدر گریه کرد سیاه شد. صورتشم خون اومد. بعد رفت کالسکه ی پسرمو داغون کرد. بعد شروع کرد رو تختش بالل و پایین پریدن. تختشم داغون کرد. پدر و مادرشم هیچی بهش نمیگفتن. تهش ماماتش یه اخم کوچولو میکرد. مامانش به باباش میگفت ببین داره کالسکه رو داغون میکنه. باباش میگفت اشکالی نداره...ینی من داشتم منفجر میشدم...چقدر زشته که پدر و مادر انقدر بی مسئولیت و بیخیال باشن. من که دیگه دوست ندارم باهاشون رفت و امد کنم. با اینکه خیلی پولدار و با کلاسن ولی فکر نمیکردم انقدر بی فرهنگ باشن
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
خواهرشوهرای من دقیقا اینجوری ان.تو رو خدا راهکار دارید بگید من چکار کنم.ینی یه دکوری سالم تو خونم ندارم همه این آشغالا شکستن پدر مادراشونم هیچی به بچه های تخس و بی تربیتشون نمیگن.یبار به یکیشون گفتم نکن خواهرشوهرم جوری پاچمو گرفت که نگو
اگر مقدوره برای آرامش روح برادر جوونمرگم صلوات بفرستید. با زور و دعوا و تهدید ازدواج کردم. از اون روز دیگه رنگ خوشی ندیدم. تمام آرزوهایی که داشتم و در مسیرشون بودم دود هوا شد. شوهرم و خانوادهش نمیتونستن تحمل کنن موقعیت منو. نمیتونستن خودشون رو بالا بکشن، منو محکم کوبیدن زمین. از اون روز نماز و چادرمو گذاشتم کنار. دیگه هیچ امیدی ندارم. هرشب وقت خواب یه دور سناریو میچینم که خودم و بچههام قرص بخوریم و بخوابیم و صبح بیدار نشیم. دلم شکسته. ده سال از جوونیم تباه شد. میشه یه روز از دست این مرد خلاص بشم؟ یا قراره این آرزو رو هم به گور ببرم؟