مادر شوهرم تونامزدی خیلی به ناحق پشت سرم حرف زد پدر شوهرم میخواست عروسیمو بهم بریزه تاچند وقت باهامون قهر بودن خواهر شوهرام هیچکدوم نیومدن عروسیم اینقدر بدی کردن انقدر زجرم دادن که شوهرم گریش گرفت دیگه حساب کن اما بعدچندوقت یادش رفت مادر شوهرم چنان کرد که شوهرم زد توگوشم انقدررررر سختی کشیدم که الان دارم ازبغض خفه میشم دیگه از همه چی خسته شدم از تنهایی از بدبختی فقط بخاطر بچه هام دووم اوردم سنم پایین بود خیلی نادون بودم والان فهمیدم باید چکار میکردم وافسوس...بازبگم یابسه