یکی از فامیل هامون رفت پیش یه دعا نویس معتبر. براش دعا نوشت خیلی زود هر دوتا خواهر ازدواج کردن. همش اصرار میکردم ما هم بریم ولی خونوادم گفتن نه. خیلی وقت بود بی خبر بودیم از هم. امروز اومده بودن خونمون. با دوتا بچه یکیش طلاق گرفته بود. اون یکی هم شوهرش معتاد شده، با دوتا بچه اومده بود دنبال کار کمیته امداد. تا بتونه کمک خرجی بگیره. یهویی به خودم اومدم گفت خدایا ممنون که نشد برم پیش دعانویس
برای ازدواجم و سلامتی مادرم یه دونه صلوات مهمونم کن
مام یکی از فامیلامون دخترهنمیخواست شوهر کنه ب زور دعا دادنش ب خواستگارش بعد ی سال نشده طلاق گرفتن دختره چن بار خودکشی کرد و بدون بهونه میگفته نمیخوامش علتی هم نداشت برای نخواستنش تا اینکه طلاق گرفتن. مادرش میگفت خودم اشتبا کردم دعا نوشتم.