پسر دایی مامانم هر سال تابستون ها کاروان میبره مشهد
با کاروانش وقتی ۱۴ ۱۵ سالم بود رفتم مشهد
اونجا یه آقایی هم با این کاروان اومده بود
هر جا میرفتیم ک بگردیم ایشون مواظب مون بود
روز آخر با لب خونی میخواست بگه ک عاشقتم
چون دوستمم پیشمون بود
من الکی خودمو به نفهمیدن میزدم ک نمیدونم چی میگی
ولی دوستم بلند میگفت داره میگه عاشقتمممم
و میخندید
منم گفتم نننن این نیست یه چی دیگه داره میگه
بعد دقیقا همون روز بدو بدو پسر دایی مامانم اومد
منو با یه اتوبوس فرستاد ک برگردیم خونه
همون روز قبلش بهم گفت باید یه کاری کنم بیوفتی تو اتوبوس ما باهم برگردیم
دیگه من با یه اتوبوس دیگه برگشتم
بعد اون سال ک سال ۹۵ ۹۶ بود گذشت
تا چند ماه قبل رفتم سوپری دختره بهم گفت اون سال فلا آقا تو فلان کاروان بود مگه ن
من گفتم خب
گفت خواهر اون آقاهه زنگ زده ازم خواسته ک شماره تو بفرستم براش و اینا
من هنگ کرده بودم😂
بهش گفتم نمیدونم یادم نمیاد آقاهه رو (الکی گفتم)
بهش گفتم شماره مو نمیدی ها😅