2777
2789
عنوان

داستان من

| مشاهده متن کامل بحث + 7084 بازدید | 120 پست

من چیزی که دیدم و شنیدم رو باور میکنم!نگاهش رو سمت شکمم سُر داد و از انباری بیرون رفت !با رفتنش اشکام‌یکی‌پش از دیگری از روی گونم سرازیر شد،صدای هق هقم داخل انباری میپیچید ...

این‌چه مصیبتی بود من گرفتارش شدم ؟


****

دوروز گذشت !

تو این دوروز به غیر از دوسه باری که سلیمه برام غذا آورد دیگه کسی نیومد.حتی نگاه سلیمه هم‌نسبت بهم‌بد شده بود ...

درد داشت که حتی خدمتکار خونه هم به چشم دیگه بهت نگاه کنه !هر بار به غذا لب نمیزدم‌ و سینی دست نخورده رو می‌برد و غذای دیگه ای جایگزینش می‌آورد...

اصلا چجوری میتونستم غذا بخورم بعد از اینهمه حقارت !این‌غذا الان برام حکم خوردن سنگ رو داشت!و بالاخره بعد از سه روز راشد اومد به دیدنم ...با دیدنش اخم کردم‌و رومو ازش برگردوندم،سینی غذایی که برام‌ آورده بود جلوم گذاشت و گفت بخور ...

حتی نیم نگاهی بهش ننداختم که گفت :

_بخور ! سالم‌تحویلت گرفتم سالمم تحویلت میدم‌،منو سگ‌نکن !

پس میخواست منو ببره روستا ..

قطعا با شهاب یا علی سرم رو گوشه ی جوب می‌برییدن!با پوزخند بهش نگاه کردم :

_سالمم تحویل بدی ، دیگه اون آوین زنده نیست مرده راشد ،مرده !

فکر نمیکردم دیگه تا این حد پیش بری !

_نکنه انتطار داشتی بچه ی یه نفر دیگه رو بزرگ کنم بعد تو هر هر به ریش من بخندی ؟‌

آره ؟‌سرم رو تکون دادم‌و گفتم :_بچه ای در کار نیست ..

ولی تو اگه یه ذره اون عشقی که ازش حرف میزدی راست بود الان باید شهر رو واسه من زیر رو میکردی ببینی مشکل کجاست!؟اگه یذره برات اهمیت داشتم ....

حرفم رو قطع کرد و گفت :_شر و ور در گوش من نگو آوین،بتمرگ غذا رو بخور تا بلند نشدم !

از روی زمین بلند شدم و گفتم :_ممنون صرف شده آقای طاها زودتر برین قت. ل گاه بعدی تا بیشتر مزاحمت نشدم !به سمت در رفتم که بلند شد و بازوم رو گرفت و کنار گوشم گفت :

_پس قبول کردی ؟

بازوم رو محکم‌از دستش بیرون‌کشیدم‌و گفتم :_نه !

ولی تو یروز بخاطر تک‌تک حرفایی که اینجا بهم زد پشیمون میشی راشد طاها !

خط فرضی روی سینش کشیدم و گفتم :

_این خط این نشون !

ببین اونروز من دیگه تو صورت تو نگاه میکنم یا نه!الانم اگه بلند شدم بخاطر این هست که نمیخوام‌یک‌ثانیه جایی بمونم که به غرورم و شخصیتم توهین بشه !میدونی مردن یه لحظه هست ! ولی آثار حرفایی که بقیه بهت میزنن تا مدت ها رو مغز و فکرت باقی میمونه !الانم فقط ترجیح میدم بمیرم راشد!

چیزی نگفت که دستم رو از دستش بیرون کشیدم و از در بیرون رفتم...

بالاخره بعد از چند روز داشتم رنگ آسمون و نور رو میدیدم ،به طرف اتول رفتم که از پشت سرم گفت  _برو تو خونه !

خیره نگاهش کردم که نگاهی عصبی بهم انداخت و گفت :_گفتم برو تو خونه چرا بر و بر منو نگاه میکنی ؟چشم ازش گرفتم و وارد خونه شدم ،بتول خانم با دیدنم فقط ابرویی بالا انداخت و چیزی نگفت .از پله ها بالا رفتم و وارد اتاق شدم ،روی تخت در انتظار اومدنش نشستم ...مگه قرار نبود بریم روستا تیر خلاصی به همه چیز رو بزنه ؟ پس چرا صبر کرد ؟!کمی طول کشید که خودش هم اومد....

منتظر نگاهش کردم که گفت: _فردا میریم پیش یه دکتر دیگه !

پوزخندی زدم و گفتم :

_چقدر طول کشید تا به این نتیجه برسی ؟‌

نفس های عصبی کشید و گفت :

_آوین با حرفات از این سخت ترش نکن ! فردا میریم پیش یه دکتر دیگه ببینیم مشکل چیه ؟اما ....

مکث کرد به اینجای حرفش که رسید.

از روی تخت بلند شدم و روبروش ایستادم و گفتم :_اما چی راشد ؟

دندون هاشو روی هم سابید و گفت :

_اما اگه اونم یه جواب بهمون بده قبل از اینکه داداشت یه بلایی سرت بیاره اول خودم باهات تسویه حساب میکنم تا بفهمی دور زدن و سوء استفاده کردن از محبت من چه عواقبی داره !

انگشت اشارم رو زدم روی سینش و گفتم :

_اگه دکتر گفت حرفای من حقیقت داره و من چیزییم‌نیست ،راشد باید طلاقم بدی !

من دیگه حاضر نیستم با مردی زندگی کنم که نسبت بهم بدبین هست و همیچین چیزایی رو بهم نسبت میده!قدمی به عقب برداشتم و دوباره روی تخت نشستم .

دو سه باری لب از هم باز کرد  چیزی بهم بگه اما مکث کرد و نگفت ،کمی بعد از اتاق بیرون رفت و در رو بهم کوبید !

نگاهم رو به در بسته ی اتاق انداختم و از روی تخت بلند شدم ،لباسی از داخل کمد برداشتم و وارد حمام شدم ...

دوش کوتاهی گرفتم و بعد از پوشیدن لباسام بیرون رفتم..

حوله ای که دور موهام پیچیده بودم رو باز کردم که موهام‌دورم ریخت،همینجور که مشغول خشک کردن موهام بودم چشمم به قیچی روی میز افتاد ،از زمانی که یاد داشتم هیچ وقت موهام رو کوتاه نکرده بودم ....



منکه قرار بود از راشد بالاخره جدا بشم

پس بزار خاطراتش هم از خودم‌جدا کنم تا بیشتر از این عذاب نکشم ،قیچی رو از روی میز برداشتم نگاه نامطمئنی بهش انداختم و نفس عمیقی کشیدم و به سمت موهام بردم ...

ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

همینکه خواستم موهام رو قیچی کنم در اتاق باز شد و راشد اومد داخل..

با دیدم من و قیچی تو دستم‌ که موهام رو نشونه گرفته بود به سمتم پا تند کرد و قیچی رو از دستم قاپید و با داد گفت :_داشتی چه غلطی میکردی؟

خونسرد گفتم :

_موهام رو کوتاه میکردم ! مشکلی هست ؟

قیچی رو روی زمین پرت کرد و با بازوم رو گرفت و بلندم کرد و گفت :

حق نداری چیزی که متعلق به من هست رو از بین ببری !دستم رو از دستش بیرون کشیدن و مثل خودش بلند گفتم  _راشد تو کی انقدر خودخواه شدی ؟ من دیگه اصلا نمیتونم بشناسمت؟ متعلق به تو ؟ من تا زمانی متعلق به تو بودم که اونهمه حرف بارم نکرده بودی !

دیگه نیستم! دیگه بعد از اینا دلم نمیخواد کنارت باشم میفهمی ؟!یادته روز اول تو حیاط خونمون بهم چی گفتی؟ گفتی نمیزارم آب تو دلت تکون بخوره !پس کو ؟ همش‌پوچ بود ؟ انقدر به من بی اعتماد بودی که با کارات حتی منو از خودت زده کردی ؟

راشد دیگه من و تویی وجود نداره !

حتی با فردا دکتر رفتن هم دیگه منو تویی وجود نداره چون خودت خرابش کردی ،

اگه بریم حرف قبلی رو بزنه باز منو میبری روستا اگه هم بگه هیچی نیست بازم قراره بریم روستا !پس بیشتر از این سختش نکن !

من نمیخوام خودمو بهت ثابت کنم ! چون مطمئنم یه روزی که خیلی دیره به حقیقت پی میبری،دیگه نمیخوام اینجا بمونم حتی یک لحظه! بریم روستا ، بریم به خونوادم بگو دخترتون گند بالا آورده.

سپس‌ به سمت کمد رفتم و همون ساکی که اول باهاش اینحا اومده بودم رو بیرون کشیدم

لباسایی که خودم داشتم رو داخلش ریختم و گفتم :_نمیخوام اینجا باشم !

متعجب به کارام نگاه کرد و گفت :

_میدونی با این حرکاتت داری منو بیشتر به خودت مشکوک میکنی ؟فکر میکنی اینجوری جلوی من شجاع و نترس به چشم‌میای ؟

نه آوین فقط چیزی که هست رو بدتر میکنی..

به سمتم اومد و دستم رو گرفت و گفت :

_اگه خودت اینجوری دوست داری ، پس راه بیفت....

راه بیا که باید جوری باهات رفتار کرد که لایقشی !از اولم نباید بهت محبت میکردم!

دستم رو کشید و از پله ها پایین رفتیم ..

به نگاه متعجب و صدا زدن های بتول خانم هم توجه نکرد و از خونه بیرون رفتیم ،سوار اتول شدیم و عصبی روشنش کرد..

تا زمان رسیدن به روستا هیچ حرفی نمیزد و فقط نفس های عصبی میکشید ..

منم چیزی نگفتم و فقط به بیرون خیره شدم

الان که فکر میکردم پشیمون شده بودم

بخاطر غرورم تند رفتم شاید اگه فردا دکتر میرفتیم مشکلم رو می‌فهمید ولی حیف که دیگه دیر شده بود ...!وقتی به روستا رسیدیم جلوی در خونه ی ما توقف کرد و خودش پیاده شد ،به طرف من اومد و در رو باز کرد.

خواست دستم رو بگیره که نزاشتم و گفتم: ولم کن ،چند نفری که تو کوچه بودن توجهشون به ما جلب شد و فقط نگاه انداختن و رفتن ...

پیاده شدم و راشد با کلیدش به در کوبید

کمی طول کشید که در باز شد و قامت شهاب داخل چارچوب در نمایان شد !سابقه نداشت اونوقت روز شهاب خونه باشه و اینو هم گذاشتم پای خوش شانسی خودم !

شهاب نگاهی به چهره عصبی راشد انداخت و کنار رفت و اجازه داد وارد خونه بشیم

راشد دستم رو دوباره کشید و داخل رفتیم ...

به محض وارد شدنمون مامان هم به استقبال اومد و با خوشرویی گفت :_خوش اومدید پسرم ....

شهاب عصبی خندید و دست من رو کشید و به جلو هولم داد و گفت :_چه خوش اومدنی حاج خانم ؟چه خوش اومدنی؟

شهاب اخمی کرد و گفت :_چرا معرکه راه انداختی بگو چیشده؟

راشد به من اشاره کرد و گفت :_از خواهرت بپرس آقا شهاب !

بعد روبه مامان گفت :

_یادتون اونروز که اینجا بودیم گفتین آوین حامله هست ؟

مامان سرش رو تکون داد و گفت:_اره پسرم خیر باشه ..چیشده ؟بچه چیزیش شده؟

راشد پوزخندی زد و گفت :_دکتر رفتیم بچه صحیح و سالم هست،فقط بچه ی من نیست !

علی متعجب و شوکه پرسید :_یعنی چی ؟‌درست حرف بزن ببینم !

راشد پوزخندی زد و گفت :_از این واضح تر ؟

بچه ای که تو شکم‌خواهرتون هست از من نیست !

چند لحظه سکوت شد و شهاب به سمت راشد رفت و یقش رو گرفت و گفت  

_چی داری میگی مرتیکه ..؟

حرف دهنتو بفهم ، جلو روی وایسادی به خواهرم تهمت میزنی؟

راشد یقش رو از دست شهاب آزاد کرد و گفت :_تهمت چی ؟

تهمت چی بزنم وقتی حتی یک شب هم با خواهرت که انقدر واسش يقه جر میدی نبودم؟!

شهاب نگاه عصبی حواله من کرد و گفت :

_دِ چرا دروغ میگی امکان نداره ! مثل آدم حرف بزن سر یچی دیگه دعواتون شده بیخود حرف نزن!الان یبار دیگه واسم توضیح بده !

_اون بچه ای که تو شکم خواهرت هست از من نیست !من تا الان حتی نزدیک آوین هم‌نشدم !

نزاشته که بهش نزدیک بشم از شب عروسی گفت من میترسم‌با دلش راه رفتم هیچی نگفتم ،تا این گند دراومد!

شهاب نفس های عصبی میکشید ...

_امکان نداره! آوین جرئت نداره همچین غلطی کنه ،اگه میکرد خودم‌جفت پاهاشو قطع میکردم !


ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.


راشد پوزخندی زنان گفت :

_هنوزم دیر نشده واسه قطع کرد پاهاش !

مامان به سمتم اومد و موهام رو از زیر روسریم کشید و گفت :_حرف بزن ورپریده...

پس اون دستمال چی بود اون شب ؟چه غلطی کردی تو ؟

دستم رو روی سرم گذاشتم و سعی کردم موهام رو از دستش بیرون بکشم ..

_ولم کن ، من به خودشم‌گفتم ، هیچی نیست ، بخدا که نیست .راشد به سمتم اومد و روسریم که روی شکمم افتاده بود رو کنار زد

و شکمم که کمی برآمده شده بود رو نشون داد و گفت :_پس این چیه؟تقریبا چیه رو به داد گفت !

دیگه اشکام رو صورتم جاری شده بودن !

و الان بود که به غلط کردن افتادم چرا اونجا با راشد زبون درازی کردم ...

شهاب به سمتم اومد و عصبی اما آروم گفت :

_باهاش بودی یا نه ؟

هنوز سعی داشتم موهام رو از دست مامان بیرون بکشم ...

_ولم کن ...

شهاب اینبار باداد گفت :_بودی یا نه ؟!

وقتی موفق شدم موهام رو از دست مامان بیرون بکشم ازش فاصله گرفتم ...

روسریم دیگه کامل از سرم افتاده بود ....

اول به راشد و بعد به شهاب نگاه کردم و گفتم :_نبودم.

گفتن این‌حرف مثل کبریتی بود روی انبار باروت!

شهاب به سمتم خیز برداشت و سیلی محکمی به صورتم زد ...ضرب دستش به قدری محکم بود که روی زمین پرت شدم ...

پرت شدنم همانا کتک های شهاب همانا ...

محکم با پاهاش با شکم و صورتم ضربه میزد و میگفت :؛؛

_پس این بچه  واسه کیه ؟با کی بودی ؟

نکنه مدرسه میرفتی ...و .. و ،و...

شنیدن این حرفای بد از زبون شهاب برام‌ چیز عجیبی نبود ،قبلا هم شنیده بودم ...

اما الان شدتش بیشتر بود و حال راشد هم حضور داشت و هیچ کمکی نمیکرد که منو از زیر دست شهاب بکشه بیرون یا چیزی بگه !

فقط نگاه بدی حوالم کرد و وسط کتک هایی که از شهاب میخوردم گفت :_بد کردی آوین !

سپس رو به مامان گفت :_منتظر زمان طلاق باشید!

اینو گفت و بیرون رفت !

تموم شد ! اون عشق و اون زندگی که راشد ازش حرف میزد تموم شد .بخاطر اتفاقی که نیفتاده بود .من هنوزم رو حرفم بودم ! هیچ کاری نکرده بودم و مطمئن بودم این چاقی از یک چیز دیگه هست و دکتر اشتباه متوجه شده !اما حیف که مدرکی برای اثبات نداشتم !

با بیرون رفتن راشد  از ضربه هایی که شهاب بهم زده بود تا پوست و استخوانم می‌سوخت و درد میکرد!و در نهایت چشمام رو هم افتاد و به عالم بیهوشی فرو رفتم ....با سوزش سرم چشمام رو باز کردم ،اول کمی دیدم تار بود ...

چند باری پلک زدم تا چشمام عادت کنه ...

با دیدن جایی که هستم پوزخندی روی لبم نشست !اونموقع انباری خونه ی راشد بودم اینبار انباری خونه ی خودمون !

دستم رو به سرم کشید و نگاه کردم

سرم زخمی شده بود و خـون میومد ....

نفس کلافم رو بیرون فرستادم و خواستم به دیوار تکیه بدم که با تکون خوردنم تمام استخوان های بدنم حس کردم تیر کشید ..

با همون اندک‌نوری که داخل انباری دستم رو بالا گرفتم و نگاه کردم ،تماما جای لگد های شهاب روی دستم بود و کبود شده بود....

حتی موقع تکون دادن دستم هم بدنم درد میگرفت ،آروم دستم رو پایین بردم و روی شکمم گذاشتم ..این چی بود در وجود من که یهو اینهمه جنجال به پا کرد ؟

کاش میتونستم بفهمم..

سرم رو به دیوار تکیه دادن و به آینده ی نامعلومم فکر کردم ..

چی میشد آخرش؟

راشد واقعا طلاقم میداد یه منو می‌بردن دکتر تا ببین مشکل کجا هست !

همینجور که تو فکر بودم در انباری باز شد و علی وارد شد ،کم از شهاب خورده بودم حالا نوبت علی بود !

پوزخندی زدم و گفتم:_نوبت راند بعدی هست تا تو بزنی ؟ بیا بزن این بدن دیگه جونی نداره !

به سمتم اومد و گفت :_هنوز زبونت کوتاه نشده ؟ تو چشماش خیره شدم و گفتم :

_من کاری نکردم !

قدمی به سمتم برداشت و سیلی محکمی مهمون صورتم کردم ...

با ضرب دستش صورتم به سمت چپ مایل شد که جلوتر اومد و فکم رو بین دستش گرفت و فشار داد و گفت :

_چه غلطی تو کردی آوین ؟‌چی برات کم گذاشتن؟

تو چشماش خیره شدم و دوباره لب زدم من .. کاری ... نکردم علی !

فکم رو ول کرد و سرش رو به طرفین تکون داد و گفت نه .. داری دروغ میگی

حداقل یچیزی بگو تو مغز بگنجه !

اگه کاری نکردی پس این شکم بالا اومدت چی میگه؟هم آبروی خودتو بردی هم مارو هم بابارو ! با گریه گفتم اگه بابا بود میگشت پی مشکلش نه طرفه قاضی بره ...

مشتی به دیوار کوبید و گفت اسم بابا رو فقط به زبونت نیار !همین الان کم مونده مردم تو در و همسایه بگن دختر حاج رضا دوماه نشده عروس شده برش گردوندن،گند بالا آورده !

میدونی چیشد؟همین عصری راشد زنگ زد گفت سجلتو آماده کنیم زود تر کارای طلاق ردیف شه !گفتیم تو خانواده ما طلاق رسم نیست میدونی به من چی گفت؟سرمو تکون دادم که تو صورتم خم شد و گفت: یه من گفت من دختری که با یکی دیگه بوده رو آدم حساب نمیکنم چه برسه به اینکه زن خودم بدونم !دستم رو روی دهنم گذاشتم تا صدای گریم بیشتر از این بلند نشه !


ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

باورم نمیشد که راشد همچین حرفی زده باشه؟آوین هممون رو شرم زده کردی..

هممون رو !دلم میخواد بگیرم زیر بار کتک ولی بعد با خودم فکر میکنم تو که دیگه کار خود تو کردی چرا بیخودی دست خودمو به خونت آلوده کنم ؟!

با چشمهای اشکی بهش خیره شدم که تفی جلوی پام انداخت و گفت تف تو ذاتت که فکر میکردم آدم شدی !

اینو گفت و از در بیرون رفت با رفتش هق هقم اوج گرفت،هضم این همه حرف اونم از کسی که هم خونت هست سخت بودو سخت تر از شنیدن قسمتی بود که راشد گفته بود !

يعنى من تا این حد از چشم راشد افتاده بودم ؟

سرم رو روی زمین سرد گذاشتم و خواستم فارغ از دنیا و این آشوب ها چشمام رو ببندم و آرزو کنم الان راشد پیشم بود مثل همیشه قربون صدقه ام میرفت ولی افسوس به یکباره جهانم تیره و تار شد،با کشیدن موهام به سختی لای چشمام رو باز کردم...

شهاب رو دیدم که با صورت سرخ شده داره موهام رو میکشه و من و از انباری کشون کشون برد تو حیاط و با ترکه ای که توی دستش بود به قصد میزد تو شکمم و میگفت ولت نمیکنم تا نگی این بچه توی شکمت برای کیه؟آبرومونو بردی آوین شوهر بدبختت چی برات کم گذاشته بود ها؟

توی در و همسایه آبرومونو بردی ،رو ندارم برم سر کار چپ چپ نگام میکنن،مامانم چادرشو انداخت رو سرش و گفت شهاب نزن خوبیت نداره جلو در همسایه بذار من با زبون خوش از زیر زبونش میکشم بیرون...

پوزخندی تو دلم زدم ،چه خوش خیال بود !

میخواستم به زبون خودم ازم‌حرف بکشه وقتی هیچ اتفاقی نیفتاده بود..

مامان به سمتم خم شد و دستم رو گرفت و کمک کرد بلند بشم ،روی تخت گوشه ی حیاط نشستم و به دیوار تکیه دادم ،پاهام رو تو شکمم حلقه کردم و سرم رو روی زانوم گذاشتم ،تمام بدنم درد میکرد !

اگر واقعا من حامله بودم پس چرا با اینهمه کتک این بچه نمیمرد؟مامان کنارم نشست و گفت :_آوین ، بیا و حرف بزن ،این بچه واسه کیه ؟ اصلا کی این اتفاق افتاده ؟

با بغض بهش نگاه کردم و گفتم :_بچه ای در کار نیست!

کمی به سمتم حم شد و گفت :

_نکنه اونجا مدرسه میرفتی یکی بهت دست درازی کرده نمیگی ؟ دخترم بگو .

دخترم!

چه جالب ، الان شدم دخترش! پس زبون حرف زدن با من خر کردنم بود ! فکر می‌کرد اینجوری چیزی که اتفاق نیفتاده رو میگم ...

نفس آه مانندی بیرون فرستادم و گفتم :

_مامان دلت میخواد دروغ بشنوی ؟‌

میگم‌هیچ اتفاقی نیافتاده ،آره منو راشد با هم نبودیم ،اون دستمال  الکی بود ...

اما من دوسش داشتم!

چرا به آدمی که دوسش داشتم خیانت کنم ؟

اونجا گفتم حتی اگه واقعیت معلوم بشه دیگه نمیبخشمت !

اما همش دروغ بود ،میدونی الان دلم پر میزنه فقط یک دقیقه پیشش بشینم !

فقط یک دقیقه !

پوزخندی زدم و گفتم :_اما مگه شما اینو می‌فهمید؟اگه لکه ننگم‌،بزنید بکشید راحت بشید دیگه من الان فقط یه مرده ی متحرکم!

شهاب که تا اونموقع کنار حیاط ایستاده بود و سیگار میکشید سیگارش رو روی زمین انداخت و به سمتمون اومد و گفت:

_شر و ور تحویل ما نده الکی ،الان فکر کردی با این حرفا دل کی به حالت میسوزه ؟نه دختر جون !

راشد زیاد لی لی به لالات گذاشته هنوز تو خواب و رویا به سر میبری !اگه اونم میشوندت سرجات دوبار بهت تشر میزد الان وضعت این نبود!این عشقی که دربارش حرف میزنی !

آقای عاشق داره میاد اینجا برید محضر واسه طلاق !پس این چرت و پرتا رو واسه یکی دیگه ردیف کن . الان بنال بگو با کدوم بی ناموسی ریختی رو هم تا خودم خونشو بریزم .

پلکی زدم و بهش خیره شدم و گفتم:

_با هیچ کس !محکم با پشت دست تو گوشم زد و با داد گفت :_دروغ نگو آوین !

از روی تخت بلند شدم و روبروش ایستادم و گفتم:_دروغ نمیگم ...

تو مگه داداشم‌نیستی ؟چرا زود حرفای بقیه رو باور کردی ؟

با انگشتم روی سینش کوبیدم و گفتم :

_تو مگه ادعای غیرتت نمیشه چرا دستمو نمیگیری ببری دکتر ؟همینجوری الکی الکی حرف بقیه رو باور کردی گفتی بزار بکشمش‌؟

دستم رو باز کردم‌و ادامه دادم :_خب بیا بکش ..

من از زمانی که بابا مرد با شما مرده بودم

دوماه رنگ خوشی تو خونه ي راشد دیدم که اونم انگار بی دوام بود .عصبی بهم خیره شده که در خونه زده شد ،اول نگاهی به من انداخت و بعد به سمت در رفت ،درخونه رو که باز کرد از دم در تونستم قامت راشد رو ببینم ...


با دیدنش قلبم به طپش افتاد ،مثل همیشه خوشتیپ و مردانه ایستاده بود ..

اون شاد و بشاش بود و من ...

حتی چیزی برای توصیف نداشتم بگم ..

دوروزی بود که خودمو تو آینه ندیده بودم

قطعا صورت کبود و زخمی و رنگی پریده نمیتونست خیلی جالب و قابل توصیف باشه

_داخل اتول منتظرم !

راشد اینو خطاب به شهاب گفت و دور شد

شهاب نگاه عصبیش رو به من دوخت و به سمتمون اومد .بازوم رو محکم گرفت و گفت :_گمشو برو لباساتو تنت کن ..

دستم رو از دستش بیردن کشیدم و داخل خونه رفتم ،


ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

وارد اتاقم شدم و روسری و لباس مشکی از داخل کمد بیردن کشیدم و تنم کردم

آدم تو روز عزاش که لباس روشن نمی‌پوشه!

وقتی شال رو سرم کردم تازه خودم رو داخل آینه دیدم ،لبم از خشکی ترک برداشته بود و زخم شده بود،زیر جفت چشمام کبود بود

روی صورتم جای انگشت هاش شهاب دیده می‌شد و زخم بود ...

نیشخندی به خودن از داخل آینه زدم و از خونه بیرون رفتم ،توجهی به شهاب نکردم و از در حیاط هم بیرون رفتم ،چندتا از همسایه ها از خونشون بیرون اومده بودن و منو نگاه کردن ..

کمی دورتر نوید با مادرش رو دیدم که با پوزخند نظاره گرم بودن ،دندون روی هم سابیدم و روی صندلی عقب اتول نشستم

شهاب هم اومد و جلو نشست..

راشد از داخل آینه نگاهی بهم انداخت و نگاهمو ازش گرفتم و به بیرون نگاهم کردم

دلم براش یک ذرع شد اما باید ته مونده غرورم رو جلوش حفظ میکردم ..

فقط نمیدونستم بعد از طلاق قراره چجوری راشد و خاطراتش رو از قلبم بیرون کنم ؟

اصلا میتونستم همچین کاری کنم ؟!

قرار برای طلاق بریم محضری که داخل شهر بود، تا رسیدن به شهر فقط به بیرون نگاه میکردم اما سنگینی نگاه راشد رو به خوبی روی خودم‌حس میکردم .

برای دیدنش حتی لحظه ای سرم رو بالا نیاوردم !از همین الان داشتم مقدمات فراموش کردنش رو برای خودم‌محیا میکردم فقط نمیدونم چقدر تو این موضوع موفق بودم !

وقتی به محضر رسیدیم اول راشد و شهاب پیاده شدن. نگاهی به بیرون انداختم و با آه و افسوس منم پیاده شدم.

اینجا دقیقا مثل مرده ای متحرک بودم !

همه چیز مثل برق و باد گذشت و زمانی به خودم اومدم که داشتم پای برگه ی طلاق امضا میکردم ! مهریه ای که راشد به نامم زده بود بخشیدم و چیزی نگرفتم ازش .

از محضر که بیرون رفتیم راشد دست کرد داخل جیبش و پاکت سیگاری درآورد و روشن کرد ،کامی از سیگار گرفت وگفت :

_وسایلش رو فردا میفرستم بیاد ‌‌...

اولین بار بود که میدیدم راشد داره سیگار میکشه !شهاب سری تکون داد و دست منو گرفت و با خداحافظی ازش دور شدیم

با اتوبوس های کرایه ای تا روستا رفتیم .

وقتی به خونه رسیدیم شهاب در رو بست و گفت :_حالا که کار خودتو کردی طلاقم گرفتی ،هنوز نمیخوای بگیواون بچه از کیه ؟ حداقل بیاد بگیرتت تا بیشتر از آبرومون به حراج نرفته ! بهش نگاه کردم و گفتم :

_بزار جوهر این طلاق خشک بشه بعد ... به سمتم خیز برداشت و مچ دستم رو محکم گرفت و گفت :_تو اگه حیا و شرم حالیت بود همچین غلطی نیمکردی که کار الان به اینجا بشکه ! الانم نمیخواد واسه من درس ادب بدی !

بنال فقط حرف بزن وگرنه قلم پاتو خورد میکنم‌! مچ دستم رو از دستش بیرون کشیدم و قدمی به عقب برداشتم وجلوش چرخی زدم و گفتم :بیا بزن!خورد کن ! بکش ! مگه جای سالمی هم تو این بدن مونده ؟بهت میگم هیچ بچه ای وجود نداره! چرا نمیخوای قبول کنی ؟ دیگه چه بلایی مونده که سرم نیاوردی ؟

دوباره به سمتم اومد و بازوم رو گرفت و گفت:

_من با این ننه من غریبم بازیا خر نمیشم !

میمونی تو اون زیر زمین بهت آب و غذا هم نمیدیم یا همونجا با اون بچه میمیری یا آخرش به حرف میای ..

سپس منو دنبال خودش به سمت زیرزمین کشوند ،در رو باز کرد و هولم داد داخل گفت:

_انقدر بمون تا به حرف بیای !

در رو بست و همونجور که قفل میکرد بلند گفت :_مامان به ارواح خاک بابا اگه بفهمم چیزی به این دختره ی بی حیا دادی بخوره اول خودشو آتیش میزنم بعد خودمو!

صدای قدم های مامان رو از بالای سرم روی ایوون شنیدم و بعد گفت :_چیشده باز ؟

شهاب دور شد و گفت :_تا وقتی حرف نزنه همونجا میمونه !حق خوردن هیچی هم نداره ! حتی یک قطره آب !

مامان چیزی نگفت و سکوت کرد !

همیشه همین بود در برابر پسراش سکوت میکرد و هر چی میگفتن گوش میکرد !

کاش الان بابا زنده بود !

بابا سه تا پسر داشت ولی منه تک دخترشو از سه تا پسرش که مثلا کمک دستشم‌بودن بیشتر دوست داشت ،یادمه همیشه میگفت آوین واسه من یه جای خاصی داره

نا خودآگاه با فکر کردن به بابا بغضم‌گرفت و چشمام تر شد ...

دست زیر پلکم‌کشیدم و اشکایی که هنوز نیومده بودن رو پس زدم !من نباید گریه میکردم! دلم گرفته بود !

حتی دلم برای راشد هم‌تنگ شده بود !

یعنی الان چیکار میکنه ؟‌

میره با دختر داییش لعیا ازدواج میکنه ؟

حتما جیران هم تا فهمیده ما طلاق گرفتیم دست دخترشو گرفته رفته طهرون.

کاش میشد زمان رو به عقب برگردونم و با راشد لج نمیکردم و دکتر رو میرفتم ،شاید اونموقع می‌فهمید من حامله نیستم !

از روی زمین بلند شدم و به سمت آخر انباری رفتم و نشستم و به دیوار تکیه دادم.میدونستم راشد حرفش رو عملی میکنه و حالا حالا ها قراره عذابم بده ! پذیرش واقعیت سخت بود اما انکار نشدنی !

من الان یک دختر چهارده ساله ی مطلقه بودم!دختری که تو کمتر از دوماه هم ازدواج کرد هم طلاق گرفت و هم‌انگ حاملگی بهش زدن ! دقیقا سه روز از ماجرا گذشت!

ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

شهاب حرفش رو عملی کرد و تو این سه روز من حتی یک قطره آبم‌نخوردم ،هر روز نسبت به دیروز ضعیف تر میشدم!

حس میکردم دیگه نمیتونم نفس بکشم و دارم نفس های آخرم رو میزنم که در انباری باز شد و نور به داخل تابید ،همینجور که با دهان‌ باز روی زمین افتاد بودم شهاب به سمتم اومد و به طرفم خم شد ...

نگاهی به صورت رنگ پریدم انداخت و با بی رحمی گفت :_اصلا دلم‌نمیخواد جنازت تو خونه بو کنه !آخرین چیزی که فهمیدم معلق شدنم بین زمین و هوا بود و بعد کامل به عالم بیهوشی فرو رفتم . با احساس سنگینی سرم به سختی پلکام رو از هم فاصله دادم

همه جا روشن بود اما ناواضح !

چشمم رو بستم و دوباره سعی کردم باز کنم ‌. اینبار کمی محیط اطراف برام واضح شد

داخل اتاق خودم بودم ..

سرم رو به سختی چرخوندم و اتاق رو دیدم

کسی داخل اتاق نبود ... سعی کردن بلند شم از روی زمین که در باز شد و مامان داخل اومد

وقتی دید بیدارم به سمتم اومد و گفت :

_بیدار شدی بالاخره ؟ جوابی ندادم که از اتاق بیرون رفت و با ظرف غذایی برگشت ..

از بوی غذا معلوم بود سوپ هست

اونم سوپ جو که جزو غذا های مورد علاقم بود

کنارم نشست و کمکم کرد بلند بشم و بشینم

بالشت رو پشت کمرم تکیه داد و خودش قاشق رو پر از سوپ کرد و جلوي دهنم گرفت ...

مامان تا آخر ظرف سوپ روباحوصله و بی حرف بهم داد و خوردم ... وقتی تموم شد هم بلند شد و با ظرف خالی از اتاق بیرون رفت

این سکوتش برام عجیب بود !

کمی که گذشت با یک لیوان آب و قرصی که داخل دستش بود به اتاق اومد و قرص رو داد بخورم ،لیوان آب رو مثل تشنه ای که تازه به آب رسیده یک‌نفس سر کشیدم و بهش دادم

لیوان رو گوشه ای گذاشت و گفت :

_هنوز نمیخوای حرف بزنی ؟

سوالی بهش نگاه کردم و گفتم :_از چی دقیقا باید حرف بزنم ؟

به ساک‌گوشه ی اتاق شاره کرد و گفت :

_اونو میبینی؟‌وسایلت هست!

دیروز راشد فرستاد آوردن .

من دستش نزدم خودت ببین !

به دوتا ساک لباس که گوشه ی اتاق بود نگاه کردم اما چیزی نگفتم ! _تو که طلاق گرفتی !

این بی آبرویی هم به باز آوردی حداقل بیا بگو کی بوده ؟با کی بودی اصلا ؟

چیزی نگفتم! چون حرف زدنم کاملا بی فایده بود !ادامه داد ‌..

_اگه دلت با راشد نبود اگه نمی‌نمیخواستیش چرا باهاش ازدواج کردی ؟چرا هم خودتو بی آبرو کردی هم بدبخت؟ به مامان نگاه کردم ..

الان از خواستن من حرف میزد ؟

_مامان خودت نبودی که پاتو کردی تو یه کفش  کردی راشد خانوادش اینجوریه اونجوریه

فرنگ رفته فلانه بهمانه؟

من اصلا چیزی گفتم:

خودتون منو مجبور به ازدواج کردید !

اولش راضی نبودم ! دلم نمیخواست ازدواج کنم میخواستم برم درس بخونم کسی بشم واسه خودم ،ولی بعدش نه ،من عاشق راشد شدم!_هنوزم عاشقشم‌..

چندبار دیگه باید بهت بگم تا قبول کنی ؟

من راشد رو دوست دارم ! چرا باید به آدمی که عاشقانه میپرستیدمش خیانت کنم ؟ چرا واقعا؟

همه ی حرفم رو نادیده گرفت و گفت :

_ای پدر اون مدرسه ای که تو رفتی بسوزه،  همه ی دردسرای ما از همون مدرسه رفتن تو شروع شد ،مگه ما نرفتیم مدرسه چیشد ؟

چیزی ازمون کم شد ؟پوزخندی زدم و گفتم :

_نه چیزی کم نشد فقط سواد و درک اینو ندارید که ببینید مشکل کجاست! یه تنه همتون قاضی میرید !همش آدمو قضاوت میکنید !۱۴ سالمه اما حس میکنم یه زن ۴۴ سالم، خسته شدم دیگه از این زندگی ،

دلم ميخواست گریه کنم اما بغضم رو قورت دادم،مامان نفسش رو بیرون فرستاد و باز رفت سر خونه ی اول و گفت :_آوین دخترم ،

ما تورو نبردیم دکتر ،راشد که بردت. مگه نگفت حامله ای ؟بگو چیشده ؟

بگو هم‌خودتو راحت کن ، هم مارو ...

بگو تا دیر نشده درستش کنیم !

سرم رو انداختم پایین و نگاهی به شکمم که نسبت به چند روز پیش بزرگ تر شده بود انداختم ! از آینه ای که روبروم بود هم خودمو نگاه کردم، بد تر از همیشه به چشم می‌اومدم! با این حال به مامان نگاه کردم و مصمم گفتم  _بچه ای در کار نیست !

انگار صبرش لبریز شده بود که با پشت دست به دهنم کوبید ،شک زده دستم رو روی دهنم گذاشتم که گفت :

_انقدر نگو هیچی نیست دختره ی چس سفید

خجالت نمیکشی ؟ بدبخت از خواب بلند شو راشد طلاقت داد !۱۴ سالته شدی زنه مطلقه

نمیگی بقیه پشت سرت چی میگن ؟

خب بگو چه غلطی کردی تا درستش کنیم ..

دندون روی هم سابیدم و گفتم:

_چیو میخوای درست کنی مامان ؟

میخوای بچه ای که وجود نداره رو سقط کنیم ؟‌

میخوای چیکار کنی بگو تا منم بدونم !

_شهاب میخواد بدتت به مصطفی که زنش تازه مرده !حالا هی بشین بگو هیچی نیست

بروبچه از کیه بگیم بیاد بگیرتت !

با چشم های گرد شده بهش نگاه کردم ،هنوز یک هفته هم از طلاقم نمی‌گذشت و به فکر شوهر دادن دوباره من بودن ؟اینا خانواده بودن یا دشمن ؟چند بار پلک زدم و شک زده گفتم :

_مامان میفهمی چی میگی ؟

از روی زمین بلند شد و گفت :

ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

میشه منو توی پیج ات تگ کنی پیج و داستانم دیده شه ؟

والا من پیج ندارم تگ هم هرکاری میکنم بلد نیستم نمیشه

من باید بشینم ببینم اوین چی میشه😭😭😭😭

فقط 24 هفته و 1 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40

هرچه دارم از امام رضاست ❤️‍🩹پسرم نذر امام رضاست 💚💚💚برا ظهورش صلوات

#قسمت_چهلوهفت


_من میفهمم چی میگم ولی تو انگار حالیت نیست چه غلطی داری میکنی ؟

شهاب با مصطفی حرفاشو زده قول و قرارم گذاشتن !دیگه خودت میدونی! یا حرف بزن یا برو !

از اتاق رفت بیرون و منو با دنیایی از ترس ، دلهره و شک تنها گذاشت ..

این دیگه چه زندگی بود ؟

نگاهم دوباره به ساک گوشه ی اتاق خورد...

سرچرخوندم و نفس عمیقی کشیدم ،بعد آروم از روی زمین بلند شدم،هنور بدنم درد میکرد

ساک ها رو به سمت خودم‌کشیدم و درشون رو باز کردم،چشمم به لباس هایی خورد که خود راشد از شهر و فرنگ برام گرفته بود .

میگفت اینا رو بپوش خوشگلتر بشی !

ناخودآگاه اشکی از گونم چکید .

دست داخل ساک کردم و کمی لباس هارو عقب زدم که دستم به جعبه ای خورد ،متعجب جعبه رو بالا کشیدم و در کمال ناباوری جعبه ی طلایی که راشد شب عروسی بهم داده بود دیدم ...جعبه رو زمین گذاشتم و ناباور دستم رو جلوی دهنم گذاشتم ،نمیدونستم این حرکتش رو چی طلقی کنم !میخواست منو کامل فراموش کنه که اینو فرستاده بود یا چیز دیگری !

در جعبه رو باز کردم و دست کشیدم روی گردنبند ...نفسم رو آه مانند بیردن فرستادم و قبل از اینکه مامان بیاد جعبه ی طلا رو داخل ساک چپوندم ...

در ساک دوم هم که باز کردم باز لباس هایی  بود که خودش برام خریده بود و آخر ساک جعبه ی طلایی بود که باهم به انتخاب من از حاج مصفا خریدیم،نگاه افسوس باری به جعبه انداختم و خاطرات اونروز برام تداعی شد

اولین بار بود که به شهر میرفتم راشد چقدر با من خوب رفتار کرد .

حیف ....

این جعبه هم داخل ساک گذشتم و بعد برشون داشتم و داخل کمد جا دادم..

دوباره سر جام نشستمو به آینده ی نامعلوم خیره شدم ،واقعا شهاب داشت منو معامله میکرد ؟سر هیچ و پوچ و چیزی که معلوم نیست قرار بود منو بده به کسی که زنش مرده ..

ای کاش فقط زنش مرده بود !اون زن حکم خواهر منو داشت !من چجوری هم نمک بخورم هم نمکدون بشکنم !

میخوان جلوی حرف مردم رو بگیرن اما با این کارای بی فکرشون بیشتر دارن حرف میزارم تو دهن مردم !سه روز تمام از اتاق بیرون نرفتم و همونجا نشستم ..

هر روز به در و دیوار خیره میشدم و فکر میکردم چجوری میتونم از شر این ازدواج خلاص بشم..

مامان هر سه روز مینشست کنار گوش من میگفن کیه اون شخص ناشناس !

شخص و فردی که اصلا وجود خارجی نداشت !

هر سری هم با بغض و گریه از اتاق بیرونش میکردم و میگفتم هیچی نیست ،حتی دوسه باری زهرا و دوتا دیگه از زنای همسایه که رفیق درجه یک مامان بودن اومدن نشستن کنارم‌مثلا از زیر زبونم حرف بکشن!که صد البته منو بیشتر با حرفاشون میشکستن تا چیز دیگه ای !

بعد از مدت ها بالاخره از در اتاق بیردن رفتم

مامان با دیدنم ذوق زده گفت :_خداروشکر بلند شدی !میخوای بگی ؟!

نگاه افسوس باری حوالش کردم و روسری روی سرم انداختم و از خونه بیرون رفتم و وارد حیاط شدم‌،روی تخت نشستم و کمی‌هوای تازه وارد ریه هام کردم،به در ورودی نگاه کردم

قطعا باید راهی برای فرار پیدا میکردم !

نباید دست رو دست میزاشتم تا الکی واسه من ببرن و بدوزن و تنم کنن!

یاد طلاهایی که راشد برام پس فرستاده بود افتادم ،جرقه ای تو ذهنم ایجاد شدم !

قطعا باید از خونه فرار میکردم ...

شاید اگه میرفتم و حداقل یک جفت گوشواره اون ست رو می‌فروختم یه پولی دستم می اومد و میتونستم کاری کنم ..

اول برم طهران بعد از اونجا برم یه شهر دیگه ....میدونستم ارزش اون طلاها خیلی بیشتر از جیزی هست که فکر میکردم ،من به راشد مهریم رو بخشیدم ولی اون تمام چیزی که برای من بود رو فرستاد !

همینکار رو میکردم !باید امشب از خونه میرفتم ...

ز روی تخت بلند شدم و دوباره وارد خونه شدم

مامان به سمتم اومد،  قبل از اینکه بزارم حرفی بزنه دستم رو بالا بردم و گفتم :

_مامان میخوام برم بخوابم لطفا نیا!و وارد اتاق شدم و سریع در رو بستم ....

پشت در ایستادم و وقتی متوجه شدم نمیخواد بیاد داخل اتاق نفس آسوده ای کشیدم،با کمترین سرو صدا ی ممکن به سمت کمد رفتم و ساکم رو بیرون کشیدم ..

موقع فرار نمیتونستم دو تا ساک با خودم ببرم سخت میشد ،یکی از ساک ها رو خالی کردم و جفت جعبه ی طلاهای رو داخلش گذاشتم

و دو دست لباسم روش گذاشتم ..

دست بردم زیر کمدم و پولی که پس انداز داشتم هم در آوردم ...

پول کمی بود اما همیشه از بچگی کمی از پول هایی که بابام بهم میداد رو اینجا نگه می‌داشتم و تنها نکته مثبت این بود که مامان هیچ وقت کاری به کارشون نداشت !

پول رو داخل ساک گذاشتم ،اینم واسه خارج شدن از روستا و رسیدن به طهران برام کافی بود ..‌وقتی از برداشتن  همه چیز مطمئن شدم ساک رو ته کمد جا دادم ..

یک ساعتی داخل اتاق موندم و بعد بیرون رفتم ،مامان داخل سالن نبود ...

وارد آشپزخونه شدم و لیوان آبی پر کردم و  خواستم بخورم که چشمم به در پشتی افتاد ..


ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

والا من پیج ندارم تگ هم هرکاری میکنم بلد نیستم نمیشه من باید بشینم ببینم اوین چی میشه😭😭😭😭

از لین به بعد برای پارت هام شماره میزارم

ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

#قسمت_چهلوهشت


داخل آشپزخونه یک در بود که میخورد به حیاط کوچکی که بیشتر جای نگه داشتن وسایل اضافه بود ...

پشت حیاط هم‌یک در ورودی بود که هیچ وقت ازش استفاده نمیشد

اما مزیتی که داشت این بود که دیوارش کوتاه بود ،اگر چیزی زیر پام میزاشتم میتونستم راحت برم اونطرف ....

به سمت در رفتم ببینم باز هست یا نه ،معمولا مامان این در رو قفل میکرد و کلیدش همیشه دست خودش بود ،در رو فشار دادم و تقی داد و باز شد ،از خوشحالی نفس عمیقی کشیدم، خداروشکر که حداقل اینبار مانعی سر راهم نبود ...

در رو بستم و قدمی به عقب برداشتم که همونموقع مامان وارد آشپزخونه شد با دیدن من ابرویی بالا انداخت و گفت:

_اینجا چیکار میکنی؟ بالاخره از خلوتگاهت اومدی بیرون؟!

توجهی بهش نکردم و لیوان آب رو روی طاقچه گذاشتم تا متوجه بشه واسه آب خوردن اومده بودم ..‌

چادرش رو از سرش کشید و روی پشتی که گوشه آشپزخونه بود انداخت و گفت :_از خونه ی نعیمه میام !(نعیمه مادر مصطفی بود )

داشت میگفت کم کمک میان واسه معلوم کردن قول و قرار!قرارم بر این شد تو خونه ای که واسه مصطفی و سمیه بود زندگی کنید !

پوزخندی زدم و چیزی نگفتم !

حتی به خونه هم فکر کرده بودن!

سکوتم رو که دید گفت :_بازم‌میخوای زبون به دهن بگیری ؟ البته مصطفی پسر خوبیه دستش به دهنش میرسه !

سرم رو تکون دادم و سکوت رو شکستم و گفتم :_آره جای برادر من بود،

سمیه خدابیامرز هم‌ جای خواهرم بود ،اونقدری که موقع خرید جهازش میخواست منو با خودش ببره شهر ولی تو نزاشتی !بعد الان وقتی هنوز دوماه  نشده مرده بفکر مزدوج شدن مصطفی می‌گردید اونم با کی ؟ من ؟ منی که دلم هنوز با راشده ،

سِوای این از نظرم اینکار فقط خیانت به سمیه هست!

مامان پشت چشمی نازک کرد و گفت :

_واسه من لازم‌نکرده درس ادب بدی ،

حرف از خیانت هم نزن تو اگه آدم بودی مینشتی خونت به شوهرت خیانت نمیکردی که طلاقت بده ،این گند هم بالا نمی آوردی ..

الانم یا بگو اون بی همه چیز کی بوده یا زن مصطفی شو البته قبل از اینکه شهاب نظرش عوض بشه و بدتت به یه پیر مرد !

تیر خلاص رو با این حرفش زد !

انقدر بی رحم بودن که میخواستن دختر ۱۴ ساله رو بدن به پیر مرد !فکر کردن بهش هم دردناک بود و هم خنده دار!نگاه معناداری به مامان انداختم و از آشپزخونه بیردن رفتم

داخل سالن نشستم ،امشب هر جور شده بود باید از خونه فرار میکردم!اجازه نمیدم همینجوری الکی زندگی منو نابود کنن!

شب وقتی شهاب و بقیه اومدن از سر اجبار فقط بهشون سلام دادم که با دهن کجیشون روبرو شدم !

موقع شام هم حتی نگاهی به من ننداختن و گهگاهی متوجه نگاه های عجیب محسن شدم ،محسن هیج وقت معمولا دخالتی تو زندگیم نمیکرد و مثل علی و شهاب نظر نمیداد! و بین برادرام فقط شهاب بود که خودش رو صاحب اختیار زندگی من میدونست !

وقتی بابام زنده بود جرئت کار و حرکتی نداشت

ولی از وقتی بابت از دنیا رفت به معنای واقعی رنگ دیگه ی زندگی رو بهم نشون داد !

تو تمام مدت شام چیزی نگفتم ،فقط درپایان شهاب رو به مامان گفت:_با ننه ی مصطفی حرف زدی ؟ چی گفت ؟

مامان سری تکون داد و خواست چیزی بگه که بلند شدم و به سمت در رفتم،

_کجا ؟این سوال رو شهاب پرسید ،

جواب دادم :

_میخوام برم هوا بخورم ...

خواست چیزی بگه که سریع به سمت بیرون پا تند کردم ،کمی روی تخت نشستم و به آسمون خیره شدم که محسن به سمتم اومد

کنارم نشست و گفت :_میخوای بری ؟!

متعجب بهش نگاه کردم که گفت :

_باید بری ؟ ابرویی بالا انداختم و گفتم :

_چی میگی محسن ؟

چشماش رو تو کاسه چرخوند و گفت :

_میگم باید امشب بری!قطعا زده بود به سرش ! _کجا برم‌؟

به طرفم اومد و گفت :_نگو که دلت میخواد زن مصطفی بشی !

سرم رو به معنای نه تکون دادم :_نه نمیخوام ، ولی تو نمیترسی شهاب با علی بیان ؟

و نکته جالب اینکه تو چرا الان نمیزنی تو سرم که خرابی و با یکی دیگه بودی ؟

دندون قروچه ای کرد و گفت :

_من کاری به بقیشون ندارم ...

میخوام بهت کمک کنم فرار کنی !

این تنها کاری هست که از دستم بر میاد، تو این مدت سعی کردم جلوشون رو از هر نظری بگیرم ولی نتونستم ،الانم برو تو تا بیشتر نابودت نکردن !

حرفاش برام جدید بود ، و نمیتونستم  بعد از اون همه ظلمی که بهم شده بود این محبت رو باور و قبول کنم !

سرم رو تکون دادم و گفتم :

_برو داداش ، برو که سنگ خورده تو سرت !

اینم لابد بازی جدیدتونه تا واقعا دیگه سر منو کنید زیر خاک بگید داشت میرفت!

به نقطه‌ ی نامعلومی خیره شد و گفت:

_میدونم سخته برات باور کنی ،ولی من واقعا از ته قلبم دوست دارم !

تو تنها خواهرمی نمیخوام دستی دستی زندگیت رو نابود کنم، حرفت رو هم باور میکنم ! چون اگه واقعا بچه ای در کار بود تو براش همه کار میکردی و نمی‌نشستی اینهمه زجر ببینی !

ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

#قسمت_چهلونه


کاری یه بقیه ندارم!

ولی کمکت میکنم بری !

برو شهر برو دکتر شاید یه راهی پیدا شد و شاید فهمیدی مشکل از کجاست!

شنیدن این همه حرف واقعا برام ناباور بود !

لب از هم باز کردم و شک زده و متعجب گفتم: _الان داری راست میگی دیگه ؟

حقه و کلکی هم تو کار نیست ؟

نگاهم کرد و گفت :_نه !

به چشماش نگاه کردم دروغ نمی‌گفت انگار !

هضم این خوبی یهو برام سخت بود ..

سرش رو به آرومی تکون داد و چشمش رو باز و بسته کرد ‌...

نگاهی به آسمون انداختم چند لحظه ای و بدون اینکه اشاره ای به برنامه‌ی خودم برای فرار کنم گفتم :_چجوری میخوای کمکم کنی ؟

باید چیکار کنیم حالا ؟

به در اصلی خیره شد و گفت:

_امشب نوبت منه در رو قفل کنم ...

نمیبندم و باز میزارم ساعت یک شب بیا و برو

خودمم همینجا وایمیستم کشیک میدم کسی نیاد .....

به در نگاهی انداختم و نامطمئن لب زدم

_مطمئنی که دیگه هیچی نمیشه آره ؟؟

سرش رو تکون داد و گفت :_هیچی نمیشه ...

مستأصل نگاهش کردن و دوباره پرسیدم :

_خب کجا برم .....

_از جایی که تو دید نباشه از روستا برو ‌.‌‌.‌

بعدم هرجا خواستی، وقتی آبا از آسیاب افتاد برگرد ...منم کمکت میکنم !

نفسم رو بیرون فرستادم خودم‌ میخواستم فرار کنم ولی نباید جوری جلوه میکردم که بفهمه ،خواستم برم داخل خونه که گفت :

_شب ساعت ۲ آماده باش !

تنها به تکون دادن سرم بسنده کردم و وارد خونه شدم ..

شهاب همچنان غضبناک نگاهم میکرد !دیگه برام عادی شده بود،الانم که قرار بود برم !

پس‌برام مهم نبود !فقط دوست داشتم روزی برسه که بفهمن منو بی خودی قضاوت کردن ، اونموقع بازم روی نگاه کردن به من دارن یا نه ؟

وارد اتاق شدم و در کمدم رو باز کردم ،ساک رو دم دست و دور از چشم گذاشتم که موقع رفتن مشکل ایجاد نشه..

خوبی خونه ی ما این بود که سه تا اتاق داشت

یکی برای من ،یکی برای برادرام ،یکی برای مامان و بابا !

تشک رو کف زمین پهن کردم و خوابیدم

تا نیمه های شب قبل از ساعت ۲ همینجور تو رخت خواب غلت میزدم،حدودا ساعت یک و نیم بود که بلند شدم و دستی به صورتم کشدیم ،آروم تشک رو جمع کردم و به سمت لباسام رفتم ،لباس راحتی پوشیدم و بعد از به سر کردن روسری ساک رو در آوردم

درش رو باز کردم تا مطمئن بشم همه چیز سر جاش هست ...وقتی مطمئن شدم آروم در اتاق رو باز کردم و خواستم بیردن برم که در اتاق شهاب اینا هم باز شد و محسن بیرون اومد ،مثل چی استرس داشتم ولی با دیدنش نفس راحتی کشیدم ...

بهم اشاره کرد پشت سرش برم ..

آروم و پاورچین از سالن گذشتیم و از خونه بیرون رفتیم ..

در ورودی رو باز کرد و دست کرد داخل جیبش یک دسته اسکناس در آورد و  روبروم گرفت و گفت :_این حقوق این ماهم بود

بیشتر ندارم‌وگرنه میدادم ..برو مراقب خودت باش...

نگاهی به پول انداختم و بی حرف ازش گرفتم ...

هنوزم استرس داشتم اما با حسام و بغلش کردم که گفت :_برو تا کسی نیومده ...

به همه ثابت کن دربارت اشتباه میکردن..

لبخندی زدم بهش و سرم رو تکون دادم و گفتم :_ممنون .

خندید که ازش سریع دور شدم ،باید از سمت کوه و چشمه میرفتم ..

اگه از خیابون های روستا به سمت خروجی میرفتم تیکه بزرگم گوشم بود ،اینجا بودن زن شوهر دار و مسن این موقع شب تو خیابون جرم بود ،وای به حالت که اگه جوون باشی و تو خیابون باشی ..

راه کوه و چشمه هم خطرناک بود ،اونجا سگ وحشی و مار زیاد بود ،ولی باز از هیچی بهتر بود...

ساک رو محکم تو دستم گرفتم و به سمت کوه و چشمه رفتم ،تند تند راه میرفتم و از استرس و ترس هر ۱ دقیقه پشت سرم رو نگاه مینداختم ...

تقریبا به چشمه نزدیک شدم و دیگه خیالم راحت بود اینجا کسی نیست ،پشت سرم رو نگاه کردم هوا تاریک و سیاه و ترسناک بود ....

ولی باید میرفتم و می‌گذشتم از مسیر ‌...

چشم چرخوندم و خواستم جلوم رو ببینم که دیدم فردی روی تخته سنگی‌کنار چشمه هست ،برای لحظه ای نفسم تو سینه حبس شد ،قلبم تند تند تو سینم میزد

چهرش مشخص نبود اما دود سیگارش کاملا مشهود بود..‌

یک قدم خواستم عقب بردارم و تا منو ندیده از راه دیگه برم ،دوباره قدمی به عقب برداشتم که پام روی تیکه چوبی که روی زمین بود خورد و صدای خرش شکسته شدن داد ...

صدای شکسته شدن چوب تو اون ظلمات و سکوت شب کاملا مشخص و هویدا بود..

قشنگ قبض روح کردم ،نگاه به روبروم کردم و توجه مرد دیگه بهم جلب شده بود ...

قلبم‌تند تند به سینم می‌کوبید ..

دوباره قدمی به عقب برداشتم که از روی تخته سنگ بلند شد و حرکت دستش رو دیدم که سیگارش رو روی زمین انداخت ،دیگه کار از کار گذشته بود ،به جلوم نگاه کردم و سریع شروع کردم به دویدن، صدای ناواضحش رو پشت سرم‌ شنیدم که گفت :

_وایسا ... کی هستی !

اصلا سوای اینکه الان داشتم فرار میکردم ک خودش جرم بزرگی بود اگه این مرد بلایی به سرم می آورد که دیگه ....

حتی فکر کردن بهش هم‌ترسناک بود ..

ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

#قسمت_پنجاه


تند تند میدویدم و دوسه باری نزدیک بود پام پیچ بخوره،صدای دویدن فرد هم پشت سرم حس میکردم ،یک آن حواسم بهش پرت شدم و پام به سنگی گیر کرد و محکم روی زمین افتادم ...

مرد بهم‌رسید و دست انداخت پشت گردنم و بلندم کرد ،بادیدنش هم من تعجب کردم هم اون نگاه من رنگ ترس و وحشت گرفت اما از نگاه اون نمیتونستم چیزی بخونم !

ناخودآگاه خاطرات اون روز چشمه برام تداعی شد !سری قبل راشد بود که به دادم رسید ! این دفعه کی میخواست نجاتم بده؟

لب از هم باز کردم تا جیغ بکشم اما سریع دستش رو روی دهنم گذاشت،برق شرارت چشماش حتی تو تاریکی شب هم به خوبی معلوم بود ....

نیشخندی زد و گفت :

_تو آسمونا دنبالت میگشتم روی زمین پیدات کردم !قلبم از ترس خودش رو به در و دیوار می‌کوبید، نفس های تند تند میکشیدم و دنبال اکسیژن بودم ،حالم داشت بهم میخورد..

انگشت شصتش رو روی گونم کشید و گفت

_پس بالاخره شوهر فرنگ رفتت طلاقت داد آره ؟

پوزخندی زد و گفت:_مطمئن بودم این اتفاق میفته ، البته نوشتن اون نامه هم بی تاثیر نبود !

چشمام رو بستم و دوباره پلک زدم،کاش این‌کابوس تموم میشد ...

دستم رو گرفت و بلندم کرد ...

ملتمس بهش گفتم :_نوید خواهش میکنم ولم کن بزار برم ..

ابرویی بالا انداخت و گفت: _چقدر قشنگ اسمم رو میگی ..

گوشش رو جلو آورد و ادامه داد :

_یبار دیگه بگو!

این مرد قطعا دیوانه بود !؟

برای رهایی از این وضعیت ناچار خواستش رو انجام دادم و آروم گفتم :

_نوید خواهش میکنم ...

سرش رو عقب برد و گفت :

_من گفتم اسمم رو بگو ! پسوند و پیشوند چرا میزاری تهش ؟ یبار دیگه بگو !

اشکم دیگه در اومده بود :_ن... نوید .!

بالاخره رضایت داد و سرش رو عقب برد و گفت

_آها حالا شد !

یه پیشنهاد بهت میدم !

منتظر بهش نگاه کردم که گفت :

_میری به همه میگی بچه ی تو شکمت واسه نوید هست و با من ازدواج میکنی !

علاقه ای به بزرگ کردن بچه یکی دیگه ندارم

ولی عشقه دیگه !گاهی عجیبه! آدمم بخاطرش مجبور میشه دست به هر کاری بزنه !

سرم رو تکون دادم و گفتم :

_واسه بچه ای که وجود نداره نمیخواد الکی از خود گذشتگی کنی !

دوتا ابروش رو بالا داد و گفت:_وجود نداره؟

لابد اون جوجه فرنگی هم الکی سر خوشی طلاقت داد ؟شاید یکی دیگه زیر سر داشته تو رو انداخته دور !

میدونی گفته بودم از این فرنگیا آب گرمی بلند نمیشه !

تمام تنفرم رو داخل صدام ریختم و گفتم :

_راجبش درست حرف بزن

تویی که انقدر منفوری ....

با کشیده ای که تو دهنم زد ساکت شدم ...

به سمتم خیز برداشت و موهام رو از زیر روسری کشید و گفت :_الکی چرت و پرت تحویل من نده آوین به اندازه کافی از دستت شکارم!تو امشب هیچ قبرستونی نمیتونی!

میخواستی فرار کنی ولی بدون تیرت به سنگ خورده!یا میری به همه میگی بجه از نویده!

یا همین الان از موهات میکشمت میبرمت پیش داداشای خوش غیرتت تا ببین خواهرشون نصفه شبی فکر فرار زده به کلش !

اونموقع مشتاقم ببینم سر به تنت میزارن یا نه !از لای دندونای بهم چسبیده گفتم :

_تو چندش ترین آدمی هستی که تو عمرم دیدم ،ترجیح میدم زیر دست داداشام بمیرم ولی تن به خفتی که تو میگی ندم !

به سمتم خم شد  گفت :

_همین که از نظر تو متفاوتم خوبه !

حس کثیفی بهم دست داده بود ...

دست و پا میزدم تا از دستش خلاص بشم !

اما اون محکم منو گرفته بود...

تو دلم از خدا فقط طلب کمک کردم ...

با لحن کریهی گفت:_هنوزم میخوای بری بمیری زیر دست داداشات یا نظرت عوض شد ؟

تنها کاری که از دستم بر می‌اومد انجام دادم روی صورتش تفی انداختم و گفتم :_من بخاطر تو هیچ کاری نمیکنم !

با چشمای گرده شده و عصبی بهم نگاه کرد و دست انداخت و ساکم که روی زمین افتاده بود برداشت،پشت یقه ی لباسم رو گرفت و دنبال خودش کشوند و گفت :_پس بیا خودت لیاقت نداری ...

از کنار چشمه هم گذشتیم ،دیگه خاطره خوبی از چشمه نداشتم ..

اون منو دنبال خودش می‌کشوند و من با گریه دست و پا میزدم از شرش خلاص بشم..

اما نتونستم وقتی به خودم اومدم که دیدم جلوی در خونمون هستیم و نوید با دستش محکم به در می‌کوبید و بلند بلند میگفت :

_آهای شهاب و علی...

هنوز حرفش تموم نشده بود که در تو کسری از ثانیه باز شد و اول علی و بعد شهاب از در بیرون اومدن ،پشت سرش محسن اومد و با دیدن من شک زده بهم خیره شد ...

از صدای بلند نوید چند تا از همسایه ها از خونشون بیرون اومده بودن و ما رو نگاه میکردن ..!

نوید همینجوری یقمو و گرفته بود جلوی پای علی پرتم کرد و بعد ساک رو کنارم انداخت و با پوزخند گفت:_تحویل بگیرید !

مچ خواهر دست گلتون رو حین فرار گرفتمش

سرم پایین بود و ریز ریز گریه میکردم اما صدای همسایه ها که پچ پچ میکردن رو خوب می‌شنیدم !این دختره دیگه شورشو در آورده ..

_همین چند روز پیش شوهرش طلاقش داد

ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

#قسمت_پنجاه تند تند میدویدم و دوسه باری نزدیک بود پام پیچ بخوره،صدای دویدن فرد هم پشت سرم حس میک ...

بیصبرانه منتظرم ❤️

فقط 24 هفته و 1 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40

هرچه دارم از امام رضاست ❤️‍🩹پسرم نذر امام رضاست 💚💚💚برا ظهورش صلوات

عزیزم منم لایک کن

میدونی چرا ورزش میکنم ؟                                                     چون داشتن یه بدن خوب یه نماد توی زندگی...                         نه میتونی بدزدیش ، نه میتونی قرضش بگیری و نه حتی میتونی بخریش ....                                                                           و این نشون دهنده تهعد، اراده و تلاشه مستمره ....♡
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز