سلام خانوما. ممنون كه وقت ميذارين و ميخونين.فقط ميخوام درددل كنم همين. فكر كنم همه بدونن كه من تو عقدم. يكسال و نيم شده شايدم بيشتر. يك سال و نيمي كه شايد يك روزشم از ته دل نخنديدم! بخاطر مشكلاتي كه تو خانوادم پيش اومده و بابام ورشكست شده! بابايي كه اسمش اعتبار بود واسه همه! پر ابهت بود! نميخوام زياد بازش كنم چون يه روزايي واسم رقم خورد كه واسه دشمنمم نميخوام! پشت كردن تمام دوست و اشنا و فاميل! نشون دادن چهره ي واقعي همشون همه و همه باعث شدن من بشم يه دختر عصبي كه از بيرون هيييچكس نميتونه فكرشم بكنه يك شبمم بدون گريه نميگذره! من تو يه خانواده با وضع مالي رو به بالايي بزرگ شدم ولي اين ورشكستگي و كارايي كه بابام با زندگيمون كرد باعث شده هنوز نتونم جهيزيه اي تهيه كنم واسه زندگي مشتركم تا بريم سر خونه و زندگيمون! همسرم چيزي به روم نمياره ولي خانوادش هردفعه كه امادگي خودشونو واسه برگزاري عروسي اعلام ميكنن من داغون ميشم! اون لحظه دوست دارم بميرم! حتي يك درصدم تو ذهنم نميگنجيد كه يك روزي واسه جهازم جا بزنيم! بابام يه سري ملك و زمين گذاشته واسه فروش ولي انگار خدا عجز و ناله هامو نميبينه و دستمو نميگيره! از بس عصبي و حساس شدم كه نتيجش شده دعوا و بحث هاي پي در پي با همسرم و بهم ريختن اعصاب جفتمون😔