بيايد داستان خواستگاري خودمو براتون تعريف كنيم
ي خواستگار سنتي برام اومد و خانوادم و من واقعا پسنديديم و ب توافق رسيديم قرار شد جلسه دوم هم بيان و اومدن ك مادر پسره گف پسرم دوسال با دختر داييش عقد بود (بعدها متوجه شدن ك پسره شير زنداييشو خورده بجور خواهربرادر ب حساب ميان)و اينكه كلي جرو بحث داشتن و چون اون لحظه من اوكي رو داده بودم و بهم نگفته بودن همون لحظه سكوت كردم شناسنامه ك اومدن بگيرن ديدن توخونه ي اسم ديگه صدا ميزنن و تو شناسنامه اسمم ي چيز ديگس مادر پسره گفت ك ممكنه دختره عقد كرده باشه طلاق گرفته باشه شناسنامشو عوض كرده بخاطر اين مسئله خاستگاريمون ب هم خورد خواستم بگم هيچوقت كوتاه نيايد بايد همون لحظه همه چيو خراب ميكردم ولي كوتاه اومدم.