سلام . دخترا من ۳۹ سالمه از ۱۷ سالگی ازدواج کردم . قرار شد مادرشوهرم با من زندگی کنه . شرایط سختی داشتم تو دوتا اتاق ۷ سال زندگی کردم . دوسال بعد ازدواج فهمیدم همسرم بچه دار نمیشه ۷ سال همینجوری گذشت واسه کاشت نرفتم گفتم بچه به فرزند خوردگی بگیریم. همین ک اسم بچه امد همسرم کارش پیشرفت کرد . تونست خونه ۱۰۰ متری بخره . ولی دوباره دو قیمت تقصیم شد مادرشوهرم هم آمد. بعد ۳ سال دوندگی خدا بهم یه دختر داد . ۵ ماهش بود . امد تو زندگیم . مادرشوهرم اخلاقش وحشتناک شد شوهرم خونه دیگه خرید اینبار دوطبقه . من بالا مادرش پایین .
مادر شوهرم دید هیچ جوره نمیتونه کاری کنه
شروع کرد به آبرو ریزی تو محل و فامیل. به همه گفت عروسم من و میزنه. نمیزاره پسرم خرجی بهم بده .تا گذشت ک الان دخترم ۱۳ سالشه . جدیدن پیش همسایه ها میگه عروسم و دخترش آب و میبندن . ب شوهرم گفتم من نمیتونم اینجا بمونم بخاطر خودم نه خودم ک بعد ۲۳ سال روزی ۶ تا قرص عصاب میخورم . بخاطر دخترم. شوهرم دوباره شروع کرد به قول الکی دادن . گفتم قبول نمیکنم . تو یه قدم کوچیک برای من برداشتی تازه بعد ۱۹ سال زندگی فهمیدم ک با زنای دیگه در ارتباطی بعد فهمیدن من و خودکشیم گفتی دیگه تکرار نمیکنم. خانواده و برادرام کلا بیخیالم شدن میگن این مرد تو رو دوست نداره چون تو احمق خوبی هستی تا وقتی مادرش زندست ازت استفاده میکنه. شوهرت ماه ب ماه تو خونه با تو حرف نمیزنه . کی میخوای بفهمی. قبول نمیکردم تا ب امروز . یکم طلا دارم گفتم بیا بریم خونه اجاره کن گفت نه من نمیام ولی قول میدم بار آخر باشه . گفتم ۲۵ ساله قول میدی . بخدا برم خونه بگیرم نمیزارم بیای داخل خونه خودم و دخترم میریم. گفت من خرجی نمیدم .بعد ۲۳ سال سختی و بی پولی . اذیت مادرش هنوز هم میگه درستش میکنم . الان دو دلم دخترا شما راهنمایی کنید