یه روزایی،، یه حسایی،، دیگ برنمیگرده
یادمه سال 96 بود از یکی خوشم میومد ک حالا ب هر دلیلی نشد ک بشه
میدونی من دلم برا اون ادم تنگ نمیشه اما برای خودم تو اون دوران تنگ میشه
البته من فکر میکنم اون آدم تنها انتخاب درست من تو همه این سالها بود
کسی که راجع بهش هیچ وقت حرف نزدم
گذشت و رفت... دیگ روزا برنمیگرده... ولی دلم برای خودم که تو این سالها به صورت فرسایشی و کاهنده همش درد کشیدم و تجارب تلخی داشتم؛ بدجور میگیره!
و دلم تنگ شده برای شادابی، توانایی ها و ارامش اون روزام.
........................................
بهم گفت هیچ دقت کردی ادما میتونن تاریکی باشن یا نور
گفتم چطور
گفت مثلا من هدف داشتم گاهی آرامش داشتم تلاشمم کردم که بین این همه تیرگی من اون ادمی باشم که برای خودش و اطرافش نور و امید میاره... اگرچه گاهی سخت اما پر از امید و ادامه دار!
گفت نذار اینقدر دردات رشد کنن که جلوی همه نورها رو تیرگی بگیره و دیگ نتونی راحت بخندی!
بیا نفس بکشیم و پلک بزنیم و ادامه بدیم... بعدش یکم یکم بهتر میشه