من و همسرم همراه خانواده اش زندگی میکنیم بعد اون شب دخترم حیلی بی تابی میکرد اصلا آروم نمیشد منم بردم پایین پیش پدرشوهرم اون گرف بغلش خوابوند ... آخه همیشه اون آرومش میکنه میخوابونتش
بعد فرداش جاریم بهم با نیشخند گف ک اقاجون ب من میگف که اینا دونفر ادمن(من و همسرم) یه بچه رو نمیتونن نگه دارن آوردن دادن من خوابوندم
ب نظرتون ب پدرشوهرم وقتی خواست بچه رو بخوابونه بگیرم و بگم ک شما اذیت میشی و بمن نمیگی زنداداش اینجوری میگف ... آخه همیشه خودش بزور بچه رو میگیره گریه هم کمه بگم بده ب من نمیده و خودش آرومش نیکنه