2777
2789
بیچاره طوبیچرا اون موقع ک داشتن برمیگشت پیش خانوادش و فخرالدین ازش خواستگاری کرد نگفت نه و باش ازدوا ...

بخاطر اینکه فخر دوست ااشت 

ایران هم اگه میومد اعدام میشد

https://abzarek.ir/service-p/msg/2047625ناشناسه حوصلت سر رفت بیا

بیچاره طوبیچرا اون موقع ک داشتن برمیگشت پیش خانوادش و فخرالدین ازش خواستگاری کرد نگفت نه و باش ازدوا ...

اینجاشو ندیدم

ارزش من رو به جز کسایی که منو دوست دارند کسه دیگه ای درک نمیکنه

راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی می‌گرفتم یا سخت بود یا وزنم برمی‌گشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهم‌تر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.

مامانش مرده خواهرش پریزاد پیشش خواهر اون یکیش دیبا ازدواج کرده ایران تو همون خونه پدری هستن طوبی گفت ...

دیبا از همون اول از طوبی خوشش نمی اومد

طفلک مامانش طوبی دیدش و مرد یا ن؟!

چرا فقط ی خواهرش اومد پیشش بقیه موندن

شوهرش بچشم اومدن 

دیبا که ایران بود هیچی 

پریزاد میخواست با طوبا بیاد ایران 

که بخاطر ضیا نتونست شوهرشه

https://abzarek.ir/service-p/msg/2047625ناشناسه حوصلت سر رفت بیا

دیبا از همون اول از طوبی خوشش نمی اومدطفلک مامانش طوبی دیدش و مرد یا ن؟!

نه همون لحظه که رسید 

پیراهن مشکی پوشیده بودن 

آره اما رابطشون الان اوکی شده 

https://abzarek.ir/service-p/msg/2047625ناشناسه حوصلت سر رفت بیا

حالا انیه چرا نمیکشه بیرون از فخرالدین

دوسش داره اومد گفت من قید فخر زدم 

ولی چون جونش در خطره قبول میکنم باهاش ازدواج کنم😂

ازدواج فخر و آنیه 

ضیا و پری 

تویه روز بود

https://abzarek.ir/service-p/msg/2047625ناشناسه حوصلت سر رفت بیا

برگامممممطوبی کدوم عروسی رفت😂🤣

همزمان یجا بود اول خواهرش 

میگفت می‌خندید 

بعد انیه اومد 

اشک ریخت و رفت😂😂

تازه انیه گقت کارای خونه و شرکت با من فخر مال تو

https://abzarek.ir/service-p/msg/2047625ناشناسه حوصلت سر رفت بیا

فخرالدین چرا باش ازدواج کرد

گفتم خو 

شیس فهمید طوبی نمیتونه بیاد ایران اعدامش میکنن 

رفت گفت تویه کمپ 

طوبی و پریزاد 

 دستگیرش کردن تا بفرستند ایران 

مامان فخر هم اومد خود فخر هم رفت گفت هممون باهم 

شیس گفت اگه فخر و آنچه ازدواج کنن همرو نجات میدم 

دیگه مجبور بودن 

ضیا هم همون روز از پری خواستگاری کرد


https://abzarek.ir/service-p/msg/2047625ناشناسه حوصلت سر رفت بیا

همزمان یجا بود اول خواهرش میگفت می‌خندید بعد انیه اومد اشک ریخت و رفت😂😂تازه انیه گقت کارای خونه و ...

خب خوبه دیگه 

آنیه هم فکر کنم فقط اسم فخرالدین می‌خواسته ک تو شناسنامش باشه

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

حساب مهر

نورا_80 | 13 دقیقه پیش

گلودرد

aydah | 13 دقیقه پیش
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز