2777
2789

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

واقعا؟ میشه چند خطشو نشون بدید، مشتاق شدم قلمتونو ببینممم

❤️🌱❤️🌱❤️🌱❤️🌱❤️🌱❤️🌱❤



_ مگه میشه مسئله سوپرایزی که خودم راه انداختم و یادم بره عسل خانمم؟ 



بعد اشاره ای به گارسون کرد و در گوشش چیزی گفت؛


چند مین بعد قهوه ای که سفارش داده بودم رو آورد و پشت سرش.. 


یک عده دختر... 

ستار به دست از پله ها بالا آمدند و با چیدمان خاصی روبروی ما نشستند.. 


محمدجواد بلند شد و با احترام بهشون خوش آمد گفت... 


هرطور که دارم فکر میکنم با چیزی که میبینم جور در نمیاد... 


گروه موسیقیِ ستار دعوت کرده بود؟


محمدجواد مذهبیِ من؟ 

چرا؟ 

به چه مناسب؟ 

و باز هم به چه قیمت؟ 

به قیمت زیرپا گذاشتن آن همه مذهب!؟ 

و عشق احمق است یا فداکار....!؟ 



بلند شدم و به سمت محمدجواد و بقیه رفتم! 


روبه محمدجواد کردم و گفتم: اینجا چخبره؟


چند قدم به سمت من برداشت و نزدیکتر شد.... 

طوری که حس میکردم میخواد کاری انجام بده و از فکر به این؛ تمام بدنم گز گز کرد و از خجالت سرم و پایین انداختم! 


به کفش هاش خیره شده بودم و همچنان سر به زیر از خجالت بودم که با دست هاش صورتم رو بالا آورد و ادامه داد... 



_ببینم تو رو؟  

یواش تر لب زد؛


_میدونستی دختر نباید اینهمه دلبری کنه؟ 

چرا سرت و پایین میندازی؟ آدم که اینهمه دلبرِ که خجالت نمیکشه!؟ 


آروم تر از اون لب زدم... 


_چخبرِ محمد؟؟؟ 

 زشته!...

 این حرکات چیه دیگه؟! برو عقب تر دیووونه...

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

دکاپست

tanha_26 | 17 دقیقه پیش
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز