زن داداشم یه خونه ویلایی قدیمی اجاره کرده بودشمال خونه برای یه پیرزن بود که تنها زندگی میکرد بچه هاش سالمندان گذاشته بودنش،یه شب مارو دعوت کرد از حیاط تراس اتا قا آشپزخونه هرجا فکر کنی آیینه بود نه حیاط دیوارنبود رودخونه بود،آدم سنگینی احساس میکرددست خواهرزادم رفت توشیشه مجبورشدن شبونه ببرنش بیمارستان من موندم زن داداشام ته حیاط انباری بودمدام برقش خاموش روشن میشد لبه پنجره اتاق یه کیوی بود همونجور که نگاهش میکردم از لبه پنجره رفت تا آخرش پرت شد وسط اتاق ،فقط لحظه شماری میکردم صبح بشه از اونجا برم
اگه با نظرم مخالفی چشماتو ببند رد شو،مجبور نیستی ابراز مخالفت کنی یا نظرتو تحمیل کنی#دیکتاتور_نباشیم😌به خاطر دوتا پاچه پاره کاربری قبلیم تعلیق شد😂✌🏻ولی به چپ ترین قسمت بدنم🤌🏻تو تاپیکا برامن چایی شیرین بازی در نیارین،استارتر خودش زبون داره🚫
اگه با نظرم مخالفی چشماتو ببند رد شو،مجبور نیستی ابراز مخالفت کنی یا نظرتو تحمیل کنی#دیکتاتور_نباشیم😌به خاطر دوتا پاچه پاره کاربری قبلیم تعلیق شد😂✌🏻ولی به چپ ترین قسمت بدنم🤌🏻تو تاپیکا برامن چایی شیرین بازی در نیارین،استارتر خودش زبون داره🚫
من ۳سال درگیر بودم اوایل کسی حرفم باور نمیکرد دیگه آخرین پدرشوهرم خودش متوجه شده بود شخصی هست از دوستای شوهرم ،آدم مومنی بااون درمیون گذاشت دوتا توخونمون بودن،خیلی اذیتم میکردن ،دقیقا از اونجایی شروع شد کتاب نخودکی رو خوندم برادرشوهرم بهش گفته بود ایشونم گفته بود نخونه ولی من اهمیت ندادم بعدم از اون خونه بلند شدیم
اگه با نظرم مخالفی چشماتو ببند رد شو،مجبور نیستی ابراز مخالفت کنی یا نظرتو تحمیل کنی#دیکتاتور_نباشیم😌به خاطر دوتا پاچه پاره کاربری قبلیم تعلیق شد😂✌🏻ولی به چپ ترین قسمت بدنم🤌🏻تو تاپیکا برامن چایی شیرین بازی در نیارین،استارتر خودش زبون داره🚫