2777
2789
عنوان

داستان من

7084 بازدید | 120 پست

سکوتش قشنگ آرامش قبل از طوفان بود

و همین من رو می‌ترسوند ...

علی میتونست ۱۸۰ درجه بدتر از شهاب باشه جوری که حتی فکر کردن بهش لرز به تن آدم بندازه...

برخلاف اونروز که شهاب خیلی بد رفتاری کرد، علی خیلی خونسرد کلید انداخت و داخل خونه رفتیم ...

رفته رفته بیشتر از حرکاتش میترسیدم ...

در خونه رو که بست من ایستادم و خودش جلو جلو رفت ،هنوز چند قدمی بیشتر برنداشته بود که از حرکت ایستاد و به سمتم برگشت و سیلی محکمی حواله گوشم کرد ،شوری خون رو روی لبم حس کردم و صورتم به سمت چپ مایل شد ...

انگشت تهدیدش رو بالا آورد و گفت :

اینو زدم تا یادت باشه حرفی که میزنم رو گوش کنی ...

هر وقت کسی به خونه می اومد مامان سریعا به استقبالش میرفت، اما اینبار حتی مامانم هم نبود این هم به یکی دیگه از ترسام اضافه شد ...

با سیلی دومی که طرف دیگه صورتم زد از فکر بیرون اومدم ...

شدت دستش اونقدر زیاد بود که سرم محکم به قسمت برآمده آهنی در خونه خورد ..

توانایی دفاع کردن و حرف زدن نداشتم

و قطره اشک سمجی از گونم چکید ....

با دیدن برق اشک روی صورتم قدمی به عقب برداشت و گفت :

_تا الان دست روت بلند نکردم ،تا الان هر کی هرچی گفت ازت دفاع کردم ولی اینبار نه..

بالاخره زبون باز کردم و گفتم :

_بخدا اونجوری که تو فکر میکنی نیست اون پسره قبلا هم اومده بود که شهاب اومد و دید فکر بد کرد ...

اشک روی صورتم رو با انگشت پاک کردم و گفتم :

_من ... من نمیخواستم از اونجا برم

همش تله بود ....

دوباره یک قدم عقب رفت و با فریاد گفت

_دِ آخه لامصب یچی بگو تو عقل بگنجه

کی میاد واسه تو تله بزاره ؟مگه منو خر گیر آوردی ؟

از ترس به سکسکه افتادم و گفتم:

_علی به ارواح بابا راست میگم

نشاط گفت بیا از اونجا بریم بعد وسط راه وایساد گفت کتابمو جا گذاشتم رفت ،بینیم رو بالا کشیدم و ادامه دادم :

_وقتی هم رفت سروکله اون پسره پیدا شد

اصلا خودش گفت نشاط دختر خاله،به خدا من کاری نکردم ،مگه تو به من اعتماد نداری؟

نفسش رو عصبی بیرون فرستاد و عرض حیاط خونه رو به تندی بالا و پایین میرفت ...

وقتی حس کرد کمی آروم شده از حرکت ایستاد و گفت :

_یه فرصت بهت میدم خودتو ثابت کنی

به قرآن یکبار دیگه همچین چیزی ببینم نگاه نمی‌کنم خواهرمی سرتو میبرم همینجا چالش میکنم..خودت خوب میدونی کاریو که میگم انجام میدم!

سرم رو به تندی تکون دادم .از اون قضیه یکهفته گذشت تا اینکه یکروز دوباره با خودش به مدرسه میرفتم و اون پسر سر راهمون سبز شد....

با ترس به عصبانیت علی که سعی داشت خودش رو خونسرد نشون بده نگاه کردم ...

مچ دستم رو محکم گرفت و دنبال خودش کشوند ،از جلوی پسره رد شدیم ...

هنوز چند قدم نگذشته بودیم که صدا زد

_ببخشید...

علی بهش اعتنا نکرد و راه مون ادامه دادیم که صدای قدمهایی که بهمون نزدیک میشد از پشت سر شنیده شد ...

و چند لحظه بعد با دستش به شونه ی علی زد ،علی از حرکت ایستاد و نفس کلافش رو بیرون فرستاد ...

دستم رو ول کرد و به سمتش برگشت و گفت

_فرمایش؟

پسر نفسی بیرون فرستاد و دستش رو به معنای دست دادن جلو آورد و گفت :

_من راشد هستم ...

علی به دستش نگاه کرد و حرکتی از خودش نشون نداد ...

پسر هم که عکس العمل علی رو دید مستأصل دستش رو پایین انداخت

لبش رو تر کرد و گفت :

_اگر اجازه بدید میخواستم برای امر خیر مزاحم بشم ...

علی زیر لا اله اللهي گفت و سرش رو بالا آورد و گفت :

_دقیقا مزاحمی !

مگه خودت خواهر و مادر نداری که راه افتادی دنبال خواهر من؟

یبار هیچی نگفتم فکر کردم شاید خودت آدمی بفهمی داری زیاده روی میکنی ،ولی انگار نه

تو جونت میخاره !

اگه واسه امر خیر میخوای بیای بگو بزرگترت بیاد ...

من به بچه جواب نمیدم ....

نگاه متعجبی به علی انداختم و دوباره سرم رو پایین بردم ...

راشد لبش رو تر کرد و اول نگاهی به من کرد و بعد رو با علی گفت :

_اگر اینجوری صلاح میدونید که چشم من به خانواده اطلاع میدم ...

علی پوزخندی زد و دست منو کشید و گفت :

_عزت زیاد....

با هم به سمت خونه رفتیم ،کسی دیگه درباره این موضوع حرفی نزد ...

اما از طرفی خوشحال بودم که فهمیده بودن من بیگناهم...

عصر با صدای زنگ تلفن سکوت در سالن برقرار شد، مامان بلند شد و و روی صندلی کناری میز تلفن نشست و جواب داد ...

حدسش سخت نبود پسره راشد، کار خودش رو کرده بود و به خانوادش اطلاع داده بود

۲ ،۳ دقیقه اول مشغول احوالپرسی بودن ،

اما پس از آن مامان با هر حرفی که پشت تلفن میشنید نگاهی حواله من مینداخت ،

و در نهایت پس از کلی تعارف دست و پاشکسته به تماس پایان داد ...

مامان بلند شد و دوباره روی زمین نشست و میل بافتنیش رو برداشت و به بافتن شالگردن برای شهاب ادامه داد ...

چند لحظه ای گذشت که علی نگاهی به من انداخت و گفت :

ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

میخوام بزارم چجوری ؟

وا همینجا تو این تایپیک بگو دیگه 

منتظرم

فقط 24 هفته و 1 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40

هرچه دارم از امام رضاست ❤️‍🩹پسرم نذر امام رضاست 💚💚💚برا ظهورش صلوات

_کی بود مامان ؟مامان بدون اینکه سرش رو بالا بیاره گفت

_بتول خانم بود ....

شهاب متعجب پرسید

_بتول دیگه کیه ؟

_عروس محبوبه خدابیامرز دیگه ،چند روز پیش تو بازار دیدمش شناختمش تا الان تهرون زندگی میکردن الان اومدن اینجا ارث و میراث رو تقسیم کنن مثل اینکه بعدش دوباره برمیگردن ....

شهاب آهانی گفت،که علی پرسید

_حالا چی میگفت ؟

مامان آهی کشید و نگاهی به من که سعی داشتم حواسم رو پرت نشون بدم انداخت و گفت :

_مثل اینکه پسرش راشد آوین و دیده و پسندیده،گفتن بیان واسه خواستگاری

منم گفتم قدمشون رو چشم ....

با گفتن این حرف شهاب مثل همیشه آمپر چسبوند  و گفت :

_مامان من دیگه باید چند بار بگم ...؟

اوین لازم نکرده شوهر کنه ،اگه من مرد بزرگ این خونم اجازه نمیدم ....

نگاهی به شهاب انداختم ...

از طرفی خوشحال بودم که مخالف ازدواج کردن من بود جون خودم هم دوست نداشتم الان ازدواج کنم ،دوست داشتم درسم رو ادامه بدم آینده ای که بابام همیشه برای من آرزو میکرد واسه خودم بسازم...

اما از طرفی هم این رفتار رئیس مآبانه شهاب اذیتم میکرد ،شهاب دوست داشت همه تحت سلطه خودش باشن اما اگر برادر و همخونم نبود قطعا بخاطر این رفتارش ازش متنفر میشدم ...

با صدای مامان از فکر بیرون اومدم و بهش چشم دوختم ...

مامان میل و کاموا رو زمین انداخت و با صدای نسبتا بلندی گفت

_آخرش که چی ؟

تهش مگه نباید بره سر خونه زندگیش؟

من خودم با پسر بی دست و پای صغرا مخالف بودم ولی اینبار نه !

الکی بخاطر خودخواهی خودت گند نزن به زندگی و بخت این دختر ...

حالا چون یبار جواب رد شنیدی از خانواده امینی قرار نیست زندگی این بدبختو خراب کنی ...

مامان الان چیزی گفت که این چند سال هیچ وقت نمیدونستم ،پس شهاب بخاطر همین همیشه مخالف همه چی بود ...

نگاهی به صورت سرخ شدش انداختم واضح بود که خون خونش رو میخورد ...

عصبی بلند شد و از خونه بیرون رفت ،صدای محکم بسته شدن در باعث شد شونه هام بالا بپره....

گاهی حس میکردم درون شهاب کودکی تخس و لجباز وجود داره که همیشه دوست داره تو مرکز توجه باشه !

با رفتنش مامان نفسی کلافه بیرون فرستاد و روبه علی گفت ...

_فردا اول وقت برو یکم میوه و شیرینی بخر اینا فردا شب میان،خونه خالی نباشه زشته ...

بتول الان اومده اینجا ولی خودش تو تهرون یه امپراطوری و خدم و حشم داره !

جلوشون دست خالی نباشیم ...

علی معمولا ساکت بود و فقط به تکون دادن سر اکتفا کرد و پس از اون از خونه بیرون رفت و کنار حوض نشست و سیگاری دود کرد ...

موندن بیشتر تو سالن رو جایز ندونستم و سریع به اتاق رفتم ...

اون شب سریع تر از شب‌های دیگه گذشت ...

از صبح اصرار داشتم برم مدرسه اما نه مامان اجازه داد و نه علی بود که منو ببره ،حتی شهاب از اول صبح مثل برج زهرمار یه گوشه نشسته بود ،چیزی نمی‌گفت اما نگاه های گاه و بیگاهش از صد تا فحش بدتر بود...

مامان منو فرستاد حموم و خودش هم همراهم اومد ،اونقدر با لیف و کیسه روی پوستم کشید که پوستم به گز گز افتاد و سرخ شد ...

با ناله گفتم :

_مامان منکه تمیزم ،دیگه اینکارا چیه؟

در جواب هیچی نگفت‌....

بالاخره بعد از چند ساعت که فقط با غر غر های مامان گذشت ،زمان موعود فرا رسید ،

مامان از داخل صندوقچه ی قهوه ای که داشت یک دست لباس صورتی کمرنگ که شامل کت و دامن بلندی بود در آورد و روی پام گذاشت..

با تعجب به لباس که زیبایی چشم گیری داشت نگاه کردم و پرسیدم :گفت :

_اینو وقتی بابان اومده بود خاستگاری من پوشیده بودم ،روزی که داشتن جهازمو میاوردن اینجا اینو بین بقیه لباسا دید گفت اگه دختر دار شدیم اینو باید روز خاستگاریش بپوشه ،خودش که قسمت نشد بمونه و تو رو ببینه ولی انشالا خوشبخت بشی ،من دلم روشنه ،میدونم خانواده بتول آدمای خوبین ،

پسره هم تو اون خونواده تربیت شده ...

لبخند بیجونی زدم و دستش رو گرفتم و بوسه ای پشتش زدم ...

دستشو روی سرم کشید که بلند شدم و به اتاق رفتم ...

کم‌مونده بود به اومدنشون و استرسی تمام وجودم رو گرفته ،دستای خیسم که از استرس عرق کرده بود به لباسم کشیدم، نفسم رو بیرون فرستادم و لباس رو تنم کردم ،روسری سفید رنگی هم به سر کردم و روی تخت نشستم ...

کمی که گذشت علی تقه ای به در اتاق زد و داخل اومد و گفت :

_الاناست که بیان

بیا برو تو آشپزخونه ، مامان صدات کرد بیا ..

سری تکون دادم و همراهش از اتاق بیرون رفتم و وارد آشپزخونه شدم..

و بالاخره بعد از کلی انتظار زنگ خونه به صدا در اومد ..

مامان همراه با علی به استقبال رفتن

از دور راشد رو دیدم که کت و شلوار خاکستری رنگی پوشیده بود ..

تو محل ما نهایت تیپ مردا شلوار های گشاد با پیراهن های رنگی طرحدار بود..

اما این پسر تمام مرز هارو جابجا کرده بود

حتی چیزی به شکل مستطیل که اسمش رو نمیدونستم از یقش آويزون بود ....


ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

نگاهی به شهاب انداختم انگار اونم تعجب کرده اما وقتی فهمید بهش زل زدم سرش رد تکون داد و دوباره سعی کرد تو نقشش فرو بره !

اول خانمی تقریبا جوان با ظاهری خیلی شیک و آراسته همراه به مردی مسن که او هم از آراستگی چیزی کم نداشت داخل اومدن ،پس از اون هم راشد وارد خونه شد ...

ناخودآگاه با خودم گفتم حالا خوبه خواهر و برادر نداره راحتم !

دست از دید زدن برداشتم و پرده رو انداختم و گوشه ای نشستم ،زانوم رو به آغوش کشیدم و بی هدف به در زل زدم ..

حتی منی که تو کنجکاوی سر بودم الان حوصله نداشتم به بحث هاشون گوش بدم !

تقریبا نیمی ساعتی گذشت که مامان به آشپزخونه اومد و تند تند چایی رو داخل استکان ها ریخت و روی هر کدوم گل محمدی گذاشت و دستم داد و گفت :

_بگیر برو

اول به آقاهه بعد به مامانش بعدم به خود پسره بده ...

دست و پا چلفتی بازی در نیاری  گند بزنی،

بعدن جلو داداشات بگیر ...

سری تکون دادم و روسریم رو بیشتر جلو کشیدم و با استرس پا به سالن گذاشتم ،بقدری اضطراب داشتم حتی جرأت نکردم سرم رو بالا بیارم و با سری خمیده سلام دادم ..

خانم ماشالاهی گفت که به سمتشون رفتم و طبق چیزی که مامان گفته بود چایی رو پخش کردم و در نهایت کنار مامان و شهاب نشستم ...

بتول کمی از چاییش خورد و گفت

_خب عروسمونم که دیدیم ماشالا هزار ماشالا از چیزی که راشد تعریف کرده بود سر تره


حالا اگه اجازه بدید بریم سر اصل مطلب

ما اومدیم این دو تا جوون رو بهم برسونیم با اجازه خان داداشاش برن با هم حرف بزنن سنگاشونو وا بکنن اگر موافق بودن که انشالا مبارکه ....

مامان سریع سری تکون داد و به من اشاره کرد  اما قبل از اینکه من از روی زمین بلند شدم شهاب گفت ...

_قبل از اینکه بلند بشن میخوام یچیزی بگم !

متعجب بهش نگاه کردم ،حتی مامان هم تعجب کرد و با ایما و اشاره های کوتاه سعی داشت متوقفش کنه..

اما شهاب بی توجه به همه گفت :

_تشریف آوردید درست ولی کاش از اول آق پسرتون مثل مرد بیاد پیش خودم نه اینکه راه بیفته تو کوچه و خیابونا دنبال خواهر ما !

بتول چندبار دهانش رو مثل ماهی باز و بسته کرد و در نهایت لبخندی مصلحتی زد و گفت

_بله حق دارید ،ولی خب عشق و عاشقی این چیزا سرش نمیشه ...

حالا که دیدید ما قصدمون جدی هست و هیچ قَرَضی دَرِش نیست...

شهاب میون حرفش پرید و گفت :

_دِ نشد دیگه ...

اگه الان دنبال یه دختر مجرد راه افتاده لابد دوروز دیگه میره دنبال یکی دیگه میگه عاشق شدم سر خواهر ما هوو میاره ..

همین اول کاری میخوام باهاتون اتمام حجت کنم !

من همین یه خواهر رو بیشتر ندارم

اگر ببینم ... بشنوم شازدتون به خواهر ما از گل نازک تر بگه حسابش با کرام الکاتبین هست!

اگر که مشکلی نبود که بسلامتی خیر باشه ایشالا خوشبخت بشن ،اما اگر هم قسمت نشد برن سر خونه زندگیشون که حق نداره از ۱۰ کیلومتری آوین رد بشه!

جو سنگینی تو خونه حاکم بود ،در نهایت بابای راشد سرفه ی مصلحتی کرد و گفت :

_حق با شماست جوون

من بخاطر اینکار به موقعش گوش راشد رو می‌پیچونم!و خیالت راحت باشه اجازه نمیدیم تو دل گل دخترمون آب تکون بخوره ...

شهاب انشالایی گفت و سکوت کرد ..

بتول خانم رو به شهاب گفت:_حالا اگه اجازه بدید این دوتا جوون برن حرفاشونو بزنن ..

شهاب سری تکون داد و با نیشگونی که مامان از پام گرفت بلند شدم ...

به سمت در رفتم که راشد اشاره کرد اول من برم ..

وارد حیاط شدیم و به سمت تخت کوچکی که گوشه ی حیاط بود رفتم ..

انتهای تخت نشستم باد خنکی که اومد باعث شد لرزی به تنم بشینه و دستم رو دور خودم حلقه کنم ..

به روبرو نگاه میکردم اما حواسم پی راشد بود

کتش رو در آورد و به سمتم قدم برداشت و روی شونم انداخت ..

بهش نگاه کردم که گفت :

_سردت نشه ...

لبخندی بی جونی زدم و چیزی نگفتم ..

کتش رو بیشتر دور خودم پیچیدم ، بوی عطر خوبی به مشامم رسید ،عطری که تا الان مثل اون استشمام نکرده بودم ،نهایت عطر های ما عطرهای بود که وقتی مامان میرفت مشهد برامون سوغاتی می‌آورد ،ولی این فرق داشت ...

با حرفش از فکر بیرون اومدم..

_نمیخوام چیزی بگی ؟

لبم رو تر کردم و گفتم :_نمیدونم چی بگم.....

ابرویی بالا انداخت و گفت :

_مثلا بگو  انتظارت از ازدواج کردن چیه

تک خنده ای زدم و گفتم :

_تا الان بهش فکر نکردم ... وقتی هم که شما اومدی که دیگه...حرفم رو قطع کردم و پرسیدم:

_راستی چندسالتونه؟

_مهمه؟

سرم رو بالا و پایین بردم و گفتم:

_اگه خواستم باهاتون ازدواج کنم بابد بدونم مسلما!

نفسش رو بیرون فرستاد و گفت :_۲۱

پوزخندی زدم و تلخ گفتم :

_ولی من ۱۴ سالمه ...

سرش رو تکون داد و گفت :

_سن فقط یه عدده ...

تهش که همینه ...

بنفس رو بیرون فرستادم و گفتم

_ولی من میخوام درسمو بخونم ...

_مگه من گفتم نخون ...

اتفاقا خودم ازت حمایت میکنم ...

ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

_بعدش اینجا میمونیم دیگه مگه نه ؟

تای ابروش رو بالا آورد و گفت :

_این یعنی جوابت مثبته ؟

بازی با طرف مقابلش رو بلد بود ...

_نه فقط میخوام بدونم ..

شونه ای بالا انداخت و گفت:

_هر وقت جواب مثبت دادی میگم ....

اخمی کردم و بغض گلوم رو گرفت :صورتم رو طرف دیگه گرفتم و با صدایی لرزون گفتم :

_بابام همیشه میگفت تو از بقیه بچه هام عاقل تری ،حتی میگفت هیچ وقت نمیزارم از پیشم بری ...

قطرهاشکی از گونم پایین اومد و سرم رو بالا گرفتم تا بیشتر از رسوا نشم ...

از روی تخت بلند شد و روبروم ایستاد و جلوي پام تقریبا زانو زد و چونم رو گرفت ...

از روی تخت بلند شدم و روبروم ،جلوي پام تقریبا زانو زد و چونم رو گرفت و گفت :

_هیچ وقت واسه چیزای کوچیک گریه نکن !

دستش رو پس زدم و گفتم :

_دور شدن از خانواده و به کاری مجبور شدن به نظر شما چیز کوچیکیه؟

دستشم رو به زانوش تکیه داد و انگشت سبابه و اشاره رو به هم مالید ...

حتی حرکاتش هم برام تازگی داشت...

لبش رو تر کرد و گفت :

_من تو رو مجبور به کاری نمیکنم فقط پیشنهاد یه زندگی بهتر رو بهت میدم !

تای ابروم رو بالا دادم و گفتم :

_یعنی میگی‌ واسه چیزی که ندیدم سر زندگیم قمار کنم ؟

تک خنده ای کرد و بلند شد از روی زمین

دستش رو تو جیب شلوارش فرو برد و گفت :

_زرنگتر و باهوش تر از چیزی هستی که فکر میکردم !

به تبعيت از خودش ایستادم و گفتم

_شاید به خاطر اینکه خونه ننشستم و رفتم مدرسه و چهار تا کتاب خوندم ...

سری تکون داد و نفسش رو بیرون فرستاد و گفت :

_خب حرف آخرت ؟

کتش رو از روی شونم برداشتم و روبروش گرفتم و گفتم :

_تا الان که بریدن و تنم کردم واسه بعدش هم نظری ندارم !

_یعنی اجازه میدی بزرگترت تصمیم بگیره ؟

کت رو ازم گرفت دستم رو دور خودم حلقه کردم و گفتم :

_چاره ی دیگه هم دارم ؟

شونش رو بالا انداخت و گفت

_بهت حق انتخاب میدم ...

افتخار اینو بهم میدی که در کنارم سال‌های باقی مونده رو زندگی کنی ؟

در نهایت بتول خانم کِل کشید و گفت

_از قدیم گفتن سکوت علامت رضایت هست

مبارک باشه ایشالا ..

مامان هم خرسند کل کشید و مبارک باشه ای گفت .. انگار اون از همه بیشتر خوشحال شده بود به هر حال دومادپولدار و از خانواده با اصل و نسب گیرش اومده ...

هیچیِ هیچی که نباشه بساط پز دادن یک هفته مامان تو محل جور شده ....

جلو رفتم و سر جای قبلی نشستم که بتول خانم جعبه کوچک مشکی رنگی از داخل کیفش در آورد و گفت :

_اگه اجازه بدید این نشون رو دست عروس قشنگم کنم ....

مامان اختیار داریدی گفت و به من اشاره کرد جلو برم ... بتول خانم انگشتر رو دستم کرد و پیشونیم رو بوسید ...

طبق رسم هم دستش رو جلو و منم دستش رو بوسیدم ....

دست پدر راشد هم همینطور ،شیرینی رو که پخش کردن و خورده شده بابای راشد گفت:

_حاج خانم با اجازه شما و برادراش ما یه صیغه ی محرمیت هم فعلا امشب بینشون بخونیم تا اگه جایی رفتن نقل و نبات دهن اینو اون نشن مشکلی هم پیش نیاد ...

نیم نگاهی به شهاب انداختم انگار الان آروم تر شده بود ،در نهایت گفت:

_مشکلی نداره بفرمایید ..

بتول خانم رو به من گفت:

_دختر بیا اینجا پیش شوهرت بشین !

ابروم رو بالا انداختم ،شوهر!

چه واژه ی عجیبی.... حلقه ی نشون تو دستم سنگینی میکنه که واژه ی شوهر هم انداختن گردنم ،به یقیین که مسئولیت سنگینی هست ....

بیشتر موندن رو جایز ندونستم و به سمتشون رفتم و با فاصله کنار راشد نشستم ...

اما خود راشد نامردی نکرد و به من نزدیک تر شد ...

نفس کلافم رو بیردن فرستادم که پدرش دفتر کوچکی از جیب داخل کتش بیرون آورد و خطبه های عربی رو خوند ،و در آخر با گفتن قَبِلَت، من و راشد زن و شوهر شدیم

حس عجیبی بود ....

حس که وصف کردنش احتیاج به دایره لغت قوی داشت....

در نهایت با تعیین کردن مهریه و مشخص کردن تاریخ عروسی که دقیقا دو هفته دیگه بود اون شب به پایان رسید و خانواده شوهرم رفتن !

بعد از مراسم خاستگاری دیگه مامان نزاشت برم مدرسه...

اونموقع مشکل شهاب و علی رو داشتم اینبار مامان ...

میگفت تو دیگه شوهر کردی لازم نکرده بری

هر وقت رفتی خونه شوهرت اگه اجازه داد برو ....

روز اول چیزی نگفتم گذاشتم پای هیجانش هیچی نباشه مامان بیشتر از من ذوق داشت ،

روز بعد وقتی که داشت گلدوزی های جهازم رو میکردم کنارش نشستم و گفتم :

_مامان ...

بدون اینکه سرش رو بالا بیاره گفت _دیگه چیه ؟

نفسم رو بیرون فرستادم و گفتم :

_مامان اصلا من همون روز به راشد حرف زدم گفتم دوست دارم برم مدرسه اونم گفت موافقه خودمم حمایت میکنم ازت ...

خب میزاره دیگه....

الان من چیکار کنم تو خونه بی آر نشستم به در و دیوار نگاه میکنم فقط ...

نیشگونی از پام گرفت و گفت :یعنی چی بهش گفتم ور پریده ..

از همین الان هنوز خونش نرفته نشینی زیر گوشش شرط و شروط بزاری بگی اینو میخوام اونو میخوام ...

ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

اصلا زن و چه به سواد ،مگه من رفتم مدرسه ؟

چشمام رو تو کاسه چرخوندم که نیشگون دیگه از پام گرفت،آخی گفتم و به دست جایی رو که گرفته بود مالیدم و گفتم

_ماماااان...

چشم غره ای رفت و گفت :

_درد و مامان ....

عوض این حرفا پاشو برو یذره آشپزی کن دو روز دیگه پَست نفرستن ....

متعجب پرسیدم :

_مگه پَسَم میفرستن ؟

با طعنه گفت :

_نه میبرنت اونجابعدم میشینی رو تخت پادشاهی ....

دختر جون از رویا بیا بیرون ....

بزرگ شو دیگه شوهر داری .....

همش به خوردن و خوابیدن و خوندن اون کتابای ذهن منحرف کن نیست !

کسی نون خور اضافی تو خونش نمیخواد

باید برای راشد خانمی کنی ....

هر چی مامان میگفت بیشتر از خودم بدم‌می اومد.....

سنی نداشتم ولی حس میکردم منو به شکل یک کالا میبینن....یک کالا که هر جور دلشون بخواد باهام رفتار میکنن....

دیگه به بقیه حرف های مامان گوش نکردم و با باشه مامانی، از کنارش بلند شدم و به اتاق رفتم ....

تا شب هم از اتاق بیرون نرفتم .....

صبح ساعت ۸ بود که از خواب بیدار شدم

هنوزم قصد بیرون رفتن نداشتم ...

انگار قصد لج کردن با خودم رو داشتم چراکه معدم هم به قار و قور افتاده بود ....

نیم ساعتی همینجوری مشغول مگس پروندن بودم که زنگ خونه به صدا در اومد و صدای آشنایی به گوش رسید..

کنار پنجره رفتم و راشد رو دیدم که  با مامان در حال خوش و بش بود،وقتی نگاهش به من افتاد سریع پرده رو کنار زدم و گوشه نشستم ..

حدود دو دقیقه بعد مامان سریع به اتاق اومد و از داخل کمد لباسی درآورد و بهم داد و گفت :

_زود بپوش راشد اومده میخواد ببرتت شهر خرید ...

سری تکون دادم و لباس رو پوشیدم، وقتی خواستم از اتاق بیرون برم دستم رو کشید و گفت:

_وقتی رفتی ندید پدید بازی در نیاری ها آوین ..پشت چشمی نازک کردم از خونه بیرون رفتم ....

راشد روی همون تخت اون شبی نشسته بود و طرز زیبایی دستش رو زانوش تکیه داده بود ،

بقدری زیبا بود که دلم ميخواست بشینم و نگاهش کنم اما با سقلمه ای که مامان بهم زد به خودم گوشزد کردم بیشتر از این ضایع بازی در نیارم ..

مامان گفت :_بفرما پسرم اینم آوین خدمت شما ....

راشد لبخندی زد و گفت :

_دست شما درد نکنه من آوین رو زود برمیگردونم دل نگرون نشید یه موقع ...

مامان تشکری کرد و لبخندی به روش زد

راشد اشاره کرد و گفت :

_بفرمایید ..

سری تکون دادم و از در بیرون رفتم که دیدم اتول (ماشین) سفید رنگی بیرون خونه هست ..

راشد در رو برام باز کرد اول نگاهی یه خودشو بعد نگاهی به اتول انداختم و سوار شدم ....

تو محل ما هیچ کس اتول نداشت ،معمولا واسه حمل بار جایی رفتن یا پیاده میرفتن یا گاری بود ....

راشد خودش هم دور زد و سوار شد ...

اتول رو روشن کرد اول دستی برای مامان تکون داد و بعد راه افتاد ...

گوشه ترین جای صندلی رو انتخاب کردم و نشستم...

اولین بار بود که تو یک محیط بسته با جنس مخالف تنها بودم ..

حس خفگی بهم دست داده بود بخاطر اینکه از دیشب چیزی نخورده بودم معدم داشت بهم می پیچید ...

به پنجره اشاره کردم و گفتم :

_این ... این باز نمیشه ..

نگاهی بهم انداخت و رنگ نگاهش متعجب شد ،اتول رو گوشه ای نگه داشت و به سمتم برگشت و گفت :

_تو که رنگ به رو نداری.....

سرم رو تکون دادم و دستی به سرم کشیدم و گفتم :_خوبم چیزیم نیست ...

اما صدای شکمم بر خلاف زبونم رسوام کرد ...

اخمی کرد و پرسید :_صبحانه خوردی ؟‌

سرم رو به معنای نه تکون دادم که گفت :

_شام چی ؟اونو که خوری؟

بازم سرم رو به معنای نه تکون دادم که اخمش پر رنگ تر شد و گفت :

_یعنی چی نخوردم ؟

منم اگه مثل تو دو وعده غذا نمیخورم حالت تهوع میگرفتم ....

متعجب پرسیدم :

_حالت چی ؟

_حالت تهوع ....

باز پرسشگرانه پرسیدم :_حالت تعوع دیگه یعنی چی ؟

تک خنده ای زد و همونطور که اتول رو روشن میکرد گفت :_تعوع نه تهوع ....

یعنی همینجوری که تو الان هستی ....

مگه تو مدرسه نمیری؟

پس چرا نمیدونی حالت تهوع چیه ؟‌

اخمی کردم و دست به سینه نشستم و گفتم

_میرم شعر و ریاضی و ادبیات یاد میگیرم نه طبیبی کردن ....

خندید و باشه ای گفت ...

حدود ۵ دقیقه بعد روبروی یک غذاخوری ایستاد و گفت :

_بشین الان میام ...

سرس تکون دادم که سریع رفت و اندکی بعد با یک سینی املت و نون سنگک همراه با سبزی برگشت ...

با دیدن املت چشمام برقی زد اما وجه خودم رو حفظ کردم و چیزی نگفتم ..

سوار اتول شد و سینی رو بینمون قرار داد و گفت : _بفرما شروع کن تا غش نکردی ..

دوباره اخم کردم و گفتم :

_نمیخوام.... میل ندارم ...

چشمم روی املت قفل شده بود و بوی تازه‌ی نان سنگک داشت هوش از سرم می‌برد اما با این‌حال بر خلاف میل درونیم تصمیم گرفتم نخورم ...

راشد بی‌توجه به حرفم لقمه‌ی بزرگی جلوی دهنم گرفت و گفت :

_انتظار هواپیما که نداری ؟

با چشم های گرد شده گفتم :_گفتم که گرسنه نیستم ...

ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

اما با قرار گرفتن لقمه‌ی در دهانم نتونستم جملم رو کامل کنم.

لقمه بعدی را هم  آماده کرد و بدون آن که به صورت متعجبم نگاه کنه گفت: _ از تعارف بی‌جا بدم میاد!

لقمه‌ آن‌قدر بزرگ بود که اجازه نمی‌داد درست بجومش ،دستم  رو جلوی دهانم گرفتم و سعی کرد زودتر بجود تا راه نفسم باز بشهبا هر مصیبتی که بود لقمه را قورت دادم که  راشد لقمه‌ دیگر رو جلوی دهانم گرفت.

دستم رو بالا بردم و زمزمه کردم ،خودم می‌تونم.

راشد اَبرویی بالا انداخت و چشمانش را ریز کرد:_به زور بذارم توی دهنت یا خودت از دستم می‌گیری؟

با حرص دستان لرزانم رو بالا بردم و لقمه رو ازش گرفتم که گفت :

_درضمن دیگه هیچ وقت با معده‌ی خالی سوار ماشین نشو، حتی اگه مسافت کوتاهی رو قرار باشه بری.

سرم رو پایین انداختم و چیزی دیگه نگفتم ..

با تمام شدن املت، راشد لیوان آب رو به سمتم گرفت....

با خجالت آب رو ازش گرفتم و گفتم :

_خودت که چیزی نخوردی، جز دو سه تا لقمه.

_لقمه‌های منو می‌شمردی؟!

با شنیدن این حرف از زبان راشد سرم رو به سرعت بالا آوردم‌ و تند گفتم :_نه به‌خدا،  چون فقط برای من داشتی لقمه می‌گرفتی متوجه شدم.

راشد شونش رو بالا انداخت و گفت :

_من حواسم به خودم هست ،سری تکون دادم و چیزی نگفتم دیگه ...

راشد از ماشین پیاده شد و سریع به سمت سالن غذاخوری رفت و سینی رو داد و اومد ...

وقتی سوار شد دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد ...

حدودا نیم ساعتی گذشت که از تکون های ریز اتول روی سنگریز ها که بیشتر برام حکم لالایی داشت چشمام گرم شد ...

داشتم به خواب میرفتم که راشد گفت:

_نخواب الان می‌رسیم ...

دستم رو جلوی دهنم گرفتم و خمیازه ای کشیدم و گفتم :_از بس تکون میخوریم خوابم گرفت ...

_باید بهش عادت کنی ولی ....

نفسی بیرون فرستادم و گفتم :

_سعی میکنم ... چقدر دیگه میرسیم ؟

_کم مونده ...

سری تکون دادم و دوباره پرسیدم :

_راستی صبح نگفتی واسه چی داریم میریم شهر ....

بدون اینکه بهم‌ نگاه کنه گفت :

_خودت چی فکر میکنی ؟

کودکانه لب زدم :_خب تا حالا شهر نرفتم واسه همین هیچ نظری واسش ندارم ....

ابرویی بالا انداخت و گفت :_یعنی اصلا نرفتی ؟

لبم رو تر کردم و گفتم :

_دروغ نباشه چرا یبار اونموقع ها با بابام رفتم البته خیلی بچه بودم واسه همین چیزی یادم‌نیست ..

پس دیگه به حساب نمیاد ....

تنها به گفتن خوبه ای اکتفا کرد و دیگه چیزی نگفت ..

راشد شخصیت عجیبی داشت ...

یکموقع اونقدر بهت محبت میکنه که سر از پا نمیشناسی یکموقع هم تو  جلد مغرور خودش فرو  میره ....

کمی که گذشت بالاخره رسیدیم ...

از دیدن این همه زیبایی شهر به وجد اومدم ..

لباس های رنگی زن ها و کلاه هاشون برام تازگی داشت ....

تو دلم گفتم کاش منم بتونم از این لباس ها بپوشم ...

انگار راشد ذهنم رو خونده بود چرا که گفت:

تو دلم گفتم کاش منم بتونم از این لباسها بپوشم ...

انگار راشد ذهنم رو خوند چرا که گفت :

_برای زندگی‌میام شهر ،اونوقت از همین لباس ها برات میخرم بشی شهری!

به سمتش برگشتم و سعی کردم موضع خودم رو حس کنم از همین رو گفتم

_مگه لباس های خودم چشونه؟

شونش رو بالا داد و گفت:

_لباسای تو قشنگن ولی وقتی اینا رو دیدی چشمات برق زد گفتم شاید دوست داشته باشی از اینا بپوشی ،ولی حالا که لباسای خودتو بیشتر دوست داری دیگه بحثی نیست ....

با دهان‌ باز  مونده بهش خیره شدم ،به قطع یقیین این پسر جزئی از عجایب بود ...

از واکنشم خندش گرفت و گفت :

_ببند پشه نره داخلش ...

هر کیو بخوای بپیچونی منو نمیتونی....

من از چشمات میفهمم چی میخوای !

ابرویی بالا دادم و دیگه چیزی نگفتم ...

کمی بعد اتول رو کنار خیابون نگه داشت

نگاهی به خیابون انداختم گل به گل مغازه بود و داخل مغازه لباس ها رو روی چیزی مثل انسان واقعی اما پلاستیکی پوشانده بودن ...

از زیبایی وصف نشدنی این لباس ها و حس و حال این محیط نا خودآگاه لبخندی روی لبم شکل گرفت ...

راشد از اتول پیاده شد و به سمت من اومد و در رو برام باز کرد ،دستش رو جلو آورد با خجالت دستش رو گرفتم و  با کمکش پیاده شدم ..

از بس نشسته بودم پاهام کرخت شده بود و اولش ایستادن برام سخت بود اما وقتی دو قدم راه رفتیم برام عادی شد ،با ذوق به مغازه ها نگاه میکردم که راشد همونجوری که دستم رو گرفته بود منو دنبال خودش کشوند ...

جلوی مغازه  ای ایستاد،  روی شیشه ی مغازه بزرگ نوشته بود (طلا فروشی حاج مصفا) ...

راشد در مغازه رو باز کرد به واسطه باز کردن در زنگوله ی کوچکی که بالای در وصل شده بود صدا داد ..

داخل مغازه که رفتیم باد خنکی به صورتم خورد ،اطرافم رو نگاه کردم دیوار های مغازه طلایی و قهوه ای بود ...

سقف مغازه کلا از آینه بود ،داخل ویترین ها پر از طلا و جواهرات زیبایی که انعکاس درخششون داخل آینه سقف پیدا بود ،

ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

داخل مغازه بقدری زیبا بود که دلم ميخواست ساعت ها بشینم و فقط نگاه کنم ...

با صدای احوالپرسی راشد با مردی از فکر بیرون اومدم،مرد نسبتا مسنی با محاسن سفید و موهای فر سفید از اتاقکی بیرون اومد  مرد شلوار قهوه ای رنگ به پا داشت و و دو بند مثل کمربند که به شلوارش وصل بود از روی پیراهن سفید رنگش میگذشت به تن داشت ،عینک گردی به چشم داشت و یک عینک دیگر هم بالای سرش بود ....

مرد چهره ی دلنشین و مهربانی داشت ....

رو به راشد گفت :

_به به وارث خاندان تاشچیان !

راه رو گم کردی اومدی اینجا...

خیلی وقت بود خبری ازت نبود ...

راشد خندید و گفت :

_همین دو هفته پیش اینجا بودم مرد مؤمن ...

پیرمرد خندید و گفت :

_باشه باشه قبوله اغراق کردم ....

خب اومدی سفارش بتول خانم رو ببری ؟

راشد سرش رو تکون داد و گفت :

_نه حاج مصفا اینسری واسه خانومم اومدم

یکی از اون ست های محشرت رو برام بیار ...

با خانومم گفتن راشد ناخودآگاه ته دلم قنج رفت و لبخندی نامحسوس زدم که از چشم راشد دور نموند !

حاج مصفا هم که انگار تازه من رو دید البته حق داشت در برابر راشد هیکلی من مثل جوجه بودم ..

حاج مصفا با چشم های ریز شده به من نگاه کرد و بعد روبه راشد گفت :

_تو مگه ازدواج کردی؟ چه بی خبر !

آنقدر غریبه بودم که نگفتی ؟

راشد با خنده دست منو رو کشید و با هم به سمت مبل زرشکی رنگ گوشه ی مغازه رفتیم خودش نشست و منم به تبعيت ازش نشستم ،راشد تکیه داد و پاهاش رو روی هم انداخت و گفت :

_یواش برو حاجی منم سوار شم ...

انشالا دو هفته دیگه هم عروسیمون هست شما هم با خانواده تشریف بیارید ...

حالا از اون ست ها برام بیار که وقت تنگه ...

اگه از فرانسه چیزی آوردی اونا رو هم بیار ..

حاج مصفا لبخندی زد و گفت  

_ای به چشم ...

سپس به همون اتاقک گوشه ی مغازه برگشت

وقتی رفت دوباره وقت بدست آوردم مشغول دید زدن مغازه شدم...

راشد پرسید:خوشت اومده از اینجا ؟

با ذوق و حالتی بچگانه سرم رو تکون دادم و گفتم:آره خیلی قشنگه،ای کاش منم یروزی دکتر بشم بیام اینجا هر چی

خودم میخوام بخرم ..

خیلی طلاهاش قشنگ هستن راشد مغرور گفت:خودت بخری ؟

تا وقتی من هستم لازم نیست چیزی خودت بخری هر وقت هر چی خواستی به خودم بگو

خواستم جوابش رو بدم و بگم نمیخوام که همونموقع حاج مصفا از اتاقک بیرون ....

سه تا جعبه یکی به رنگ سفید، مشکی و زرشکی به دست داشت...

جعبه ها رو باز کرد و روی میز گذاشت داخل هر کدوم ست کامل جواهر بود،خودش روی مبل دیگری نشست و به جعبه ی زرشکی

رنگ اشاره کرد و گفت:اینو هفته ی پیش از فرانسه به دستم رسوندن اون یکی هم کار دست هست،بقدری زیبا بودن که حتی نمیدونستم چجوری توصیفشون کنم..

راشد نگاهی به من انداخت و گفت خب کدوم رو دوست داری ؟

دوست داشتم بگم هر سه تاش قشنگه

دوست داشتم اگه میتونستم خودم هر سه تا رومیخریدم...

ولی یاد حرف مامان افتادم و تنها به گفتن هر جور خودت میدونی اکتفا کردم..

راشد تای ابروش رو بالا داد و گفت :

_یعنی از اینا خوشت نیومده؟

سریع گفتم :

_چرا بنظرم خیلی خوشگلن ...

ولی هر کدوم خودت میدونی واسه من فرقی نداره ..

اخمی کرد و گفت :

_مگه من قراره اینا رو بندازم که خودم‌ انتخاب کنم ؟

لبم رو تر کردم و دوباره نگاهی به ست ها انداختم یکی از یکی زیبا تر بودن ....

در نهایت آب دهنم رو قورت دادم و به ستی که گفته بود از فرانسه آورده اشاره کردم و گفتم این ،خوبه ای گفت و روبه حاج مصفا ادامه داد :

_همینی که با اون ست سفارشی که قبلا بهت گفته بودم ،حلقه ها رو هم بیار لطفا .

حاجی بلند خندید و گفت :

_هنوز اونو یادته کم کم داشتم ناامید میشدم فکر میکردم ازدواج نمیکنی...

راشد هم‌خندید و چیزی نگفت ...

از حرفاشون چیزی متوجه نشدم وقتی حاج مصفا رفت روبه راشد پرسیدم :

_منظورش چی بود ؟

با انگشت اشارش روی دماغم زد و گفت

_کمتر فضولی کن بچه جون ...

به موقعش میفهمی ..

لبهامو غنچه کردم و دیگه چیزی نگفتم ..

کمی به سمتم خم شد و خواست چیزی بگه که با اومدن حاج مصفا نتونست ....

حلقه ها رو هم که انتخاب کردیم راشد روبه حاجی گفت همرو بفرستن خونه ی ما و بعد از مغازه بیرون اومدیم‌...

بعد از بیرون اومدن راشد دستم رو گرفت و پا گذاشتیم به شهر شلوغ ..

یکی یکی مغازه ها رو از نظر گذروندیم و آخر راشد جلوی مغازه ی بزرگی که روی  ویترینش بزرگ‌نوشته بود (مادام رز ) ایستاد ...

از داخل ویترین هم می‌شد فهمید چه لباس های گرون و زیبایی داره ،میدونستم راشد از خانواده سطح بالا و مرفهی هست ولی نه دیگه تا این حد !

داخل مغازه که رفتیم راشد کنار گوشم‌ گفت :

_اینجا بیشتر لباس هاشو طبق مد ایتالیا میاره

یذره ممکنه کسل بشی چون احتمالا بخوان لباس رو برات سفارشی بدوزن ...


ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

با اینکه هیچی از حرفاش نفهمیده بودم اما سرم رو به معنای باشه تکون دادم ....

با ورودمون زن بلند قد و شیک پوشی با خوشرویی به سمتمون اومد و روبه رو راشد با خوشرویی و ذوق گفت :

_راشد عزیزم ....

خیلی خوش اومدی ....

آخرین بار که با بتول خانم (اومده بودی گفتی سری بعد با خانومم میام ...

دیگه کم کم داشتم پشیمون میشدم از اومدنت ...

خیلی لهجه ی غلیظی داشت انگار که سعی میکرد به زور فارسی حرف بزنه ....

راشد در جوابش خندید و گفت :

_خب به حرفم هم عمل کردم ....

مادام‌چشم چرخوند و با کنجکاوی گفت

_واقعا؟‌پس کو همسرت نمیبینمش....

راشد به من اشاره کرد و گفت

_آوین عزیزم ....

دلم‌میخواد بهترین لباس ها رو براش بدوزی ..

مادام به من نگاه کرد و کمی چهرش جمع شد

انگار با دیدن من جا خورده بود

البته حق داشت راشد با این همه ابهت و شیک پوشی کجا و من روستایی با لباس روستایی کجا ..

خنده ی مصلحتی کرد و کمی خم شد و دستش رو به سمتم دراز کرد به تبعيت ازش دستم رو دراز کردم و باهاش دست دادم...

بعد روبه راشد با خنده گفت :

_راشد جان خانومت که هنوز بچه هست ...

راشد هم با خنده جوابش رو داد...

_انقدر اونور بزرگ فرنگی و دیدم اینجا خواستم با یه آفتاب مهتاب ندیده ی با اصالت ازدواج کنم ....

مادام خنده ی مصلحتی دیگری کرد و اسمی خارجی رو صدا زد ...

کمی بعد زنی با موهای بلند و چشم های آبی از اتاقکی بیردن اومد ..

کاملا معلوم بود که ایرانی نیست ،اونجا هم روی مبل نشستیم و با راشد چند دست لباس که به گفته ی خودشون  به مد ایتالیا بود انتخاب کردیم ،پس از اون همون دختر موبلند اندازه های من رو گرفت و بنا بر این شد که تا ۸ روز دیگه لباس ها آماده باشه ..

وقتی از مغازه بیرون اومدیم دیگه نای راه رفتن نداشتم، راشد نگاه بهم انداخت و گفت :

_خسته شدی ؟‌

سری تکون دادم که دستم رو کشید و به سمت اتول رفتیم ..

وقتی سوار شدیم رو بهش گفتم

_میریم خونه دیگه ؟ من دیگه خسته شدم ....

چیزی هم که نمونده همه رو گرفتیم.....

راشد با خنده گفت :

_اصل کاریو یادت رفت ....

متعجب گفتم :

_اصل کاری ... چی دیگه مگه مونده

_لباس عروس

البته اگه میخوای با چادر بشینی سر سفره عقد من حرفی ندارم ....

به هر حال تو همه جوره واسه من قشنگی ..

با هر حرفش کیلو کیلو تو دلم‌قند آب میشد

دختر بودم و تا الان هیچ کس انقدر بهم توجه نکرده بود ....

خیلی دلم‌میخواست برم و لباس عروس بگیریم اما از فرط خستگی  بهش گفتم:نه برگردیم ،واسه لباس باید جون داشته باشم‌

ولی الان واقعا خستم ....

دستش رو دور لبش کشید و گفت

_خب پس میریم خونه ی ما شما یکی دوساعت استراحت میکنی ...

بعدش میام لباس میگیریم ،بعدش هم برمیگردیم روستا ..

نظرت چیه ؟

با چشم های گرد شده بهش نگاه کردم و خیلی ناگهانی گفتم ....

_بیام خونه ی شما ،بعدا شهاب سرمو میزاره تخت سینم ،نه نمیشه اصلا همین الان بریم لباس عروسم بپوشم تموم شه بره ....

با گفتن حرفم اخمی میان ابروهاش نشست و گفت :_مگه تو زن من نیستی ؟

داری میای خونه ی شوهرت خلاف شرع نمیکنی که !اصلا همین کار رو میکنیم‌میریم‌استراحت میکنی بعد برمیگردیم واسه لباس عروس ،یا اصلا میگم بیان همون خونه که دیگه مجبور نشیم دوباره بریم ....

با دهانی باز مونده بهش خیره شدم ،

_اما راشد ...


گره ی ابروانش بیشتر شد و گفت :

_اما نداره ....

یعنی چی سرمو میبره ...

شهر هرت که نیست ....

دروغ نخوام بگم‌از این همه توجهش نسبت به خودم خیلی خوشحال شدم،اما از این میترسیدم که بعدا اینا به گوش شهاب برسه حالا خر بیار و باقالی بار کن ..

از نظر اونا تا رسما با هم‌ازدواج نکرده باشیم خونه رفتن و شب موندن و اینا همش جرمه !

آهی از سر ناچاری کشیدم و چیزی نگفتم

درواقع توان مخالفت با راشد رو نداشتم ....

آهی از سر ناچاری کشیدم و چیزی نگفتم

درواقع توان مخالفت با راشد رو نداشتم که بخوام‌چیزی بگم‌...!

مسیر رو طی کردیم تا اینکه به عمارتی رسیدم

عمارتی که شاید بشه گفت ۲۰ برابر خونه ی ما بود ...

تازه اینم باید در نظر گرفت که تو روستا خونه ی ما از بقیه خونه ها به نسبت بزرگتر بود ...

راشد بوقی زد که در سفید رنگ بزرگ‌عمارت باز شد ،اتول رو حرکت داد و داخل امارت رفتیم ،

ورودی عمارت کاملا سنگ فرش بود و دو طرفش پر از درخت های سر به فلک کشیده سرو بود ....

متعجب به اطرافم نگاه میکردم تا اینکه بالاخره به عمارت اصلی رسیدیم‌،خانه ای بزرگ سفید رنگ بود ،سمت چپ خونه استخر بزرگی بود و سمت راست خونه میز بزرگی همراه با آلاچیق روی چمن ها زینت شده بود ....

راشد اتول رو زیر سایبون کنار بقیه اتول ها نگه داشت...

اول خودش پیاده شد و مثل سری قبل به سمت من اومد و در رو برام باز کرد و کمکم کرد تا پیاده بشم‌،دستم رو گرفت و همینجور که به سمت خونه میرفتیم گفت:_بعد از ازدواج میایم اینجا...

ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

آقایون بگن

zizi_1380 | 11 ثانیه پیش
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز