فقط میتونم بگم هر کار میکنی سعی کن ادامه پیدا نکنه 😐
چیزی که میگی رو تجربه کردم
منتها من فیلم های قتل عام و شکنجه های داعش رو سرچ میکردم
اگه بخوای میتونی سمتش نری ، هیچ بند و زنجیری به دستت نبستن و مجبور نیستی اون چیزا رو دنبال کنی و اون آسیب ها رو به خودت بزنی ، هر چند خیلی لذت بخشه و آرومت میکنه
من هنوزم بعضی وقتا دلم میخواد به خودم زخم بزنم ولی جلوی خودمو میگیرم
ماها از نظر ذهنی با بقیه آدما فرق داریم و نمیتونیم پیششون حرف دلمون رو بزنیم
حدس میزنم آدم خیلی باهوشی هم باشی
من بخاطر این مدل حالات ، از دانشگاه اخراج شدم
یعنی اینا باعث بی انگیزگی من شدن و دیگه درس نخوندم هیچ کلاسی هم نرفتم حتی امتحاناتم رو شرکت نکردم
دانشگاه خوبی هم درس میخوندم ، امیرکبیر بودم
ولی یه سری چیزا نمیذاشت ادامه بدم ، مثلا از فضای کلاس متنفر بودم ، از آدما به شدت بدم میومد
از رشته خودم یدونه دوست هم نداشتم ، بعد از ۶ ترم !
همین الانم اکثر آدمارو شبیه گوسفند میبینم
الان با اون موقعم خیلی فرق کردم چون اون موقع بعضی چیزا برام اهمیت داشت اما الان هیچی واسم مهم نیست
حرفایی که مردم میزنن به یه ورمه ، عقایدشون برام مضحکه ، به دغدغههای سطحیشون میخندم
خودمو یه سر و گردن بالاتر از همشون میبینم
با اینکه از نظر مادی به هیچ جای خاصی نرسیدم ، ولی از نظر فکری و معنوی خودمو برتر میبینم
نمیدونم چیشد که از مراحل مختلفی رو تو زندگیم طی کردم
یه روز به شدت مذهبی بودم ، یه روز به شدت شاد ، یه روز خیلی افسرده ، یه روز خودمو میزدم ، یه روز از زدن دیگران لذت میبردم ، الانم که اینجوری
حتی نمیدونم شادم یا غمگین ، نه دلیلی واسه شادی دارم نه واسه غم
گاهی حس میکنم خیلی تنهام ، بعد با خودم حرف میزنم و در عین تنها بودن از تنهایی در میام و دیگه حسش نمیکنم
فقط خودت میتونی به خودت کمک کنی
حتی اگه روزی بهترین و مناسب ترین پارتنر گیرت اومد اونم نمیتونه به اندازه که چه عرض کنم ، یک سوم کمکی که خودت به خودت میتونی بکنی رو انجام بده
از ریسک نترس ، از شک نترس ، دنبال شک برو ، منطقی ببین و فکر کن ، به خودت بها بده ، خودت رو دوست داشته باش ، دلت فقط واسه خودت بسوزه ،همونطور که به سلامتی روانت اهمیت میدی به سلامتی جسمت هم اهمیت بده
اگه به این فکر کنی که چه رسالتی تو این دنیا داری و بری دنبال جوابش ، حالت میتونه خیلی بهتر بشه