حال و روزم اصلا خوب نیس
خودمو حبس کردم تو اتاق لامپا رو خاموش میکنم پرده ها رو میکشم که نوری نباشه انگار از روشنایی فراری ام
یه دفعه بی دلیل گریه ام میگیره اشکم بند نمیاد
همش ب مرگ فکر میکنم
همش از خدا میخوام زودتر بمبرم
همش خودمو با بقیه مقایسه میکنم و سرزنش مبکنم خودمو
از خونوادم خجالت میکشم با اینکه مامان بابام خیلی خوب و مهربونن اما خودمو باعث شرمندگی و سرافکندگی شون میدونم
حتی تو خیابون یه دفعه بغض مبکنم گلومو فشار مبدم که اشکم در نیاد😔
دارم دیوونه میشم هیچ دلخوشی ندارم هیچ حس و حال خوبی تدارم از همه چی متنفرم