سکوتش قشنگ آرامش قبل از طوفان بود
و همین من رو میترسوند ...
علی میتونست ۱۸۰ درجه بدتر از شهاب باشه جوری که حتی فکر کردن بهش لرز به تن آدم بندازه...
برخلاف اونروز که شهاب خیلی بد رفتاری کرد، علی خیلی خونسرد کلید انداخت و داخل خونه رفتیم ...
رفته رفته بیشتر از حرکاتش میترسیدم ...
در خونه رو که بست من ایستادم و خودش جلو جلو رفت ،هنوز چند قدمی بیشتر برنداشته بود که از حرکت ایستاد و به سمتم برگشت و سیلی محکمی حواله گوشم کرد ،شوری خون رو روی لبم حس کردم و صورتم به سمت چپ مایل شد ...
انگشت تهدیدش رو بالا آورد و گفت :
اینو زدم تا یادت باشه حرفی که میزنم رو گوش کنی ...
هر وقت کسی به خونه می اومد مامان سریعا به استقبالش میرفت، اما اینبار حتی مامانم هم نبود این هم به یکی دیگه از ترسام اضافه شد ...
با سیلی دومی که طرف دیگه صورتم زد از فکر بیرون اومدم ...
شدت دستش اونقدر زیاد بود که سرم محکم به قسمت برآمده آهنی در خونه خورد ..
توانایی دفاع کردن و حرف زدن نداشتم
و قطره اشک سمجی از گونم چکید ....
با دیدن برق اشک روی صورتم قدمی به عقب برداشت و گفت :
_تا الان دست روت بلند نکردم ،تا الان هر کی هرچی گفت ازت دفاع کردم ولی اینبار نه..
بالاخره زبون باز کردم و گفتم :
_بخدا اونجوری که تو فکر میکنی نیست اون پسره قبلا هم اومده بود که شهاب اومد و دید فکر بد کرد ...
اشک روی صورتم رو با انگشت پاک کردم و گفتم :
_من ... من نمیخواستم از اونجا برم
همش تله بود ....
دوباره یک قدم عقب رفت و با فریاد گفت
_دِ آخه لامصب یچی بگو تو عقل بگنجه
کی میاد واسه تو تله بزاره ؟مگه منو خر گیر آوردی ؟
از ترس به سکسکه افتادم و گفتم:
_علی به ارواح بابا راست میگم
نشاط گفت بیا از اونجا بریم بعد وسط راه وایساد گفت کتابمو جا گذاشتم رفت ،بینیم رو بالا کشیدم و ادامه دادم :
_وقتی هم رفت سروکله اون پسره پیدا شد
اصلا خودش گفت نشاط دختر خاله،به خدا من کاری نکردم ،مگه تو به من اعتماد نداری؟
نفسش رو عصبی بیرون فرستاد و عرض حیاط خونه رو به تندی بالا و پایین میرفت ...
وقتی حس کرد کمی آروم شده از حرکت ایستاد و گفت :
_یه فرصت بهت میدم خودتو ثابت کنی
به قرآن یکبار دیگه همچین چیزی ببینم نگاه نمیکنم خواهرمی سرتو میبرم همینجا چالش میکنم..خودت خوب میدونی کاریو که میگم انجام میدم!
سرم رو به تندی تکون دادم .از اون قضیه یکهفته گذشت تا اینکه یکروز دوباره با خودش به مدرسه میرفتم و اون پسر سر راهمون سبز شد....
با ترس به عصبانیت علی که سعی داشت خودش رو خونسرد نشون بده نگاه کردم ...
مچ دستم رو محکم گرفت و دنبال خودش کشوند ،از جلوی پسره رد شدیم ...
هنوز چند قدم نگذشته بودیم که صدا زد
_ببخشید...
علی بهش اعتنا نکرد و راه مون ادامه دادیم که صدای قدمهایی که بهمون نزدیک میشد از پشت سر شنیده شد ...
و چند لحظه بعد با دستش به شونه ی علی زد ،علی از حرکت ایستاد و نفس کلافش رو بیرون فرستاد ...
دستم رو ول کرد و به سمتش برگشت و گفت
_فرمایش؟
پسر نفسی بیرون فرستاد و دستش رو به معنای دست دادن جلو آورد و گفت :
_من راشد هستم ...
علی به دستش نگاه کرد و حرکتی از خودش نشون نداد ...
پسر هم که عکس العمل علی رو دید مستأصل دستش رو پایین انداخت
لبش رو تر کرد و گفت :
_اگر اجازه بدید میخواستم برای امر خیر مزاحم بشم ...
علی زیر لا اله اللهي گفت و سرش رو بالا آورد و گفت :
_دقیقا مزاحمی !
مگه خودت خواهر و مادر نداری که راه افتادی دنبال خواهر من؟
یبار هیچی نگفتم فکر کردم شاید خودت آدمی بفهمی داری زیاده روی میکنی ،ولی انگار نه
تو جونت میخاره !
اگه واسه امر خیر میخوای بیای بگو بزرگترت بیاد ...
من به بچه جواب نمیدم ....
نگاه متعجبی به علی انداختم و دوباره سرم رو پایین بردم ...
راشد لبش رو تر کرد و اول نگاهی به من کرد و بعد رو با علی گفت :
_اگر اینجوری صلاح میدونید که چشم من به خانواده اطلاع میدم ...
علی پوزخندی زد و دست منو کشید و گفت :
_عزت زیاد....
با هم به سمت خونه رفتیم ،کسی دیگه درباره این موضوع حرفی نزد ...
اما از طرفی خوشحال بودم که فهمیده بودن من بیگناهم...
عصر با صدای زنگ تلفن سکوت در سالن برقرار شد، مامان بلند شد و و روی صندلی کناری میز تلفن نشست و جواب داد ...
حدسش سخت نبود پسره راشد، کار خودش رو کرده بود و به خانوادش اطلاع داده بود
۲ ،۳ دقیقه اول مشغول احوالپرسی بودن ،
اما پس از آن مامان با هر حرفی که پشت تلفن میشنید نگاهی حواله من مینداخت ،
و در نهایت پس از کلی تعارف دست و پاشکسته به تماس پایان داد ...
مامان بلند شد و دوباره روی زمین نشست و میل بافتنیش رو برداشت و به بافتن شالگردن برای شهاب ادامه داد ...
چند لحظه ای گذشت که علی نگاهی به من انداخت و گفت :