2777
2789
عنوان

و دوباره

76 بازدید | 8 پست

برق رفت. دوباره.


وقتی برق می‌ره، خیلی چیزها رو با خودش می‌بره. از گرمای بخاری برقی بگیر تا روشنایی صفحه‌ی کامپیوتر. و حتی لبخند اعضای خانواده. اینترنت کند می‌شه و گوشی به هیچ دردی نمی‌خوره. نهایتا بتونی باهاش لانچ گیم بازی کنی و دایناسور گوگل کروم رو از روی موانع بگذرونی، و بعد از هربار باختن غرغرکنان گوشی بذاری سر جاش. وقتی برق نیست، از همیشه مضطرب‌ترم. به گذشته و اجدادم فکر می‌کنم و افرادی که توی زندگی‌شون برق ندیدن. به آدم‌هایی که اونقدر شانس نداشتن تا از فواید صنعت بهره ببرن، و اونقدر خوش‌شانس بودن که این ناامیدی خفه کننده‌ی بعد از قطعی برق رو احساس نکنن.


چند ساعت می‌گذره و برق همچنان سر و کله‌ش پیدا نمی‌شه. هیچوقت انقدر دلتنگ نبودم. دلتنگ برق! کی فکرش رو می‌کرد دلم برای برق بیشتر تنگ بشه تا مامان؟


 وقتی می‌رم حموم، نمی‌دونم دارم چه غلطی می‌کنم. قبل از دستشویی رفتن، شیلنگ آب رو می‌گیرم رو زمین تا اگه سوسکی اونجا بوده، بپره و بره. چندین بار کلید برق رو از سر عادت لمس می‌کنم و هر بار به حماقت خودم لعنت می‌فرستم. باید مقاله رو تکمیل کنم، اما لپتاپ شارژ نداره و برق نیست. حتی لانچ گیم هم از لیست سرگرمی‌ها خط می‌خوره، چون نمی‌خوام بخاطر یه تیرکس، شارژ گوشی رو تموم کنم. 


برق نیست. هوا سرد و ابری و بی‌بارونه. با پنج‌تا مولکول اکسیژن، ده تا هیدروکربن می‌بلعم. اینجا می‌تونه آخر خط باشه و نبودن برق، فقط یک دلیل از میلیون‌ها دلیل ناراحتی و خشم و اضطراب من، یا شاید هم ماست.

میگن خورشید پشتش به ماست.

انشا بود؟ 

بیا با اینترنت خط آشنات کنم دیگه افسردگی نگیری 

🩷سزاموئید=اصطلاح آناتومیکال برای استخوان های کنجدی بدن؛الهام گرفته از جثهٔ ریزنقشم(اردیبهشت 1403)|| من تنهاییام رو کشیدم،حسرتام رو خوردم،حس مضخرف ناکافی بودن رو بیشتر از هرکسی از نبودنات و نخواستنات تجربه کردم،فرصتام رو هم دادم،دیگه درست هم بشی و بیای سراغم منم که دیگه "نمیخوام".(29فروردین1404)||من تمام خاطراتی که حتی در ذهنم از تو داشتم را پاک کردم دیگر تمایلی برای فکرکردن به آنها ندارم، خاطرات خوبت حسرت و نفس عمیقی را در من زنده میکند و خاطرات بد ات نفرت و دل شکستگی را، هیچکدامشان را نمیخواهم یادآوری کنم، از تو برای من فقط یک حس به جا مانده، یک حس قدیمی و کمرنگ که گه گداری از دلم میگذرد... (10تیر 1404)|| فکرمیکردم از تو درمان شده ام، مثل مخدری که از خون بیرون میرود. خواستم بنویسم سم، دلم نیامد. هم آینده ای برایمان وجود ندارد و هم ترک عادت فکرکردن به تو برایم غیرممکن شده است. هم نمی‌خواهم برگردی و هم دلم برایت تنگ شده، نمی‌دانم اگر دوباره پیغامی از تو بگیرم چه حسی خواهم داشت(27 تیر 1404)|| پس از تو، دیگر پذیرش نبودن ها، رفتن ها و پذیرش اینکه انسان ها نا امید کننده اند برایم راحت تر است (16شهریور1404)|| از من انسان جدیدی ساخته شده،کمی بی عاطفه تر کمی قدرتمند تر، کمی اجتماعی تر، اما در حق مردم مهربان تر شده ام، هنوز اعتقاد دارم اعمال انسان به او برمیگردد، از نگاه به گذشته بدم می آید، گذشته برای من تمام شده(1 آذر 1404)|||

5 سال بود منتظر نی نی بودیم ولی خبری نبود🥺

پارسال محرم یه نی نی تو بغل مامانش دیدم که یه لباس سفید پوشیده بود با دوتا بال فرشته پشتش🥹

از مامانش آدرس فروشگاه رو پرسیدم و منم همون موقع یه لباس سقا به نیت بارداری خریدم☺️

باورت میشه امسال منم یه فرشته کوچولو دارم و میخوام ببرمش مراسم شیرخوارگان ؟😍

بیا بزن رو این لینک و لباس محرم نی نیمو ببین🥰

خاله زنک باباته احمق

بابام مثل تو نمیاد سایتی که زن‌ها توش فعالن، و درمورد "شوهر" حرف نمیزنه. جالب اینجاست که حتی من هم حرف نمیزنم :) خودت رو با اون مقایسه نکن.

میگن خورشید پشتش به ماست.

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز