ماه اخر ک رفتم داروخانه داروهامو بگیرم همونجا زدم زیر گریه یعنی دست خودم نبودا حرف بقیه مدام تو سرم رژه میرفت
یه خانومه فکر کرد بخاطر هزینه داروهامه
متصدی داروخانه میشناخت منو انقد که رفته بودم یه لیوان آب اورد گفت نه بابا اعصابش خراب شده
شوهرم بغلم گرفت اونم فکر میکرد بخاطر هزینه داروهاس
گریم بیشتر شد گفتم بخدا ک دیگه از دکتر رفتن خسته شدم
تمام مفصلام درد میکردن رفتم دکتر گفتم ک فلان دارو رو دو سالع دارم مرتب مصرف میکنم.گفت قطعش کن اومدیم خونه اون همه دارو رو شوهرم انداخت تو اشغالی گفت بچه میخوام چکار حال و روزتو ببین خلاصه از امام حسین خواستم هرچه به صلاحمه همون بشه و همون ماه ک داروهامو مصرف نکردم باردار شدم