من دوشنبه شب فهمیدم همسرم بهم خیانت میکنه، با همکارش باهم هستن، گوشی جدا پیدا کردم که نوشته بود ازت نی نی میخوام، من دیونه شدم رسما مردم ، فرداش از ترسش نرفت سرکار، گفت اشتباه فهمیدی همکار نیست میاد کاغذ اینا میده میره، قسم خورد که تا اخر بهمن بره سرکار بعد دربیاد، قسم خورد اون اونجا نیست، بهش کفتم نرو سرکار گفت مجبورم باید کار رو تحویل بدم، فرداش زنگ زدم اداره اسم خانم رو گفتم وصل کردن فهمیدم باز بهم دروغ گفته،قاطی کردم رفتم دمه شرکت همسرمو زدم ابروشونو بردم، همسرم خیلی التماس کرد که نرم ولی من واقعا دیونه شده بودم، الان پشیمونم چون نمیخوام زندگیم خراب شه، ولی همسرم میگه چون ابرومو بردی دیگه تموم باید طلاق بگیریم، از خونه بیرونم کرد الان من دارم میمیرم من واقعا دوسش دارم نمیخوام جدا شم، من از اسم طلاق واقعا میترسم نمیخوام ابرومو بره بگن طلاق گرفت
گریه نکن اتفاقا خوشحال باش آخره دنیا شوهرت نیس بچه نداری
خیلی سخته، کل زندگیمو دادم بهش، همه کار براش کردم واقعا ادم بدی نبودم، مریض شد بخداا از جونم بیشتر براش گذاشتم،بچه دار نمیشد صد دفعه گفتم فدای یه تارموت با اینکه واقعا بچه میخواستم، بهترین خونه بهترین زندگی براش درست کردم، اخرش جواب من این نبود میترسم جدا شم اون خوشبخت شه من بدبخت
نه دیگه این چند روز که اومدم نه زنگ زدم نه پیام، اونم نزده، ولی دارم جون میدم براش، فقط دعا میکنم برگرده یبار هم امتحان کنیم این زندگی رو نمیخوام نابود شه زندگیم
بخدا دارن میمیرم هیچ کس نمیدونه چی میکشم، ۵ روزه نخوابیدم تو این ۵ روز ۴ کیلو لاغر شدم هیچی از گلوم پایین نمیره بخداا