هیچوقت شوهرمو حلال نمیکنم اینقدر ک همیشه باعث حال بدمه.خیلی بهم گیر میده .کلا خانوادگی همینن پدر شوهرم از شهرستان اومده.چنان هوای باباشو داره خدالعنتم کنه اگ ناراحتم از این بابت اما مثل ی بچه باهاش رفتار میکنه.دستور میده آب بیار نمیدونم اینو کن اونو بیار .غروب از بیرون سیب درختی خریدیم.سوهرم گفت برا بابام پوست بگیر .منم آروم گفتم خودت بگیر.بعدگفتم پوستش ک شیرینه ونازکه ک.
خودم ی گاز دم ببینم شیرینه.من ک کلا اهل میوه نیستم همه میدونن .باباش برگشت گفت چقدر هم بخودش میر سه . همینجوری ماتم برد گفتم خدایا اینا دیگ کین..دفعه اولش نیست کلا همه نگاهشون رو عروس ببینه چقدر میخوره ب خودش میرسه.اینا فقط کلفت میخان.سرسفره مدام ب دست آدم نگاه میکنن ببینه چقدر میخوره حواسشون هست .حالم بهم میخوره ازشون.عقده این.. شوهرم کلا منو آدم حساب نمیکنه وقتی اینا رو میبینه ی ادم دیگ میشه.خدا لعنتش کنه هیچ وقت نمیگزرم.من این همه زحمت و بدبختی سه تا بچه بزرگ کن عمرم همه رفت پای این .تازه چیزی هم بدهکار شدیم