❤️🌱❤️🌱❤️🌱❤️🌱❤️🌱❤️🌱❤
_ مگه میشه مسئله سوپرایزی که خودم راه انداختم و یادم بره عسل خانمم؟
بعد اشاره ای به گارسون کرد و در گوشش چیزی گفت؛
چند مین بعد قهوه ای که سفارش داده بودم رو آورد و پشت سرش..
یک عده دختر...
ستار به دست از پله ها بالا آمدند و با چیدمان خاصی روبروی ما نشستند..
محمدجواد بلند شد و با احترام بهشون خوش آمد گفت...
هرطور که دارم فکر میکنم با چیزی که میبینم جور در نمیاد...
گروه موسیقیِ ستار دعوت کرده بود؟
محمدجواد مذهبیِ من؟
چرا؟
به چه مناسب؟
و باز هم به چه قیمت؟
به قیمت زیرپا گذاشتن آن همه مذهب!؟
و عشق احمق است یا فداکار....!؟
بلند شدم و به سمت محمدجواد و بقیه رفتم!
روبه محمدجواد کردم و گفتم: اینجا چخبره؟
چند قدم به سمت من برداشت و نزدیکتر شد....
طوری که حس میکردم میخواد کاری انجام بده و از فکر به این؛ تمام بدنم گز گز کرد و از خجالت سرم و پایین انداختم!
به کفش هاش خیره شده بودم و همچنان سر به زیر از خجالت بودم که با دست هاش صورتم رو بالا آورد و ادامه داد...
_ببینم تو رو؟
یواش تر لب زد؛
_میدونستی دختر نباید اینهمه دلبری کنه؟
چرا سرت و پایین میندازی؟ آدم که اینهمه دلبرِ که خجالت نمیکشه!؟
آروم تر از اون لب زدم...
_چخبرِ محمد؟؟؟
زشته!...
این حرکات چیه دیگه؟! برو عقب تر دیووونه...