فراموش نمیشه هیچ وقت
اما برات بی اهمیت میشه
یکی میشه مثل بقیه
اینو منی میگم که از ده سالگی عاشق یکی شدم و تقریبا نگاه و حسامون متقابل بود
الان جفتمونم متاهلیم بعد هفت سال تو مراسم ختم همو دیدیم چشم ازم برنمیداشت اما برای من خیلی عادی شده خودمم باورم نمیشه کسی که تا چندسال پیش براش میمردم اینجوری عادی شده برام
اصلا دیگه به عشق و عاشقی اعتقاد ندارم حس میکنم همش حس آدم نسبت به زمان و مکان همیشه متغیره و هیچی همیشگی نیست
تنها عشق، عشق مادر و فرزنده که بی انتهاست