دعوای شدیدی شد.
دلم نمیخواد دیگه ادامه بدم. خسته شدم از فشار.
دو روز میخوام دو تا یقه رو درست کنم هی باز میکنم هی میدوزم.خیلی خسته شدم فشار رومه.
میخواستمبرم کلاس گفتم بزار برم کلاس بعدا تمیزش میکنم.(شب قبلش تا همین دو ساعت پیش دم چرخ بودم)
هی گفت هی گفت فلان خیاط اینکارو میکنه اونکارو میکنه خیلی خوب میدوزه. میگم اونا چند ساله خیاطن تا من راه بیافتم طول میکشه هی غر زد.
میگه کاش نمیذاشتم بری خیاطی.
هی میگه چرا هی پارچه میگیری؟
آنقدر این چند ماه گفت خسته شدم.
دیگه امروز کلاس نرفتم.