ای هفته کتاب کسی گلدان ها را آب نمی دهد نوشته ی آرش آذرپناه رو خوندم که راستش مرددم که برای خوندن به کسی پیشنهاد کنم یا نه...
راستش من مدت هاست با داستانهای ایرانی بعد انقلاب مشکل پیدا کردم و یه جورایی زده شدم، اینو گفتم بخونم بلکه نظرم رو عوض کرد چون یه آشنایی ای هم با نویسنده داشتم، ولی متاسفانه نشد که نشد (نکته: ممکنه در پست بعدی نظرم رو به تغییر بره)
از پاراگراف اول که خوندم به نظرم خودنمایانه اومد. مثلا استفاده از یه عبارت بی ادبانه ی کاملا بی ربط تو همون پاراگراف اول که اصلا به بقیه جمله ها نمیومد و انگار نویسنده می خواست cool بودن خودش رو نشون بده، و دیگه استفاده از اسم های عجیب غریب برای شخصیت ها که واقعا دیگه داره شورش درمیاد تو داستانای ایرانی!!
و یه چیز دیگه در مورد داستانهای ایرانی که دوست ندارم اصلا، راستش فکر می کنم دیگه خیلی بیش از حد از شخصیت کله گنده های قبل انقلاب که دور هم مشروب می خورن و به رقص و هنر علاقه دارن گفته شده. دیگه شورش دراومده. واسه من تبدیل شده به یه چیز مضحک که وقتی می خونم می گم اه، بازم از این چیزا.
چون همه ی این چیزا واقعا چیزایین که ما دور و بر خودمون نمی بینیم!
مشکل دیگه ی داستانهای ایرانی اینه که همش دارن در مورد یه چیز مبهم می نویسن انگار معلوم نیس دقیقا چی می خوان بگن. واقعا من یکی فکر می کنم تکنیک نوشتن یاد گرفتن اما ایده خاصی نداشتن برای پلات.
تلاش برای آزمون و خطای سبک جدید نگارش کاملا مشهود بود تو این کتاب، که می خواست از آثار پست مدرن تقلید کنه، نمیتونم بگم کاملا ناموفق بود اما کاش به اندازه ی فرم، به محتوا هم توجه می شد
منو یاد سه قطره خون صادق هدایت می انداخت، مخصوصا به خاطر گربه.
