2777
2789
عنوان

داستان من

| مشاهده متن کامل بحث + 7084 بازدید | 120 پست

نظرت چیه؟

به خنده گفتم :

_خیلی قشنگه ...

مثل بهشت میمونه ...

در جوابم دستم رو بالا برد و پشتش بوسه ای گرم‌نشوند ....

با این حرکتش از خجالت سرخ شدم و سرم رو پایین انداختم،قهقهه ای زد و گفت ...

_اینجوری سرخ و سفید نشو ،دلم برات میره..

با چشم های گرد شده بهش نگاه کردم و سرخ تر از سرخ شدم !

وقتی به در رسیدیم‌،در خونه باز شد و بتول خانم بیرون اومد ،با دیدن ما لبخندی زد و گفت :

_اول که صدای خنده ی راشد رو شنیدم تعجب کردم‌،قرار بود دنبال لباس و اینا برین...

راشد دستم رو کشید و داخل رفتم و همونطور روبه بتول خانم گفت :

_مامان جان عروست خسته شد گفتیم بیایم یکم استراحت کنیم ..

راستی یه زنگ به صحرا بزن بگو بیاد واسه لباس عروس همینجا مدل رو انتخاب کنیم دیگه نخوایم بریم اونجا ...

بتول خانم باشه ای گفت و روبه راشد تشر زد

_حالا دست عروسمو ول کن کندیش ‌..

شرم‌زده سرش رو پایین انداختم که بتول خانم خندید و گفت :_بیاید داخل بشینید ...

راشد به سمت پلکان مارپیچی گوشه ی خونه هدایتم کرد و گفت :_وقت تنگه مادر جان

انشالا یه موقع دیگه میارم از صبح تا شب بشین ور دل عروست ،حالا ما میریم استراحت کنیم شما هم زنگ به صحرا بزن بگو بیاد...

بتول خانم باشه ای گفت و رفت ،من هم همراه با راشد از پله ها بالا رفتیم در دومین اتاق رو باز کرد و اول به من اشاره کرد برم داخل ....

وارد اتاق شدم ،اتاقی بزرگی بود که دیوار ها تقریبا خاکستری رنگ بود ...

چرخی زدم و اتاق رو کامل از نظر گذروندم در کل اتاق زیبایی بود ....

راشد قدمی به سمتم برداشت و گفت :

_خوشت اومد؟

سری تکون دادن و گفتم :

_آره خیلی اتاق قشنگیه.... برای شماست ؟

دستی پشت سرش کشید و گفت :

_بگی نگی ... از وقتی یادم‌میاد اینجا اتاقم بوده !

ابرویی بالا انداختم و خوبه ای گفتم ...

دوباره بهم نزدیک شد و چند تار از موهام که روی صورتم بود رو پشت گوشم داد ،از لمس دستش روی صورتم مور مورم شد و لرزی به تنم نشست ...

گره ی روسریم رو شل کرد و خیلی ناگهانی روسری رو از روی موهام کشید که هینی کشیدم و دستم رو جلو دهانم گرفتم ....

توان نگاه کردن بهش رو نداشتم .....

_ موهات بوی خیلی خوبی میدی....

سپس نیم قدمی به عقب برداشت و گفت :

_از من که خجالت نمیکشی ؟

لبخند بی جونی زدم و سرم رو تکون دادم که خوبه ای گفت و دوباره عقب رفت ..

روسری رو روی صندلی کوچکی که گوشه ی اتاق بود انداخت و گفت :

_من میرم بیرون یسری کار هست باید انجام بدم تو هم با خیال راحت استراحت کن ....

سپس چشمکی بهم زد و از اتاق بیرون رفت ،

با رفتنش نفس آسوده ای بیرون فرستادم

قلبم تند تند خودش رو در و دیوار می‌کوبید....

دستی روی قفسه ی سینم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم ،هنوز میترسیدم که راشد بیاد داخل اتاق و قبل از عروسی باعث بی آبرو شدنم بشه ...

اما به خودم دلگرمی دادم که اتفاقی نمیفته و به سمت تخت قدم برداشتم و خودم رو روش انداختم ،پتو رو روی خودم کشیدم و سعی کردم بدون استرس و بی توجه به اطراف دقایقی رو برای اولین بار روی تخت استراحت کنم ....!

نمیدونم چقدر از خوابیدنم میگذشت که به تکون دادنم توسط کسی چشمام رو باز کردم

انتظار داشتم راشد رو ببینم‌اما در کمال تعجب دیدم‌مامان با چهره ی عصبی بالای سرم ایستاده....

سریع روی تخت نشست که نیشگونی از پهلوم‌گرفت و گفت :_دختر تو خجالت نمیکشی ؟ مگه چقدر وقته با همید که بلند شدی اومدی تو تخت خوابیدی ؟

نمیگی دو صباح دیگه شکمت بالا اومد من جواب اون داداشای کله خرت رو چی بدم‌؟

با چشم های گرد شده به مامان نگاه کردم و گفتم :_مامان چرا تند میری ،بخدا هیچی نشده ...

من خسته شدم گفتم برگردیم راشد گفت: لباس عروس مونده،بعد گفت بریم‌استراحت کن اونو میارن اینجا انتخاب میکنیم ..

دوباره نیشگونی از پهلوم گرفت که آخی گفتم‌

_لباس عروس بخوره تو سرت ،من آخر از دست تو دق میکنم ،اون از مدرسه رفتنت اینم از شوهر کردنت ..

پشت چشمی نازک کردم و گفتم :

حالا چجوری اومدید اینجا؟

از کنارم بلند شد و گفت :

_میگم داداشات کله خرن.. سرشون باد داره باور نمیکنی باز کار خودتو میکنی

شهاب وقتی فهمید اومدید شهر یه لحظه صبر نکرد گفت میایم ،با اتوبوس کرایه ای اومدیم

اول رفتیم مغازه لباس عروس که گفت لباس رو قراره بفرستن اینجا،دیگه اومدیم...

پوفی کشیدم و از روی تخت بلند شدم

که مامان به سمت روسریم که راشد انداخته بود روی صندلی رفت و برش داشت و کوبید تخت سینم و گفت:این صاحاب مرده رو سرت کن بریم پایین،یموقع راشد و شهاب دعواشون نشه سر همین موضوع...

نفس کلافه ای بیردن فرستادم و روسریم رو سرم کردم ،انگار هیچ وقت از دست شهاب قرار نبود راحت بشم ..

منکه دیگه خیر سرم‌دارم‌شوهر میکنم نمیفهمم دردش چیه واقعا ...

با مامان از اتاق بیرون رفتیم ،به محض پایین رفتنم با دوجفت چشم روبرو شدم ،


ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

یکیش واسه راشد بود که بهم لبخند دلگرمی میزد

دومی‌ شهاب بود که با چشماش داشت برام‌خط و نشون میکشید....

لبخند بیجونی زدم و راهم رو به سمت راشد کج کردم‌و کنارش روی مبل نشستم ...

الان واقعا از وجود و بودنش خوشحال بودم

قطعا اگر نبود شهاب با این چهره برزخی تزئینات صورت من رو پایین می‌آورد!

راشد روبه من پرسید :_خوب استراحت کردی ؟

سر تکون دادم و گفتم :

_بله خیلی ممنون ...

خوبه ای گفت که همون موقع بتول خانم از اتاقی  بیرون اومد  و به دیدن من گفت

_آوین دخترم به موقع بیدار شدی الانا هست که دیگه صحرا برسه ...

شهاب بلند شد و گفت :_حاج خانم ما دیگه باید رفع زحمت کنیم وگرنه به تاریکی میخوریم‌اتوبوس واسه برگشت گیرمون نمیاد...

بتول خانم قدم‌برداشت و روی مبل کنار راشد نشست و گفت :_کجا بری پسرم‌؟الان میان آوین جان لباس عروسش رو پرو کنه

نهایتا دیر شد راشد شما رو میرسونه ،نشدم شب رو اینجا میمونید...به هر حال دیگه ما خانواده هستیم

درسته؟!

به هر حال دیگه ما خانواده هستیم ...

درسته؟

شهاب لب از هم باز کرد تا مخالفت کنه اما بتول خانم بهش اجازه نداد و گفت :

_لطفا حرفم رو زمین ننداز پسرم ....

شهاب نفسی بیرون فرستاد و به تکون دادن سر اکتفا کرد و دوباره روی مبل نشست ،خوشحال به راشد نگاه کردم،بعد از مدت ها تو این خونه حس امنیت داشتم،

حس میکردم اینجا جایی هست که میتونم طعم خوش زندگی رو بچشم...!

حدودا ۱۵ دقیقه ای گذشت که زنگ خونه به صدا در اومد و پس از اون دختر ریزه میزه و خوشپوشی همراه با یک مرد و دو زن دیگر به خونه اومدن ...

شهاب وقتی مرد رو دید اخمی به من کرد و با چشماش اشاره کرد موهام رو بپوشونم ....

نفس کلافم رو بیرون فرستادم و همراه با اخمی که چشم غره چاشنیش بود بهش نگاه کردم و روسریم رو کمی جلو کشیدم ....

دخترک که اسمش‌صحرا اول با بتول خانم و بعد با راشد خوش و بش کرد و پس از اون به سمت من اومد و دستش رو به سمتم دراز کرد

به کمکش از روی مبل بلند شدم که چرخی دورم زد و گفت...

_اگر اجازه بدید ما عروس خانم رو ببریم اتاق تا لباس های پیشنهادی رو تنش کنیم‌...

راشد سری تکون داد و بفرماییدی گفت ،

من هم همراه با صحرا و دو دختر دیگر که انگار دستیارش بودن به اتاق رفتیم ...

کمی بعد مامان و بتول خانم هم به جمعمون اضافه شدن ....

انتخاب کردن لباس سخت تر از چیزی بود که فکر میکردم!

در آخر ترجیح دادم بتول خانم با توجه به وضعیت اینجا و مامان با توجه به خودمون لباس رو انتخاب کنن!

قرار شد یکروز قبل از عروسی لباس به دستمون برسه و پس از اون صحرا از خونه رفت !

داخل سالن نشسته بودیم که دوباره شهاب بلند شد و گفت :_اگه اینبار اجازه بدید ما دیگه رفع زحمت کنیم .....

بتول خانم گفت ؛

_پسرم‌چه اصراری به رفتن دارید آخه ...

امشب رو مهمون ما باشید ،شهاب به مامان اشاره کرد بلند بشه و بعد نیم‌نگاهی به من انداخت و گفت :

_نه دیگه منم فردا کلی کار دارم .....

با اجازه!و قدمی به سمت در برداشت و که راشد گفت :

_صبر کنید میرسونمتون ....

شهاب ناچار سری تکون داد و منتظر ایستاد ....

بعد از خداحافظی با بتول خانم سوار اتول شدیم ،شهاب کنار راشد نشست و من و مامان عقب ....

وقتی راه افتادیم متوجه این میشدم که هرازگاهی راشد از داخل آینه بهم‌نگاه میکنه

و هر باز من سرخ میشدم و با خجالت سرم‌ رو پایین مینداختم ...

حدودا دو ساعتی طول کشید که به روستا رسیدیم ...راشد جلوی خونه ی ما نگه داشت و خودش هم‌پیاده شد ..شهاب تشکری کرد و بعد مامان روبه راشد گفت :

_پسرم بیا امشب بمون ،دیر وقته جاده خطرناکه ....

راشد تشکری کرد و گفت :

_نه دیگه باید برگردم‌مادرم عمارت تنها هست پیشش باشم ...

مامان سری تکون داد و گفت :

_هر جور خودت صلاح میدونی ...

راشد لبخندی زد و گفت:

_اگر اجازه بدید من دو کلام با آوین صحبت کنم و برم ...

مامان اختیار داریدی گفت و به شهاب اشاره کرد برن داخل ..

شهاب با اخم نگاهی به من انداخت و همراه مامان داخل خونه شد..

پس از رفتنشون راشد به سمتم اومد تقریبا جلو در خونه بودیم ،کمی در رو روهم گذاشتم و به سمتش برگشتم ،خودش به اتول تیکه داد و دست منو گرفت ...

قدمی‌به سمتش برداشتم که گفت :

_لحظه شماری میکنم واسه روز عروسیمون....

با خجالت سر به زیر انداختم که بیشتر منو به سمت خودش کشید ،خواستم عقب برم که اجازه این رو بهم نداد،از خجالت و استرس اینکه کسی ما رو ببینه عرق سردی روی تیغه ی کمرم‌ نشست ....

با صدای آرومی‌گفتم :_یکی میبینه زشته

خندید و گفت _خلاف شرع که نکردم .. زنمی!

نامحسوس خندیدم و چیزی نگفتم که منو به خودش نزدیکتر کرد و گفت :

_اینقدر دلبری نکن...

خندیدم و از ترس اینکه کسی ما رو تو این وضعیت داخل کوچه ببینه سعی کردم ازش جدا بشم و در آخر موفق شدم و عقب رفتم که گفت :_برو داخل سردت نشه ....


ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

سرم رو تکون دادم و گفتم:_باشه .... پس

خداحافظ ...

دستش رو بالا آورد قبل از اینکه کامل در خونه رو ببندم سریع گفتم:

_مراقب خودت باش ....

صبر نکردم عکس العملش رو ببینم و سریع در خونه رو بستم و همونجا تکیه دادم

فقط صدای قهقهه ی آرومش رو شنیدم و اندکی بعد صدای دور شدن اتول ،دستم رو روی قلب واموندم گذاشتم ،داشت تالاپ و تولوپ خودش رو به در و دیوار می‌کوبید ،شاید اگه قبلا بود اصلا دوست نداشتم ازدواج کنم ولی امروز نظرم تغییر کرد ،وقتی رفتار راشد رو نسبت به خودم دیدم حس کردم کنار اون بودن جایی هست که من بهش تعلق دارم ،

شاید پیش راشد بودن دقیقا همون سرنوشتی هست که خدا برام‌نوشته

و کاش واقعا اینجوری بود !

دو هفته مثل برق و باد گذشت !

بالاخره روز عروسی من فرا رسید

بنا بر این بود که عقدمون داخل خونه ی ما برگذار بشه و مراسم بعدش داخل عمارت راشد اینا باشه ....

از شب قبلش لباس عروسیم که خیاطش صحرا بود برام اومده بود ...

بقدری زیبا بود که حد نداشت ....

از صبح هم مشاطه (آرايشگر ) اومده بود خونمون و سعی داشت منو درست کنه...

حدودا ساعت ۴ ظهر بود که کار من تموم شد

به کمک مامان و بتول خانم لباسم رو تنم کردم ...

بتول خانم با دیدنم داخل اون لباس گل از گلش شکفت و لبخندی زد و گفت :

_چشمم کف پات دخترم چقدر زیبا شدی

الحق که راشد انتخاب درستی کرده ..

از خجالت سرخ شدم و شرمزده سرم‌ رو پایین انداختم ...

تو این دو هفته تقریبا هر روز راشد رو میدیدم

و بقدری بهش وابسته شده بودم که حس میکردم اگه روزی نبینمش روزم روز نمیشه !

بالاخره زمان عقدمون رسید،قبلش مراسم پایکوبی برقرار بود و پس از  اون راشد به سمتم اومد...

داخل اوج کت و شلوار سورمه ای رنگ بیش از پیش زیبا و مردانه بنظرم‌میرسید ...

با لبخند بهم رسید و گفت:

_خیلی زیبا شدی ....

تمام ذوقم رو تو چشمام ریختم و بهش نگاه کردم اما چیزی نگفتم ....

و در آخر انتظار به پایان رسید و من و راشد رسما زن و شوهر شدیم!

زنان و مردان داخل حیاط میزدن و میرقصیدن که من با شوق فقط نگاه میکردم ...

فکر میکردم بالاخره به خوشبختی رسیدم و ای کاش واقعا اینجوری بود ....

تا تاریک شدن هوا خونه ی ما بودیم و بعد به سمت شهرتهران راه افتادیم ...

قبل از اینکه به همراه  راشد سوال اتول بشم دختری که نمیشناختم به سمتم اومد و بغلم کرد متعجب منم‌بغلش کرد که حین جدا شدن کاغذی داخل دستم گذاشت ....

کاش میدونستم همون تکه کاغذ زندگی منو زیر و رو میکنه ..

کاش میدونستم همون یک تکه کاغذ قرار هست زندگی منو زیرو رو کنه !

تا رسیدن به طهرون حدودا دو ساعتی طول کشید ،به محض رسیدن داخل عمارت خانوادگی راشد ساکن شدیم‌..

بنا بر این بود امروز رو استراحت کنیم و فردا داخل باغ عمارت مراسم و پایکوبی اصلی عروسیمون برگذار بشه ....

جاوید آقا (پدر راشد ) برای ورودمون دوتا گوسفند سر بریده بود .....

خسته و کوفته همراه راشد وارد اتاق شدیم

اتاقی که الان تنها برای راشد نبود و اتاق مشترکمون به حساب میومد !

سر در گم وسط اتاق ایستاده بودم که راشد خودش متوجه معذب بودن شد و گفت :

_من میرم بیرون تا تو راحت لباساتو بپوشی !

متشکر بهش نگاه کردم ،به محض رفتنش نفس آسوده ای بیرون فرستادم ،به قطع یقیین فهم و شعور اگر ادم‌بود راشد جاش رو میگرفت ....

تو این مدت خیلی بیشتر از پیش به این موضوع پی بردم !

از قبل مامان لباس های شخصیم‌رو فرستاده بود اینجا ،پس در کمد رو باز کردم و نگاهی به داخلش انداختم ،یک طرف لباس های من چیده شده بود و طرف دیگر لباس های راشد !

از داخل کمد دامن بلند و پیراهنی بیردن کشیدم و بعد از در آوردن لباس عروسم تنم کردم .....

موهای درست شدم و آرایش روی صورتم اذیتم میکرد همینجور که کلافه وسط اتاق ایستاده بود تقه ای به در خورد و راشد داخل اتاق اومد ،با دیدن صورت درهمم گفت

_چیشده مشکلی پیش اومده؟

سری تکون دادم :

_آره کجا میتونم صورتم رو تمیز کنیم

لبخندی زد و گفت :

_اینکه غصه نداره دنبالم بیا بهت بگم...

_باشه پس بزار اول این لباسو بزارم تو کمد بیام ،سرش رو تکون داد و روی صندلی گوشه ی اتاق نشست،خواستم لباس عروس رو از روی تخت بردارم که چشمم به جیب کنارش خورد

البته تنها جیب نبود !

محتویات داخل جیب بود که باعث شد تعجب کنم....

همون کاغذی بود که دخترک قبل از سوار شدن اتول بهم داد ،بدون اینکه راشد متوجه بشه کاغذ رو برداشتم و کف دستم مچاله کردم و بعد از برداشتن لباس از تخت دور شدم ..

شاید تنها خریت محضم این بود که بدون نگاه کردن به کاغذ اونو انداختم سطل آشغال !

پس از جا دادن لباس داخل کمد روسری بیرون کشیدم و همینجوری در حدی که فعلا موهام رو بپوشونه روی سرم انداختم ..

راشد از پشت سرم گفت :

_لازم نیست چیزی تو خونه سرت کنی


ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

سرم رو تکون دادم و گفتم:_باشه .... پس خداحافظ ... دستش رو بالا آورد قبل از اینکه کامل در خونه رو ب ...

وای نگو ک ادامه شو نذاشتی😐

جون ب لبم کردی دختر

فقط 24 هفته و 1 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40

هرچه دارم از امام رضاست ❤️‍🩹پسرم نذر امام رضاست 💚💚💚برا ظهورش صلوات

لنگ ظهره ،خانم تا الان خواب بوده...

معلوم‌نیست دیشب بیچاره راشد رو کجا برده بود نصفه شبی که بچم صبح از خستگی چشماش وا نمیشد ،خجالتم خوب چیزیه !

لعیا نیشخند زد و پیروزمندانه بهم نگاه کرد ،

پس دیشب اشتباه نکرده بودم ،واقعا لعیا داشته مارو می‌دیده ...

سعی کردم خونسردی خودم رو حفظ کنم و بعد گفتم :_جیران خانم جان جسارتا شما ساعت ورود و خروج ما رو چک میکنید ؟

دیشب راشد اصرار داشت بریم بیرون قدم بزنیم منم حرف شوهرم رو گوش کردم و

باهاش رفتم !روی کلمه ی شوهر تاکید خاصی کردم و موقعی گفتم نیم نگاهی به لعیا انداختم ...

جیران کم نیاورد و گفت :_معلوم نیست با چه جادو و جنبلی اون بچه رو پابند کردی که اینکارا رو میکنه ،تا من یاد دارم راشد همیشه ۱۰ شب میخوابید میگفت سلامتی مهمه ،الان چیشده خانمو تا ۴ صبح تو خیابون میگردونه ؟!

دروغ میگم بتول؟

خون خونمو میخورد . فقط ظاهرم رو آروم نگه داشته بودم وگرنه درونم غوغایی بود و قطعا اگر اختیار و جرئت اینکارو داشتم تا الان چندباری تو دهن خودشو دخترش می‌کوبید!

بتول خانم اخمی کرد و گفت: _جیران بسه دیگه ؟ تو چیکار به زندگی این دوتا داری ؟

دوست داشتن زن و شوهری رفتن بیرون چه دخل و خرجی به تو داره که بیخودی شورشو میزنی ..

جیران تابی به گردنش داد و گفت :_من فقط نگران سلامتی راشدم،بعد با سر به من اشاره زد و ادامه داد :_میترسم حیف بشه ...

دندون روی هم سابیدم که بتول خانم دستش رو روی دستم گذاشت و گفت :_من هنوز نمردم که تو بخوای نگران بچم بشی

ماشالا انقدر عاقل و بالغ شده که بتونه خوب و بد رو از هم تشخیص بده !

از حمایت بتول خانم خیلی خوشحال شدم و نگاه قدردانی بهش انداختم که لبخند بهم زد و گفت:_بیا بریم دخترم صبحانه بخور ..

تشکری کردم و با هم بلند شدیم و وارد آشپزخونه شدیم...

وقتی ازشون کاملا دور شدیم بتول خانم گفت :_دخترم من واقعا بابت رفتارشون متاسفم ..

لبخنید بهش زدم و گفتم:

_چرا شما متاسف باشید ، شما که کاری نکردید و واقعا ممنونم که از من دفاع کردید ،

:بتول لبخندی زد و دستی یه شونم کشید و گفت _واقعا از انتخابی که راشد کرده خوشحالم ...

تنها به زدن لبخند و تکان دادن سری اکتفا کردم ،پشت میز نشستم که سلیمه  میز رو کامل چید و برام چای هم ریخت ...

به محض اینکه بوی چای به دماغم خورد حس کردم محتویات داخل معدم رو دارم بالا میارم

سریع دستم رو روی دهنم گذاشتم و از آشپزخونه خارج و وارد دستشویی تو سالن شدم،هرچی که خورده بودم یکجا بالا آوردم

معدم به سوزش افتاده بود و رنگم دوباره پریده بود ...

دلیل این حالت تهوع ها و استفراغ ها برام عجیب بود ،آبی به سر و صورتم زدم،وقتی از دستشویی بیرون رفتم بتول خانم نگران بهم نگاه کرد و گفت :_دخترم خوبی ؟ چیشد یهو ؟

لبخند بیجونی زدم و گفتم :_خوبم ، فقط، بوی چایی رو که حس کردم حالم بد شد ..

یک آن چشماش خندید و گفت :

_خب آخرین بار کی عادت شدی ؟

متعجب گفتم :_شش روز پیش ...

برق چشماش از بین رفت و من تازه متوجه منظورش شدم !

بنده ی خدا فکر میکرد من حامله هستم ، خبر تداست که منو راشد حتی پیش هم نبودیم...

برای اینکه دوباره ذهنش اون سمتی نره گفتم:

_فکر کنم معدم خالی بوده اینجوری شده

چیر خاصی نیست ...

لبخندی بهم زد و سری تکون داد، دستش و زد پشت کمرم و با هم دوباره وارد آشپزخونه شدیم ..

سلیمه رو به من گفت:_خیر باشه خانم ، خوبید ؟ _ممنون خوبم

بتول خانم گفت:

_سلیمه چایی رو عوض کن سرد شده دیگه ...

سلیمه خواست برداره که دستم رو بالا بردم و گفتم :_نمیخواد دیگه چایی نمیخورم

چشمی گفت و چایی رو کامل از روی میز برداشت....

بتول خانم اشاره کرد بشینم و بعد گفتم :

_دخترم راحت بخور چیزی هم لازم داشتی بگو سلیمه برات بیاره من میرم بیرون راحت باشی ..منتظر حرفی از جانب من نموند و سریع از آشپزخونه خارج شد ..

بی شک فهمیده ترین زنی بود که تا الان دیده بودم!

پشت میز نشستم و در حدی که به قول مامان ته دلم رو بگیره صبحانه خوردم تا جا برای ناهار داشته باشم

****

سه روز از اون ماجرا گذشت کما بیش حالم خوب بود ،فقط گاهی حالت تهوع به سراغم می اومد و که با رفتن به هوای باز حالم خوب میشد،هر روز بیشتر از دیروز رفتار عاشقانه ی راشد نسبت به خودم‌رو میدیدم و علاقه ی من هم روز به روز بهش بیشتر می‌شد ،اگر تنها یک دقیقه دیرتر به خانه می آمد درونم آشوب میشد...

تصمیم خودم رو گرفته بودم ..

باید دیگه با راشد راه میومدم،حق من و راشد یه زندگی خوب بود،دلم نمیخواست همین اول راه با این‌دوری کردنا راشد رو از خودم برسونم و باعث بشم‌پای فرد دیگری به زندگیم‌ باز بشه ...هر بار به این‌موضوع فکر میکردم ناخودآگاه لعیا جلوی چشمم می‌اومد!حتی فکر کنار هم بودن اونها تنم رو میلرزوند....وقتی از مدرسه برگشتم به چشم غره های لعیا و مادرش توجهی نکردم


ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

راشد گفته بود آخر این هفته برمیگردن تبریز ...

فقط خدا میدونه چقدر وقتی این حرف رو بهم زد خوشحال شدم‌.

سلامی به بتول خانم کردم و مثل همیشه گونش رو بوسیدم و بعد به سمت اتاق خودم و راشد رفتم ،لباسامو عوض کردم و وارد حمام شدم ، حمام داشتن اونم گوشه اتاقت قطعا یکی از بهترین نعمت ها بود !

دوش کوتاهی گرفتم و بیرون رفتم لباس مناسبی تنم کرد و مشغول شونه زدن موهام بودم که راشد وارد اتاق شد ،با دیدنم چشماش برقی زد و به سمتم اومد :

_عروسک من چطوره؟

لبخندی بهش زدم و خوبه ای گفتم که شونه رو از دستم گرفت و روی میز گذاشت و گفت:

_مگه نگفته بودم خودم‌ موهات رو از این به بعد شونه میزدم‌،صبر کن دست و صورتم رو آب بزنم لباسم بپوشم بیام ...

سری تکون دادم و همونجا منتظر نشستم

وقتی کاراش رو کرد به سمتم اومد و دستم رو گرفت با هم به سمت تخت رفتیم ،آروم شونه رو بین تار های موهام به حرکت درآورد،حسی سرشار از لذت داشت به وجودم تزریق میشد و آروم چشمام داشت خمار خواب میشد که دست از کار کشید ،چشمام رو باز کردم که شونه رو روی تخت انداخت ..

موهام رو آروم از هم‌ جدا کرد و مشغول بافتن شد که لبخندی روی لبهام شکل گرفت ،پس از اون کش موهام رو گرفت و پایین بافت رو بست ...

سرم رو به سینش تکیه دادم که پیشونیم رو بوسید و گفت :

_آوین تو واقعا مثل فرشته ها میمونی !

من تا همینودو سال پیش فرنگ زندگی‌میکردم‌و درس میخوندم،دخترای زیادی هم‌تا الان دیدم ،ولی هیچ کدومشون مثل تو نبودن !

تو عین‌ معصومیت هم زیبایی هم ناز داری ..

لبخندی روی لبم شکل گرفت ،دروغ چرا شنیدن این حرفا از زبون یک جنس مذکر که از قضا شوهرت باشه قطعا خیلی شیرین و دلنشین خواهد بود ،آروم به طرف صورتم خم شد ،اینسری عقب نکشیدم و باهاش راه اومدم،سرخ شدن صورتش رو قشنگ حس کردم ، که همین حین خیلی ناگهانی تقه ای به در خورد و لحظه ای بعد در اتاق باز شد و لعیا داخل اومد ....

با دیدن ما تو اون وضعیت   هینی کشید و گفت :_بب..بخشید ... من ..راشد کلافه پوفی کشید و  خطاب به لعیا با تندی گفت :

_دختر دایی به شما یاد ندادن وقتی اجازه ندادن بهت نیای داخل ؟

به تته پته افتاد و گفت :_م.من .. آخه مامانم گفت تو اتاقی برم صدات کنم بیای واسه ناهار ...

راشد اخمی کرد و گفت :_مگه این خونه خدم‌و حشم نداره که تو راه افتادی دنبال من‌ واسه ناهار ؟

لعیا هینی کشید و سرش رو انداخت پایین ، خوب بلد بود ادای دخترای مظلوم رو در بیاره

اما من از خنده داشتم منفجر میشدم‌و سرم رو انداخته بودم پایین و لبم رو محکم‌به دندون گرفنه بودم تا مبادا جلوی این دختر رسوا بشم ...لعیا دستش رو از روی دستگیره ی در برداشت و گفت :_ببخشید من ... میرم دیگه ،منتظر حرفی از جانب راشد نشد و سریع در اتاق رو بست و بیرون رفت...

به محض بیرون رفتن لعیا سرم رو بالا گرفتم و پقی زدم زیر خنده ،راشد اخمی کرد و گفت :

_نخند وزه ... من آخر از دست شما جماعت زنا دق میکنم ...به سمتش قدم برداشتم و  گفتم :_تو دق نکن شوهرم ... من میرم پایین تا این سری  جیران خانم نیومده اینجا ....

سرش رو تکون داد و گفت :_برو ... دختر شیطون...منم صورتم رو آب میزنم میام ..

لبخندی بهش زدم و روسریم رو سرم کردم و از اتاق بیرون رفتم...از اینکه لعیا ما رو اونجوری دیده بود خیلی خوشحال بودم ،شاید اینجوری به خودش میومد و پاش رو از زندگی‌ ما میکشید بیرون ...

ناهار رو در کنار راشد و بقیه در آرامش خوردیم

متوجه نگاه های تند جیران رو خودم بودم اما برعکس اون لعیا سرش رو انداخته بود پایین و با غذاش بازی می‌کرد ،راشد هم اتفاقی که داخل اتاق افتاده بود رو به روش نیاورد ...

وسط ناهار بود که اردشیر هم به جمع اضافه شد و مثل همیشه با لودگی به همه سلام داد ...

با وارد شدن اردشیر ناخودآگاه دست راشد که روی پاهاش بود مشت شد ،نامحسوس دستم رو روی دستش گذاشتم و با چشمام بهش اشاره کردم آروم باشه ،لبخند زورکی بهم زد و سرش  و تکون داد اما تا پایان ناهار متوجه حالت های عصبیش بودم،وقتی ناهار تموم شد حتی نیستاد تا از اون نوشیدنی های فرنگی بخوریم (قهوه)  و سریع دستم رو گرفت و از خونه خارج شدیم ،وقتی وارد حیاط شدیم تازه نفسی تازه کشید ،با هم به سمت آلاچیق رفتیم و نشستم ...

دستم رو گرفت و گفت :

_آوین ما هنوز ماه عسل نرفتیم ...!

متعجب به سمتش برگشتم و گفتم :_ماه عسل ؟ چی هست؟

خندید و گفت :_یه سفر هست که زن و شوهرا بعد از ازدواج میرن تا هم تنها باشن ، هم خوش بگذرونن ...

ابرویی بالا انداختم و گفتم: _چه قشنگ ... ولی ما که تو روستا از این رسما نداشتیم . من حتی اسمشم نشنیده بودم ...دستم رو گرفت  و گفت :_تو فرنگ ولی همه بعد از ازدواج میرن ،ما هم قراره بریم ...

تو دوست داری کجا بریم تا من همونو هماهنگ کنم...

ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

با ذوق به سمتش برگشتم و گفتم :_واقعا؟

سری تکون داد که کمی فکر کردم و گفتم :

_من مشهد دوست دارم  ... تا حالا نرفتم... مامانم و بابام اونموقع با هم رفته بودن منم گذاشتن خونه همسایه ...ولی منو نبردن ... خیلی دوست دارم برم‌ زیارت کنم ...

ابرویی بالا انداخت و زیر لب گفت :_تو حتی بیشتر از تصورات من هستی !

حرفش رو خیلی آروم گفت اما من به خوبی شنیدم که چی گفته...بعد از اون مقدمات سفر به مشهد رو راشد انجام داد ،ازش خواستم خودمون با اتول بریم ... اینجوری منم میتونستم حین راه جاهای دیدنی بیشتری رو ببینم ..

قبل از اینکه ما بریم مشهد دایی راشد همراه با لعیا و جیران وسایلشون رو جمع کرده بودن تا برگردن تبریز ،عمیقا از رفتنشون خوشحال بودم جوری که راشد بهم گفت:

_من اگه میدونستم تو انقدر خوشحالی میشی زود مقدمات میچیدم!

من در جوابش فقط خندیدم چیزی نگفتم

موقع رفتن جیران راشد رو بغل کرد و گفت

_پسرم مراقب خودت باش ،هروقت هم خواستی قدمت رو چشم حتما بیا تبریز پیشمون ....

راشد لبخندی زد و گفت :_حتما با آوین بهتون سر میزنیم ...

روی آوین تاکید زیادی کرد که باعث شد جیران مکث کنه و چیزی نگه ...

به غیر از دایی راشد حشمت خان که با خوشرویی با من خداحافظی کردن لعیا و جیران بدون اینکه حتی چیزی بگن از خونه رفتن بیرون ،راشد قدم برداشت تا چیزی بهشون بگه که فوری دستش رو گرفتم و اجازه ی اینکار رو بهش ندادم،با رفتنشون نفس عمیقی کشیدم و لبخند روی لبم شکل گرفت ..

وارد سالن که شدیم سلیمه قهوه درست کرد و برامون آورد ،بتول خانم رو به راشد پرسید :

_پسرم انشالا فردا که راهی شدید وسط راه حواستون باشه حتما هم کم کم برید استراحتم کنید ...

دیگه حواسم‌به بقیه حرفاشون نبود، سلیمه قهوه رو جلوی من آورد دوباره حس کردم داره از بوش حالم بد میشه ،نخواستم خیلی جلب توجه کنم سریع بلند شدم و با ببخشیدی راهی دستشویی شدم ،هرچی که از صبح خورده بودم  آنی بالا آوردم،دوسه روزی بود دیگه این حال رو نداشتم اما انگار دوباره برگشت،من چرا اینجوری شده بودم ...

وقتی صورتم رو آب زدم از دستشویی خارج شدم و یک راست رفتم داخل اتاق...

روی تخت نشستم و سرم رو مابین دوتا دستم گرفتم ...دلم ميخواست باور کنم که ممکنه مسموم شده باشم اما اینطور نبود ،مسمومیت ممکن بود نهایت یک روز یا دوروز طول بکشه نه این همه وقت ،چند نفس عمیق کشیدم تا به خودم‌ مسلط بشم بعد از اون از داخل پارچ کمی آب برای خودم ریختم و یک‌نفس سر کشیدم تا تلخی دهنم از بین بره ،وقتی حس کردم روبراهم از اتاق بیرون رفتم و وارد سالن شدم...

کنار راشد نشستم که با اخم کم رنگی به سمتم خم شد و آروم کنار گوشم گفت :

_چی شد ؟ خوبی ؟ چرا رفتی ؟

مادر و پدر راشد بهمون نگاه میکردن از این رو لبخندی مصلحتی زدم و گفتم:_هیچی خوبم فقط رفتم دست به آب و برگشتم،ابروشو بالا داد و چیزی نگفت.اما همچنان اخم داشت کمی به دور و بر نگاه کردم و متوجه اردشیر شدم که کمی دور تر از ما کنار پنجره ایستاده و قهوش رو میخوره...

چیزی نگفتم و از لیوان آبی که کنار قهوه بود کمی خوردم..

چند دقیقه ای نشستیم که راشد دست منو گرفت و با هم بلند شدیم بعد روبه مادر و پدرش گفت :ما دیگه میریم استراحت کنیم فردا راه زیادی در پیش داریم..

سری تکون دادن و ما با هم راهی اتاق شدیم.

راشد بدون حرف روی تخت دراز کشید منم وقتی دیدم چاره ای ندارم کنارش خوابیدم ...

روز بعد از صبح زود بیدار شدیم و با اتول راهی مشهد شدیم ،چندبار بین شهر ها ایستادیم و راشد جاهای جدیدی رو به من نشون داد ،

از اول سفر خیلی خوشحال بودم چون اولین سفر زندگیم رو داشتم با کسی میرفتم که از قضا شوهرم بود و من خیلی دوستش داشتم..البته این اعترافی بود که من خودم بشخصه پیش خودم کرده بودم و به راشد هنوز چیزی نگفته بودم ،دوست داشتم حسم رو بهش ثابت کنم !بعد از حدودا ۲۴ ساعت بالاخره به مشهد رسیدیم، راشد به سمت هتلی رفت که از قبل گفته بود هماهنگ کنن ،وقتی داخل هتل مستقر شدیم کمی استراحت کردیم و قرار شد با هم عصر بریم به حرم..بعد از کمی خوابیدن و دوش گرفتن چادری که از قبل داخل ساک گذاشته بودن در آوردم و سرم کردم ،راشد در حالی که داشت دکمه های پیراهنش رو می‌بست با دیدن من اونم در قاب چادر اول مکث کرد و بعد چشماش برقی زد ...به سمتم اومد و گفت :_انقدر خوشگل شدی که اصلا دلم‌نمیخواد بریم بیرون ...

دلم میخواد ساعت ها جلوم بشینی و من فقط نگاهت کنم !لبخند محجوبی زدم و سرم رو پایین انداختم که اینبار گونم رو بوسید و گفت :_من که نمیتونم داخل زنونه بیام ،ولی رفتی حواست باشه گم نشی ...سر ساعت ۸ هم بیا دم در اصلی برگردیم حالا رفتیم بهت نشون میدم ...

سری تکون دادم و باشه ای گفتم :راشد وقتی کامل لباساش رو پوشید کیف پولش رو برداشت و دستم رو گرفت و با هم بیرون رفتیم ....

ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

راشد اتول رو داخل پارکینگ هتل گذاشت و تا حرم با تاکسی های خطی رفتیم ....

وقتی به ورودی رسیدیم مکثی کرد و روبروم ایستاد و گفت :_آوین ساعت ۸ اینجا !

نگاهی به اطراف انداختم و سری تکون دادم انگار راشد نگران بود و من اینو به خوبی حس میکردم دستش رو گرفتم و گفتم :

_حواسم هست راشد خیالت جمع !

راضی نشده بود اما با این حال سرش رو تکون داد و باشه ای گفت :از هم جدا شدیم و من به قسمت زنانه رفتم و راشد مردانه ..

دوست داشتم کنار هم باشیم اما حیف که شرایط اجازه نمی‌داد.‌

وقتی وارد حرم شدم موج عظیمی از جمعیت رو روبروی خودم دیدم ،این اولین بار بود که به تنهایی همچنین جای شلوغی داشتم می اومدم ...

هم حس ترس داشتم هم هیجان ! ترس از گم شدن، و هیجان از تجربه ی یک حس جدید ..

چرخی دور خودم زدم و تابلو ها رو دنبال کردم تا به وضوخانه رسیدم ،اول رفتم و وضو گرفتم و بعد وارد خود حرم شدم به ضریح که رسیدیم ناخودآگاه لبخندی روی لبم شکل گرفت،چادرم رو جلوتر کشدیم و به سمت ضریح قدم برداشتم ،اول دعا خوندم و بعد جایی نزدیک به ضریح که کمی خلوت تر بود نشستم و با امام رضا صحبت کردم ....

از همه چیز گفتم ، از زندگی که الان خیلی ازش راضی بودم ، از علاقم به راشد ، از مردونگی که کرد و خیلی چیزایی که تا به امروز تو دلم بود اما با کسی نگفته بودم ..

حس کردم با همین حرف زدن حجم سنگینی از حرف های ناگفته از روی شونم برداشتم شد و سبک شدم...

قرآنی از روی سکو برداشتم و چند خط آیه خوندم و بلند شدم ،حین بلند شدت تازه نگاهم به ساعت افتاد ، ساعت نزدیک به ۱۰ شب بود ! هینی کشیدم و دستم رو روی دهانم گذاشتم ،انقدر تو فکر بودم که متوجه گذشتن زمان نشدم ،سریع از حرم خارج شدم و به سمت ورودی رفتم ..

هوا کاملا تاریک شده بود و این باعث شد ترس و استرسم بیشتر بشه ..

کاملا که از ورودی بیرون اول ایستادم و چشم چرخوندم و راشد رو دیدم که با حالتی عصبی داشت با فردی بحث میکرد ..

وقتی چشمش به من افتاد دست از حرف زدن کشید و با چهره ای عصبی و به خون نشسته به سمتم هجوم برداشت ....

فکر کردم میخواد منو بزنه و سریع دستم رو سپر صورتم کردم ..اما بر خلاف تصورم دستم رو گرفت و همراه خودش کشوند ....

تند تند مثل جوجه اردک دنبالش راه میرفتم بقدری عصبانی که جرات نداشتم اصلا باهاش حرف بزنم ....

مسیری که با اتول تا حرم اومده بودیم الان پای پیاده برگشتیم !وقتی به هتل رسیدیم سریع کلید رو از متصدی گرفت و به سمت اتاقمون رفتیم به محض ورود کلید رو گوشه ای انداخت ...

از ترس گوشه ای از اتاق ایستادم حتی موقعی که اردشیر تو حیاط کنارم بود و بازوم رو گرفت انقدر عصبانی نشده بود که الان اینهمه عصبی بود !به سمتم اومد که ترسیده یک قدم عقب رفتم... با صدایی بلند که سعی داشت به فریاد شبیه نشه گفت :_ساعت چنده؟

به تته پته افتادم و گفتم :_د... ده هست

سری تکون داد و خنده ای عصبی کرد و گفت

_خوبه ، خوشحالم که میدونی ساعت ۱۰ هست... مگه منه بی ناموسِ بی غیرت نگفتم ساعت ۸ از اونجا بیا بیرون ؟

ترسیده سرم رو تکون دادم که عصبی تر گفت

_پس چیشد ؟ اونجا چه غلطی میکردی آوین ؟ نگفتی دلم هزار راه میره ؟ نگفتی این بدبخت الان نگران منه ؟ کسیکه اولین بار همچین جای شلوغی رفته ؟

دوباره سرم رو تکون دادم که گفت :_پس چرا دیر اومدی بیرون ؟ مبادا گم بشه ! مبادا اتفاقی براش بیفته !

کم کم داشت اشکام جاری میشد سعی کردم آرومش کن و قدمی به سمتش برداشتم و دستش رو گرفتم و گفتم :_راشد بخدا من زمان از دستم رفت ... دیگه زیارت کردم و دعا خوندم و اینا دیدن زمان گذشته ..

ولی جایی نرفتم همش کنار ضریح نشسته بودم بخدا ..عصبی سرش رو تکون داد و گفت :_آوین حرف نزن...تا فردا لطفا حرف نزن !

شوک زده بهش خیره شدم که از در اتاق سریع بیرون رفت و منو با کوله باری از ترس ، وحشت و حس تنهایی ، تنها گذاشت ..

هر وقت با خودم میگفتم الان دیگه همه چی درسته و من خوشحالم یه اتفاقی می افتاد ..

به خودم لعنت فرستادم که حواسم به زمان نبود و اینجوری راشد رو نگران کرده بودم ..

تا صبح راشد نیومد و خودم‌هم اصلا نتونستم چشم رو هم بزارم‌و تمام مدت گوشه ی اتاق نشسته و زانوم رو بغل کرده بودم !

روز بعد تقریبا ساعت ۱۰ صبح بود که راشد به اتاق اومد و سینی صبحانه ای هم همراه خودش آورده بود ...یاد اونموقع افتادم که برام شام آورد و خودش بهم داد و بعد آشتی کردیم فکر کردم الان هم همین کار رو میکنه ولی بر خلاف تصورم خیلی خشک گفت:_صبحانه رو بخور کم کم راه بیفتیم!همین! سفری که قرار بود ماه عسلمون بشه بخاطر خریت من اینجوری تموم شد ..دیگه نمیخواستم باهاش مخالفت کنم ناچار چند لقمه ای خوردم و وسایل رو جمع کردم و با هم پایین رفتیم ...

ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

کلید اتاق رو به متصدی داد و سوار اتول شدیم و راهی تهران شدیم ،بین راه سعی کردم سر بحث رو باهاش باز کنم و صحبت کنم بلکه از موضعش بیاد پایین و دلخوری از بین بره ولی موفق نبودم..

مسیری که هنگام رفت یکروز کامل طول کشیده بود اینبار کمتر از نصف روز وقت گرفت ..مسیر آشنایی به چشمم خورد

متعجب به سمت راشد برگشتم و پرسیدم :

_کجا میریم ؟ بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت روستا !دهانم رو چندبار مثل ماهی باز و بسته کردم ...

امکان نداشت!یعنی راشد سر یک بحث کوچیک قرار بود منو اینجوری از خودش برونه

از ترس و واهمه جرئت اینو نداشتم که حتی چیزی بگم!وقتی جلو در خونمون رسیدیم راشد در زد کمی طول کشید تا مادرم در رو باز کرد ...بادیدنمون خوشحال به سمتمون اومد و سلام و احوالپرسی کرد و بعد اشاره زد بریم داخل ...

تو دلم دعا میکردم که راشد بگه باشه و بریم داخل و اینا همش یه خواب باشه ،راشد فقط خواسته باشه اینجوری از دلم در بیاره با دیدن مادرم اما همه ی تصوراتم پوچ از آب در اومد و گفت :_حاج خانم آوین دوست داشت شما رو ببینه ولی من نمیتونم بمونم کار پیش اومده چند روز دیگه اینجا مهمون شما باشه !

نگاه مامان بین من و راشد به چرخش در اومد و گفت :_قدمتون رو چشم پسرم ...

ولی سری قبل هم‌نموندی دیگه کم کم دارم فکر میکنم نکنه دومادم دوست نداره پیش مادر زنش بره !

راشد لبخندی مصلحتی زد و گفت :

_این چه حرفیه شما بزرگ‌ مایید منم کارم تموم شد حتما مزاحم میشم ...

_مراحمی پسرم ..

گفت و راشد ساک رو به دست من داد و برای حفظ ظاهر خداحافظی کرد و سوار اتول شد و رفت ! واقعا رفته بود !

متعجب و با دهانی باز به مسیر رفته ی اتول نگاه کردم ،مامان بازوم رو گرفت و گفت :

_چرا خشک‌تر زده بیا داخل دیگه ...

نگاه دوباره ای به مسیر انداختم و ناچار همراه مامان وارد خانه شدم،بدون اینکه چیزی بگم وارد اتاق شدم و قبل از اینکه در رو ببندم رو به مامان گفتم :_مامان من خیلی خستم‌ میخوام بخوابم ...

سری تکون دادم و در اتاق رو بستم ساک رو گوشه ای انداختم روسریم رو از سرم‌کشیدم و اونم به گوشه ای انداختم ...

کنج اتاق به گوشه ای تکیه دادم و زانوم رو داخل شکمم حلقه کردم و سرم رو روی زانوم گذاشتم ...بقدری عاشق راشد شده بودم که این دور بودن شده بود خوره به جونم !

شده بود باعث ترسم !

هیچ وقت حتی فکر نمیکردم سر موضوع به این کوچیکی همجین بحث و دعوایی بینمون پیش بیاد!

قطره اشکایی که روی گونم جاری شده بود با پشت دست پس زدم ،اما انگار تمومی نداشت

دلم‌نمیخواست گریه کنم .... تو دلم‌میگفتم همه ی اینا شوخیه ...الان راشد میاد اینجا ....

ولی هرچی زمان میگذشت به این پی میبردم‌که واقعا رفته !

شاید یکساعتی بود که با فکر به راشد کنج اتاق کز کرده بودم ....کمی‌ پرده ی اتاق رو کنار دادم و بیرون رو نگاه کردم‌ ، هنوزم امیدوار بودم .!

از روی زمین بلند شدم و از داخل آینه نگاهی به خودم انداختم ، صورتم بخاطر گریه پف کرده بود ...دستی به زیر چشم کشدیم و نم ها باقی مونده ی اشک رو پاک کردم تا مامان شک نکنه و بعد از اتاق بیرون رفتم ...

مامان داخل سالن نشسته بود و قند های درشت رو خورد میکرد،به سمتش رفتم و کنارش نشستم شدیدا به این احتیاج داشتم که سرم رو بزارم روی پاهاش و تعریف کنم چی شده ؟به این احتیاج داشتم که دستش رو روی موهام بکشه و ناراحت نباش میاد دنبالت ...اما میترسیدم از گفتن ..

میترسیدم به مامان بگم‌چی شده و واکنش بد نشون بده؟_آوین ..آوین ...

از فکر بیرون اومدم و به مامان که صدام‌میکرد نگاه کردم....

سرش رو تکون داد و یک چشمش رو باز و بسته کرد و گفت ؛_چیشده ؟

از وقتی اومدی تو خودتی ؟ با راشد بحث کردی

سرم رو تکون دادم و گفتم: _نه چیزی نیست ... خوبم ، دلم واسه بابا یک آن تنگ شد ...

لبخندی نصفه و نیمه زد و قند شکن رو روی زمین گذاشت و گفت :_ولی سرخی چشمات و پف زیرش یه چیز دیگه میگه !

مادر بود دیگه ، قطعا می‌فهمید! اما با این حال دوباره گفتم:_هیچی نیست ، گفتم که کمک نمیخوای ؟ دستش رو روی پاهاش گذاشت و  بلند شد از روی زمین و گفت :

_چرا بیا این شله زرد رو درست کرده بودم یادم رفت واسه صغرا اینا ببرم بردار ببر براشون ...با چشمای گرد شده به مامان گفتم

_مامان یادت هست گه صغرا مامان نوید هست ! سرش رو تکون داد و گفت :_آره مگه چیه؟ _مامان احتمالا اینم یادت هست که قبلا چندبار نوید اومده اینجا خاستگاری!؟

شله زرد رو داخل سینی گذاشت و گفت:

_خب اومدن نشد ، نمیشه که فرار کرد !

الانم برو که حلقه دستتو ببینن یادشون بیاد تو دیگه ازدواج کردی..بلند شو یه لباس مرتب و درست بپوش برو ...

همه عجیب شده بودن ...

اون از رفتار راشد اینم از خواسته ی عجیب مامان !

ناچار یکی از لباس های اعیونی که راشد برام خریده بود به تن کردم مامان با دیدنم کمی


ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

اسفند دود کرد و دور سرن چرخوند و گفت :

_آفرین دخترم ، چشم بد ازت دور !

بدون کلامی ظرف شله زرد رو برداشتم و از خونه  بیرون رفتم در دلم دعا دعا کردم خود نوید خونه نباشه و این رفتن به خیر بگذره ..

خونه ی صغرا انتهای یکی از کوچه های روستا بود که تا اطرافش دیگه خونه ای نبود ...

از کوچه تنگ گذشتم و به خونشون رسیدیم نفس عمیقی کشیدم و تقه ای به در زدم کمی طول کشید که در خونه باز شد و از اونجایی که خیلی خوش شانس بودم کسی که در روز باز کرده بود خود نوید بود ....

ترسیده بودم ، آخرین برخوردمون رو هنوز فراموش نکرده بودم ! پایین چشمش هنوز کبود بود ..

نفس عمیق و نامحسوسی کشیدم و سعی کردم به خودم‌مسلط باشم،سینی شله زد رو به طرفش گرفتم و گفتم :_مامانم گفت بیارم

پوزخندی زد و سینی رو ازم‌گرفت و گذاشت داخل خونه روی زمین ،عقب گرد کردم و خواستم برم که بلند گفت :_شوهر فرنگیت میدونه اومدی اینجا؟

حتی به طرفش بر نگشتم که ادامه داد :

_انقدر ضرب دستش سنگین بود که هنوز بعد از دوهفته خوب نشده ! قدم دیگری برای رفتن برداشتم که گفت :_راستی نامم به دستت رسید ؟ همونی که شب عروسی دختر داییم بهت رسوند!

امیدوارم حُسن نیتم رو فهمیده باشی ! بالا بری پایین بیای یروزی پات به این خونه وا میشه و کمی بعد صدای بسته شدن در رو شنیدم...

خاطره شب عروسی برام‌تداعی شد !نامه ای که اون دختر بهم داده بود ،همون نامه ای که باز نشده انداختم‌ سطل آشغال !

و اینجا بود که در دل دعا کردم راشد یا فرد دیگه ای اون نامه رو ندیده باشه!نفهمیدم چجوری مسیر خونه رو طی کردم و رسیدیم

کلید انداختم و وارد خونه شدم که صدای حرف از داخل خونه می اومد ...وقتی وارد خونه شدم زهرا دوست قدیمی مامان رو دیدم

بعد از سلام و احوالپرسی وارد اتاق شدم و لباسم رو عوض کردم ،وقتی جلوی آینه ایستادم حس کردم کمی چاق شدم!

زمانی که با راشد عروسی کردیم این شلوار کمی برام‌گشاد بود ولی الان میتونستم بگم کمی برام تنگ هم شده !بیخیال از اتاق بیرون رفتم و کنارشون نشستم و به حرفای قدیمی که بیشترش غیبت بود گوش دادم ،اما از طرفی فکرم درگیر راشد و از طرف دیگه فکرم درگیر اون نامه شده بود ...

الان واقعا به  راشد احتیاج داشتم این چند ساعت دوری ازش برام مثل چندسال گذشته بود ...بقدری بهش وابسته شده بود که حس میکردم‌اگه نیاد قطعا من میمیرم !

سعی کردم از فکر بیام بیرون و کمی حواس خودم رو پرت کنم بلکه زمان زودتر بگذره...

از روی زمین بلند شدم و از داخل کُلمَن کمی آب برای خودم ریختم تا بخورم ...

زهرا نگاهی به من انداخت و روبه مامان گفت:

_زن غلط نکنم آوین حامله هست !

با گفتن این حرفش آب پرید تو گلوم‌ و سرفه کردم ،مامان چشماش برقی زد و گفت:

_ راست میگی از کجا فهمیدی ؟

زهرا گفت :_مگه خودت چهار تا شکم‌ نزاییدی الان مدل راه رفتن و رنگ و روش دقیقا مثل زنای حامله هست ...بعد بلند شد و به سمتم اومد دستش رو روی شکمم کشید و گفت :

_ببین نگاه کن شکمش هم بزرگ شده

مبارک باشه ایشالا ...

مامان به نیم رخ من نگاه کرد و گفت :

_راست میگی من سر شهاب هم‌که حامله بودم اینجوری بود ریخت و قیافم ...

میخواستم به آوینم بگم که چقدر چاق شدی دیگه حواسم پرت شد ...خنده ی عصبی کردم و گفتم: _حامله ؟ حامله چی؟ من فقط یکم چاق شدم اونم بخاطر اینکه تو این‌مدت غذا زیاد خوردم...

زهرا تابی به گردنش داد و گفت :

_من هر ۶ تا نوم رو خودم واسه بچه هام بدنیا آوردم،دیگه بعد از این مدت فرق زن حامله با زن معمولی رو میفهمم  دختر جون !

برو خداتو شکر کن داره بچه میاد به زندگیت تازه الان میتونی با خیال راحت زندگی کنی !

مامان در تایید حرفش سری تکون داد و گفت :_اونروز که من با بتول حرف میزدم‌گفت: دوسه بار حالت تهوع گرفتی استفراغ کردی ،گفت نکنه دخترت مریضه ،زن با اون‌ سن سه تا شکم زاییده فرق ادم‌باردار و آدم‌مریض رو نمیدونست!

الهی شکر دخترم !

اینروزا همش دعا میکردم ....

دیگه بقیه حرفاشون نمیشنیدم،  من حتی با راشد رابطه نداشتم!این‌حاملگی‌چی بود دیگه ؟

اصلا امکان نداره؟با این فکر به خودم دلگرمی بودم چون مطمئن بودم هیچ اتفاقی بین من راشد نیفتاده و اینا همش زاده ی ذهن تخیلی مامان هست ...

کاش میتونستم همین رو بهش بگم ، اما افسوس مامان اونقدر مثل راشد روشنفکر و با درک نبود !نفسم رو بیرون فرستادم و دستم رو روی شکمم که بقول مامان و زهرا بزرگ شده بود کشیدم ....واقعا انگار بزرگ شده بود !

افکار پوچم رو پس زدم چون همچین چیزی اصلا امکان نداشت!نفسم رو کلافه بیرون فرستادم و بدون اینکه به حرفاشون گوش و یا حتی اهمیتی بدم وارد اتاق شدم ..کاش راشد زود تر برمی‌گشت و این کابوس تموم میشد ..

تا زمانی که زهرا از خونمون بره داخل اتاق موندم و بیرون نرفتم ..


ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

وقتی رفت مامان با خوشحالی وارد اتاق شد و اسفندی که دود کرده بود رو دور سرم چرخوند و گفت :_الهی قربونت مادر ، اتفاقا دوسه شب پیش خواب دیده بودم بارداری همون تو خواب انقدر ذوق کردم کردم که نگو ....

نگاه خستم رو به مامان انداختم و گفتم :

_مامان من حامله نیستم،  خوبم، این چاقی هم بخاطر پرخوری هست انقدر دیگه بزرگش نکن ...

اخمی کرد و گفت :

_بیخود ! از خداتم باشه که قراره واسه راشد بچه بیاری ...همون دفعه ی قبل که اومدی بهت گفتم که اگه بخوای پابند بیش باید بچه بیاری !دیگه صبرم لبریز شده بود و عصبی به مامان توپیدم

_مامان توروخدا بس کن ! مردی که قراره با بچه پابند بشه نبودش بهتره ! اون عهد بوق و ناصر الدین شاه بود که ده بیست تا زن میگرفت هر کی زود تر بچه می‌آورد شاه پابند میشد !من نمیخوام گره ی زندگیم با بچه سفت بشه !

هنوز کلی حرف نگفته رو دلم بود که میخواستم بگم اما با سیلی که مامان به گوشم زد ساکت شدم ...

_حیف که ملاحظه حالت رو میکنم هیچی نمیگم !دوروز دیگه جا این اراجیفی که الان سرهم‌میکنی میای ازم تشکر میکنی !

تو دلم‌پوزخندی زدم و با خودم گفتم :

_"هیچ وقت قرار نیست ازت تشکر کنم !"

نگاه شماتت واری بهم انداخت و از اتاق بیرون رفت ..

شب وقتی علی و شهاب و محسن خونه اومدن مامان با آب و تاب بهشون گفت  من حامله هستم و اونا هم اندازه مامان خوشحال شدن،

کاش میتونستم برم داد بکشم و بگم همچین چیزی نیست !من به اندازه کافی خودم بدبختی دارم این فکرای الکی رو دیگه تو سرم‌نندازید ..

اما حیف که نه جراتش رو داشتم نه توانش رو !سه روزی از این قضیه گذشت ...

بعد از اون من صبح که از خواب بیدار میشدم تا شب که میخواستم بخوابم‌ چشمم به در بود تا راشد بیاد اما افسوس !

مامان به همون خیال خامش نمیزاشت دست به چیزی بزنم و مدام بقول خودش غذاهای مفید به خوردم میداد واسه رشد نوه ی خیالی!

روز چهارم بود از صبح داخل خونه کلافه شده بودم ، جالب اینجا بود دیگه مامان سراغی از راشد نمی‌گرفت ،شالی روی سرم انداختم و رفتم داخل حیاط و روی همون تختی که روز خواستگاری با راشد نشسته بودیم نشستم...

ناخودآگاه خاطره ی اونروز برام تداعی شد ، اینکه بزور بله دادم و دوست نداشتم ازدواج کنم اما الان برای دیدن راشد حاضر بودم جونم رو هم بدم!زنگ در خونه به صدا در اومد نگاهی به در انداختم و بلند گفتم "من در رو باز میکنم" ...

به سمت در رفتم و در روی باز کردم سرم‌پایین بود و وقتی سرم رو بالای آوردم با فردی مواجه شدم که چهار روز تمام حس میکردم با نبودش مرده ای متحرک بیش نیستم !

راشد بود ..

اول با دیدنش شوکه شدم و بعد با ذوق به سمتش رفتم ،الان برام‌مهم نبود که آخرین بار دعوا کرده بودیم یه از دستش دلخور شده بودم ،الان فقط بهش احتیاج داشتم

کمی طول کشید اما بعد  روی سرم رو بوسید....

اشک دلتنگی و ذوق روی گونه هام جاری شده بود و باعث شد کمی روی لباسش خیس بشه به این حال گفت :_هیش گریه نکن ، اومدم..

با صدای مامان ازش جدا شدم و قبل از اینکه مامان بفهمه اشک زیر چشمم رو پاک کردم ...مامان از راشد استقبال کرد و داخل خونه دعوتش کرد ...

وقتی وارد سالن‌شدیم مامان رفت و چایی آورد و روبروی راشد گذاشت ...

اول حال مادر و پدر راشد رو پرسید و بعد به ذوق گفت  _پسرم‌چشمت روشن !

با ترس و دلهره به مامان نگاه کردم ...

نکنه راشد با شنیدن این حرفا بهم بدبین بشه !راشد استکان چاییش رو روی زمین گذاشت و گفت:

_خیر باشه ...

مامان با ذوق پنهان نشدنیش گفت :_خیره پسرم ،خیره!مژده بده که آوین حامله هست !

راشد خندید ، با ترس و اضطراب بهش نگاه کردم حتی نمیتونستم نوع خندش رو تشخیص بدم !

انگشتش رو کنار لبش کشید و گفت: _نه حاج خانم‌حتما اشتباه متوجه شدید !

مامان اول اخم کرد و بعد با چشمای گرد شده گفت :_این چه نه و نوچی هست !

یعنی من بعد از سه تا شکم زاییدن نمیتونم بفهمم یه زن حامله هست ،سه روزه آوین خم هی اخم و تخم میکنه میکنه نه و نیست ؟!

چخبره شما زن و شوهری ؟

راشد نگاهی به صورت منه ترسیده و رنگ پریده انداخت و بعد نگاهش رسید به شکمم !

ناخودآگاه خودمم به پایین نگاه کردم و آب دهنم رو قورت دادم !خنده ی عصبی کرد و گفت :_آره آوین؟! خیر باشه !

مامان که انگار به هدفش رسیده بود با ذوق گفت :_خیره پسرم ، خیره ....

راشد بلند شد و گفت :_ما دیگه مرخص بشیم تا شب نشده برگردیم خونه این خبر خوب رو به بقیه هم بگیم !واقعا عاجزانه از خدا درخواست کمک کردم!نکنه راشد حرف مامان رو باور کرده باشه !من چجوری باید بهش توضیح بده به خدا هیچی نیست !نگاه دیگه ای بهم انداخت و زیر لب گفت :

_بلند شو جمع کن بریم ..‌

ناچار بلند شدم و وارد اتاق شدم و با استرس لباسام رو داخل ساک جا دادم و بیرون رفتم ،



ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

راشد هنوز اخم مابین ابروهاش بود ساک رو از دستم گرفت و بعد از خداحافظی مامان پشت سرمون یک کاسه آب ریخت و من و راشد سوار اتول شدیم،راشد هیچ حرفی نمیزد ،

فقط با اخم به جلو نگاه میکرد و رانندگی میکرد .

کمی‌که از روستا دور شدیم به طرفش برگشتم و گفتم :_راشد .!

نگاه مختصری بهم انداخت ولی چیزی نگفت،

نفس کلافه ای کشیدم و گفتم :_راشد تو که باور نکردی نه ؟! بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت :_وقتی هیچ اتفاقی نیفتاده چیو باور کنم ؟کور سوی نور امیدی داخل دلم روشن شد و گفتم :_پس چرا تو خونه اونجوری گفتی ؟ _واسه تموم کردن بحث !

نفس عمیقی کشیدم و کمی خیالم راحت شد که راشد به حرف مامان استناد نکرده بود...

خیالم راحت بود اما این سرسنگین رفتار کردنش شده مثل خار تو چشمم!

وقتی به خونه ی خودمون رسیدیم شب شده بود و چراغا خاموش بودن ،آروم و آهسته به سمت اتاق خودمون رفتیم راشدم ساکم رو گوشه ی اتاق گذاشت و بی توجه به من پیراهنش رو در آورد و تیشرت راحتی تنش کرد

وقتی به سمت در اتاق رفت متعجب پرسیدم

_کجا میری ؟‌

نیم نگاه بهم انداخت و گفت :_تو بخواب ، کار دارم بعد میام ...

تنها به تکون دادن سرم اکتفا کردم اما وقتی از اتاق رفت و در بسته شد ناخود آگاه بغض گلوم رو فرا گرفت .دلم‌میخواست بشینم و ساعت ها زار بزنم اما نمیشد ! نباید جا میزدم ، باید خودم رو قوی نشون میدادم .

لباسام رو عوض کردم و زیر پتو خزیدم

تا ساعت ها بیدار بودم و در انتطار اومدن راشد نشستم اما نیومد .بقدر ی دلخور و خسته شده بودم که نا خودآگاه پلکام رو هم افتاد و به خواب رفتم...

_دخترم مشهد خوب بود ؟ نگاهم رو از روی کتاب برداشتم و به بتول خانم لبخندی زدم و گفتم: _بله خوب بود ...

اما تو دلم گفتم "افتضاح تر از این نمیشد "

با لبخند ابرویی بالا انداخت و گفت :

_انتظار داشتم بیشتر بمونید ولی زود برگشتید که ؟ متعجب گفتم :_مگه راشد نیومد اینجا؟

کمی از چاییش خورد و گفت: _اینجا ؟ اینجا برای چی ؟ برای اینکه بیشتر از این خودم رو رسوا نکنم گفتم :_هیچی ، یک لحظه حواسم پرت شد ...

بتول خانم نگاه معناداری بهم انداخت و چیزی نگفت ،پس راشد خونه نیومده بوده ، از طرفی خوشحال بودم که کسی نفهمید ما دعوا کرده بودیم اما از طرفی دام‌میخواست بدونم راشد کجا رفته ؟؟

یک آن در ذهنم اسم لعیا نقش بست !

اما افکار منفی خودم رو پس زدم ، لعیا تبریز بود حتی ۱ درصد هم امکان نداشته راشد بره اونجا ...حدودا یک هفته به همین منوال گذشت راشد کمی ازم دوری میکرد و رفتارش باهام سرسنگین شده بود...

از طرفی حس میکردم نسبت به قبل باز کمی چاق تر شدم و دوباره حالت تهوع و دلپیچه به سراغم اومده بود ....

همین شده بود آینه ی دق و مایه ی ترسم !

کاش میتونستم برم دکتر و ببینم چه مشکلی برام پیش اومده که اینجوری میشم اما حیف که بدون راشد جایی نمیتونستم برم !

داخل اتاق نشسته بودم و کتاب میخوندم که راشد وارد اتاق شد اول نگاهی به من انداخت که سلام دادم و با سر جواب داد ،بعد کتش رو از تنش بیرون آورد و روی صندلی انداخت ...

نگاهی به لباسام تنم انداختم دامن بلند یشمی و پیراهن قرمز به تن داشتم و زیر پیراهنم تاپ تنم بود ...

همینکه راشد رفت دست و صورتش رو بشوره پیراهنم رو درآوردم و بافت موهام رو باز کردم و دورم ریختم ،گشتن با اون تاپ کمی برام سخت بود ولی دیگه کمی دیر شده بود باید بالاخره کار خودم رو میکردم!

وقتی راشد از دستشویی بیرون اومد نگاهم نکرد تا زمان که روی تخت نشست و توجهش بهم جلب شد ،به دیدم تای ابروش رو بالا داد و گفت :_خبریه ؟ به سمتش رفتم و  گفتم

_خودت چی فکر میکنی ؟

نفسش رو بیرون فرستاد و با طعنه گفت :

_بعد از دوماه ازدواج هنوز نظری ندارم !

طعنه کلامش رو نادیده گرفتم و کاملا جلو رفتم،به صورتش نگاه کردم و خودم‌پیش قدم شدم و دستم رو دو طرف صورتش گذاشتم و

با لحنی اغواگر گفتم:_تا اینکه آقامون بخواد چه خبری باشه!خندید و همون خندش نور امید رو تو دلم روشن کرد !

گفت :_آقاتون که خیلی وقته داره اذبت میشه ولی اما بعضیا نمیبینن !

_راشد اومد نزدیکم ،ناخودآگاه ضربان قلبم بالا رفت ...ولی یدفعه دلم زیر و رو شد و حالت تهوع بهم دست داد،احساس کردم راشد تو ذوقش خورد...

بهش گفتم بخدا دست خودم نیست چند وقتیه حالم خرابه..

بهم گفت:برو صبحونه بخور ،بعد باهم بریم دکتر...

سری تکون دادم و از اتاق بیرون رفتم تا لحظه ی خارج شدن از اتاق سنگینی نگاهش رو روی خودم‌حس میکردم ...

به سلیمه گفتم صبحانه رو حاضر کنه ، تقریبا سفره آماده بود که راشد با پیراهن و شلوار اتو کشیده و مثل همیشه جذاب وارد آشپزخونه شد ،سلیمه سلامی داد و سریع بیرون رفت و ما رو تنها گذاشت.‌‌

مستأصل وسط آشپزخونه ایستاده بودم که راشد اشاره زد و گفت:_بیا بشین صبحانه رو بخور ...

ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

سری تکون دادم و روبروش نشستم ،حس میکردم جلوش موذب هستم و احساس راحتی نداشتم ..

با ندونم کاری و دوری کردن داشتم راشد رو نسبت به خودم‌سرد میکردم و این از رفتارش کاملا معلوم‌بود !بعد از خوردن صبحانه وارد اتاق شدم و لباسم مناسبی به تن کردم و بیرون رفتم ،همراه راشد سوار اتول شدیم و راشد به سمت مطب دکتر رفت ...

حین راه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد و بعد از حدودا ۱۰ دقیقه جلوی ساختمون سفید رنگی ایستاد ،نگاهی به من انداخت و خودش از ماشین پیاده شد ،منم‌پشت سرش پیاده شدم ،با هم وارد ساختمون شدیم و وارد یکی از درها شدیم ...

زنی با لباس فرم پشت میز نشسته بود با دیدن راشد بلند شد و گفت :_خوش اومدین آقای طاها بفرمایید بشنید لطفا ...

راشد سری تکون داد و گفت :_خود دکتر هست دیگه ؟

دختر گفت :_متاسفانه خود دکتر تشریف ندارن ولی دستیارشون هست ایشون راهنماییتون میکنن!سر از حرفاشون در نیاوردم ولی حس کردم راشد قانع نشده بود و انگار خود دکتر اصلی که الان نبود رو قبول داشت !عصبی و با استرس پاهام رو روی زمین تکون میدادم تا اینکه بالاخره نوشت ما رسید ...

راشد دستم رو گرفت و با هم به سمت اتاق دکتر رفتیم،با خانم نسبتا جوونی که ظاهرا دکتر بود سلام کردیم، همراه راشد روی صندلی نشستیم،دکتر روبه من پرسید:

_خب بفرمایید مشکلتون چی هست ؟از استرس انگشتم رو روی ابر صندلی فشار دادم‌ گفتم :_حدودا دو هفته هست که مدام‌حالت تهوع دارم..

سری تکون داد و گفت: _خب دیگه ..‌

نفس عمیقی کشیدم و نگاهی به راشد انداختم و گفتم :_دلپیچه هم دارم ، گاهی با بوی غذا معذرت میخوام بالا میارم‌ و اینکه حس میکنم نسبت به قبل چاق شدم !

عینک‌ته اسکانیش رو درآورد و نگاهی به راشد انداخت و گفت :_همسرتون هستن ؟

راشد با اخم تنها سرش رو تکون داد که دکتر روبه من پرسید :

_چندسالته ؟ _۱۴ سالمه !

ابرویی بالا انداخت و نیم‌نگاهی دوباره به راشد کرد و گفت:_جسارت نباشه جلوی شما میپرسم ولی عادت ماهانه شدی ؟

با استرس نگاهی به راشد انداختم و گفتم :

_کلی که وقتی ۱۲ سالم بود دیگه ....ولی این‌مدت یادم نمیاد !

سری تکون داد و داخل برگه ی روبروش چیزی نوشت و گفت :_اینایی که نوشتم از داروخانه تهیه کنید مقدار مصرفش هم براتون نوشتم

سعی کن مایعات زیاد بخوری و غذا ی مقوی هم مصرف کن ،کار سنگین هم انجام نده !

با استرس و چشم های گرد شده به دکتر نگاه کردم که راشد کلافه پرسید :

_دکتر مشکل چی هست ؟‌

دکتر سرش رو بالا گرفت و گفت :_تبریک میگم‌خانومتون باردار هست !

با دهانی باز شده بهش نگاه کردم

راشد هم مثل من شک زده گفت: _باردار !

_بله همسرتون باردار هستن ،فقط چون سنشون کمه باید مراعات حالش رو کنید و کار سنگین نکنه!

دهان باز کردم و گفتم :_اما من ...

راشد اجازه ی حرف زدن بهم نداد و سریع بلند شد....

با اخم و عصبانیت به من گفت :_بلند شو آوین ...وقتی بلند شدم  به صدا زدن های دکتر توجه نکرد و سریع از اتاقش خارج شدیم ،از مقابل چشم های متعجب و کنجکاو بقیه گذشتیم و از ساختمون بیرون رفتیم ...

در اتول رو باز کرد و اول من سوار شدم و بعد خودش ام سوار شد ،عصبی بود، حتی تو مشهد هم‌ انقدر عصبی نبود صورتش سرخ سرخ بود و رگهای گردن و پیشونیش بیرون زده بود !عصبی مشتی به فرمون کوبید و گفت :

_پس واسه همین دو ماه از من دوری میکردی ؟‌واسه همین بود که خودتو به موش مردگی زدگی‌، راشد بی غیرتم باور کرد !

با دهانی باز مونده بهش نگاه کردم و گفتم :

_راشد ، تو که باور نکردی نه ، اصلا متوجه هستی چی‌ میگی ؟

با چشم هایی به خون نشسته به سمتم برگشت و گفت :_مادرت قدیمی بود باور نکردم

دآخه لعنتی من آوردمت پیش بهترین دکتر طهرون...

خندیدم ، عصبی خندیدم و گفتم :_راشد خودتی ؟ من هیچ کاری نکردم ...

منه احمق تو رو دوست دارم ، اگه یه شب نباشی خواب به چشمم نمیاد بعد تو همینجوری بهم‌تهمت میزنی یه تنه میری به قاضی ؟‌شاید من یه مشکل دیگه دارم !

من به هیچ کس نبودم !

دیگه الان استرس مهم نبود راشد داشت به چشم دیگه ای بهم نگاه میکرد ..

عصبی به سمتم برگشت و گفت:_پس‌اون نامه چی‌میگفت ؟اون نامه که فانتزی های طرف حتی تا بچه دار شدنم داخلش بود ؟

اون چی بود ؟‌دوماه تموم اونو به روت نیاوردم آوین !

نامه ! نامه ! نامه !

همونی که نوید دربارش بهم گفت ! همونی که داده بود دختر داییش برسونه به دستم

و همونی که شده بود آینه ی دق من تا راشد نسبت به من بدبین بشه !

به صدای آرومی گفتم :_من اصلا اونو نخوندم ...

پوزخندی زد و گفت :_خوبه ! حداقل خوشحالم انکار نمیکنی !

با دلخوری و صدای گرفته گفتم :

_الان تو حرف اون و اون نامه رو مِلاک قرار دادی واسه مؤاخذه کردن من ؟همه باورت به من ... همه ی اون عشقی که میگفتی داری همین بود !بالاخره به خونه رسیدیم و میتونستم از اون فضای خفقان آور اتول خلاص بشم ..


ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

صبر نکردم حرفش رو گوش بدم‌ و سریع از اتول پیاده شدم و وارد خونه شدم ..

سکوت خونه نشون از این بود که کسی نیست

باز جای شکرش باقی بود تا کسی نبود که خورد شدن منو توسط فردی که ادعای عاشقیش میشه ببینه !

سریع از پله ها بالا رفتم و وارد اتاق شدم و روی تخت نشستم، کمی بعد که راشد هم به اتاق اومد سریع سرم رو بلند کردم و گفتم :

_فکر میکردم فقط تویی که تو این دنیا منو درک میکنی ،اما حیف که اشتباه میکردم !

لیوان روی دراور رو برداشت و محکم به زمین پرت کرد با صدای شکسته شدن لیوان شونه هام بالا پرید و دستم رو روی گوشم گذاشتم ..

به داد گفت :_واسه من داستان تعریف نکن آوین !تو واسه همین بود که دوماه دوری کردی ،واسه همین بود همش میترسم میترسم درآوردی و منو خر فرص کردی ،نه تنها من، اونهمه آدمی که روز عروسی دم در این اتاق وایساده بودن هم هالو فرص کردی !

راستشو بگو با کی بودی؟با همون معشوقت که بهت نامه داده بود ؟

با چشم های گرد شده بهش نگاه کردم !

فرد جلوی من، راشدی نبود که من می‌شناختم،راشدی که من می‌شناختم این حرفای زشت رو به من نسبت نمیداد !

سریع از روی تخت بلند شدم و روبروش ایستادم و به تخت اشاره کردم و گفتم :

چه زود یادترفت!

پوزخندی زد و گفت:

_اونم هوا رو پس دیدی که میخواستی این کارو کنی!

صبرم به سر رسید ، تحمل این همه حقارت دیگه برام دشوار بود دستم رو بالا بردم و سیلی به گوشش زدم و گفتم :_نگو راشد!

دیگه نگو ! نگو که یه روزی میرسه پشیمون میشی ! اون روز فقط ببین من دیگه بهت نگاه میکنم یا نه !با چشمای سرخ شده بهم‌نگاه کرد و گفت :

_تو هم بخوای من دیگه حاضر نیستم تو چشمای زنی نگاه کنم نه دوسش داشتم اما فهمیدم قبل از من تو تخت یکی دیگه بوده!

با دهانی باز بهش نگاه کردم که دستم رو کشید و اتاق بیرون رفتیم ..مسیر آشپزخونه رو در پیش گرفت و در پشتی رو باز کرد و وارد محوطه پشتی شد ،پس از اون به سمت انباری رفتیم سعی کردم‌دستم رو از دستش بیرون بکشم ولی با اینکارم محکم‌تر گرفت ..

قفل انباری رو باز کرد و منو به داخل هل داد و گفت :_همینجا میمونی آوین !میمونی تا بیام تکلیف تو اونی که تو شکمت رو روشن کنم..

پس از اون‌ از انباری بیرون رفت و در رو قفل کرد!باورم نمیشد!

حسم مثل این بود که یک پرتگاه بلند پرت بشم‌پایین !هیچ وقت فکر نمیکردم الان که به راشد وابسته شدم الان که فهمیدم‌چقدر دوستش دارم‌اینجوری تصوراتم رو بهم‌بریزه!

همونجا روی زمین نشستم بقدری ناامید شده بودم که حتی نمیخواستم برم‌التماس کنم تا در رو باز کنه ..دستم رو روی شکمم کشیدم..

من اندازه ی موهای سرم مطمئن بودم هیچ بچه ای در کار نیست !

مگه بدون رابطه هم اصلا میشه بچه دار شد !

اما چطور میتونستم اینو ثابت کنم؟انباری هم تاریک بود و هم سرد به دیوار تکیه دادم و سرم‌رو روی زانوم گذاشتم،کمی بعد صدای پیچیده شدن کلید داخل قفل به گوش رسید

سرم رو بلند کردم که قامت بتول خانم رو داخل چارچوب در دیدم ،به سمتم اومد و مابین ابروهاش اخم بود !

صندلی ای که گوشه ی انباری بود کنار کشید و روش نشست و گفت:_من کاری به حرفای راشد ندارم !خودتوبگو چیشده؟

بغض سرتاسر گلوم رو گرفته اما با این حال لبهام‌جمع کردم‌و سعی کردم اشکام نریزه و بیشتر از غرورم‌ خرد نشه !_من نمیدونم !

_تو  اونموقع به من گفتی عادت ماهیانه شدی !سرم رو تکون دادم و گفتم :

_دروغ بود!نمیخواستم شما هم‌مثل مامان خیال خام کنید !

با پوزخندی گفت :_اما همون خیال خامی که تو میگی تبدیل به واقعیت شده !

_دروغه همش دروغه ...

حرفم رو قطع کرد و گفت :

_لعیا صبح تا شب اینجا بود و مادرش کنار گوش من میخوند راشد و لعیا با هم‌ازدواج کنن ،لعیا هیچی کم نداشت! سواد داشت و دختر برادرم بود ولی من نزاشتم!

گفتم راشد باید با کسی ازدواج کنه که خودش دوست داره !دست گذاشت رو تو اولش مخالفت کردم گفتم تو و چه به دختر روستایی !بعد یادم اومد خودم‌هم یه زمانی روستایی بودم که جهانگیر اومد منو گرفت!

گذشته ی خودم رو تو چشمای تو دیدم !

به مرور زمان دوست داشتم ،ازت خوشم‌اومد ! دختر سر به زیری بودی، از همه مهم‌تر راشد تورو دوست داشت و تو چشمای تو هم علاقه میدیدم !اما الان دیگه نه !دمی‌گرفت و ادامه داد :_الان دیگه نه آوین ، تو همه ی تصورات منو بهم‌زدی !دیگه جلوی چشمم اون دختر پاک و معصوم نیستی !

و مطمئن باش اجازه نمیدم غرور پسرم کنار تو اینجوری خورد بشه !من به هر کس فقط یکبار اجازه ی بازی تو میدون رو میدم ، ببینم بعد بازی میکنه از صفحه بازی نه از صفحه ی روزگار محوش میکنم!سرم رو به سمت دیگری گرفتم!پلک زدم و اهمیتی به اشک های صورتم ندادم  و گفتم :_خودتون باور میکنید کسی  بدون شوهر حامله بشه؟از روی صندلی بلند شد و به سمت در رفت و گفت :_من دیگه حرف تو رو باور نمیکنم !

ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز