سلام عزیزم خوبی میخواستم ازت تشکر کنم اخه همونطوری که گفته بودی باردارم شدم وخب حرفات خیلی بهم امیدداد
ولی خب هنوز مشکل اصلیم هستش واینکه بعدچندسال هنوز نتونستم حضور خانواده شوهرتوزندگیمو قبول کنم شاید بخاطر اذیتایی بودکه کشیدم ولی چیزی که این اواخرفهمیدم این بود که تازمانیکه نزدیک هم باشیم باکوچکترین حرفشون شوهرم زندگی به کاممون تلخ میکنه وهمیشه دعواهامون منشاش ازاونجاس توروخدا میشه بگی امکان داره خونمونو ببربم تهران واگه داره کی این اتفاق میوفته توروخدا روزگارم سیاهه اینجاکسیو ندارم خیلی دارم اذیت میشم هرکاری هم کردم نتونستم باهاشون بی حاشیه باشم ینی اونابرامون مسئله سازن ومیدونم مشکل ازشوهرمه ولی خب چکارکنم شوهرمو که نمیتونم عوض کنم ولی حداقل میتونم ازونا یذره دوربشم بلکه شوهرمم مستقل ترشه وبه خودش بیاد لطفا بگو الهی خیرببینی
وسوال دوم اینکه من وقتی به یکی ازدخترای اقوام گفتم حس شما درست بود راجب بارداریم خیلی خوشحال شد وگفت میشه بپرسی من کی ازدواج میکنم اگرامکانش هست زمان ازدواجشو میشه بگی؟
یه دنیاممنون دعاگوهستم🙏