#ارسالی
سلام مهشید 18سالمه
خاطره ای ک تعریف میکنم از مامانبزرگمه
اونموقه ها ک ازدواج کرده و دوسه تام بچه داشته گفته تو خونه کنار گلدون سه تابچه مار دیدم پرتشون زدم تو رودخونه کشتمشونو اینا گفت شبش ک خوابیدیم یکی صدام زده کنار درخت انجیره ی زن بوده صدام زده گفته بیا مامانبزرگمم رفته اونم بش گفته سه تا عمانتی گذاشتم خونت کجان؟ اینم گفته عمانتی چی بوده اینم گفته سه تا موجود بودن اینم تازه فهمیده چیکار کرده گفتش ک بش گفتم پرت زدم تو رود خونه اونم تهدیدم کرده گفته بد میبینی نباید اینکارو میکردیو سری رفته بالا درختو دیگه ندیدمش....
حالا بعد ی سال ک خالم ب دنیا میاد سالم سرحال بوده مریض شده دکتر میاد آمپول بزنه تو ی چشم بهم زدن میبینه دخترش سیاه کبود میشه او میمیره بعدش سر خاک دختربچشه دو ماهشم میبینه ک همون زن از دور وایساده تماشا کرده(:
باز هم خاطره هست براتون دباره تعریف میکنم