پشت در اتاق پا به پا شد. میترسید اگر حرف بزند دوباره سروان عصبانی شود. راه افتاد در محوطه. برف تا مچپایش رسیدهبود. جلوی پلههای برجک نگهبانی ایستاد و به رد پاهایش روی برف نگاه کرد. بعد از پلهها بالا رفت. ایستاد رو به دشت. سفید، تا نهایت دید سفید. دستانش را به هم مالید تا گرم شوند. با خودش فکر کرد کاش به سروان گفتهبود. تاریکی داشت به سرعت از آسمان به زمین سرایت میکرد. با دست، قندیل کوچکی را از سقف برجک کند و پرتاب کرد آن طرف دیوار.
دوباره همانساعت صدا شروع شد. از پشت دیوار شروع شد، رسید تا برجک، دیوانهاش کرد، رفت تا ساختمان اداری، رفت تا آسایشگاه، رفت تا بندها، تا انفرادیها، تا دیوار آخر محوطه، تا کوه پشت زندان. صدا، صدا، صدا. صدای زنی که لالایی میخواند و بعد گریه میکرد. سرباز کلاه کاپشن را روی گوشش فشار داد اما صدا رد میشد. از همهجا.
موقع تعویض پست، به سرباز بعدی گفت تو هم میشنوی؟ سرباز سرش را تکان داد که یعنی میشنود. پرسید نیومدن جنازه پسره رو ببرن؟ سرباز گفت نه، کسی رو نداره. گفت همهش فکر میکنم صدای مادرشه. سرباز گفت مرخصی بگیر، اینجا زود دیوونه میشی. زندون همینه. بعد پلهها را رفت بالا.
ایستاد وسط محوطه. صدای زن پیچید توی نفسش. گذاشت گریهاش بگیرد. همانجا نشست و زانوهایش را بغل کرد. برف میبارید. سفید بود همهجا. سفیدِ سفید
#حمیدسلیمی
#دلنوشته
#داستانک