2777
2789
عنوان

داستان من

| مشاهده متن کامل بحث + 7084 بازدید | 120 پست

#قسمت_پنجاهویک


_مثل اینکه رفته با یکی دیگه بوده شکمش بالا اومده ،_والا خجالتم خوب چیزیه ...

وخیلی حرفای های دیگه که تو همین چند ثانیه بینشون رد و بدل میشد !

چشمام رو بستم و آرزو کردم کاش اینجا نبودم!نوید بلند بلند خطاب به علی گفت :

_یادته اونروز چجوری واسه این خواهرت یقه جر میدادی؟ الان مچشو موقع قرار گرفتم !

لابد داشته می‌رفته پیش معشوقش دیگه !

حرفای نوید عذاب دهنده بود ،اما شنیدن صدای هین و هون در و همسایه بیشتر شده بود سوهان روح !

با چشم های گرد شده به پست فطرت ترین فردی که میتونست تو دنیا وجود داشته باشه نگاه کردم ...

شهاب خم شد و بازوم رو محکم‌گرفت و بلندم کرد ،جلوی همه  بامشت دست محکم به دهانم کوبید و زیر لب گفت :

_دختره ی ... !

فقط من شنیدم این حرفش رو !

و شنیدن این حرف از برادر آدم خیلی دردناک بود !

علی جلو رفت و زد تخت سینه نوید و گفت :

_بسه هر چی زر زدی، گورتو گم کن !

اونموقع که واسش یقه جر میدادم به تو هم گفتم دیگه یک کیلومتریش نبینمت !

اینو گفت و دست شهاب رو کشید داخل ..

شهاب همینطور که بازوم رو گرفته ساکم رو از روی زمین برداشت و داخل رفتیم ...

داخل خونه شدن همانا و سیلی که اینسری توسط علی خوردم همانا !

شهاب سمت کیفم رفت و درش رو باز کرد

با دیدم اسکناس های پول داخلش که محسن بهم داده بود عصبی گفت :_اینا رو هم اون بی وجود داده بهت بری پیشش؟

جوابی ندادم که دوباره فریاد کشید _آره

از ترس در حالی که به سکسکه افتاده بودم سرم رو به معنای نه تکون دادم ..

با چشمای سرخ شده بهم نگاه کرد و دست برد سمت کمربندش و بازش کرد و دور دستش پیچید  و گفت :_تو امشب باید بمیری

هم تو هم اون بچه داخل شکمشت

اصلا من همون روز اول باید اینکار رو میکردم..

گفت و کمربند رو بالا برد و اولین ضربه رو روی بدنم فرود آورد...

اون میزد و علی و محسن فقط نگاه میکردن !

برام جالب بود محسنی که تا چند ساعت پیش طرفداری منو میکرد الان قدمی برام برنداشت و فقط از دور نظاره گرم بود..

شهاب همینطور میزد و من از درد روی زمین به خودم می‌پیچیدم!با هر ضربه ی کمربندش فحش های رکیکی هم کنارش مهمونم  میکرد

از یه جایی به بعد حتی دیگه صدایی از گلوم در نمی‌اومد ،اگه واقعا بچه ای بود کاش الان میمرد !کاش منم کنارش میمردم و دیگه اینهمه و درد و تحقیر رو تحمل نمیکردم

در حالی که حس کردم خون روی پیشونیم جاری شده آخرین تصویر اون روز تو ذهنم نقش بست و دیگه هیچی به یاد نیاوردم و به عالم بیهوشی و بی‌خبری فرو رفتم ،عالمی که در دل دعا میکردم کاش برای مدتی طولانی داخلش بمونم ،دور از هیاهو ،دور از تهمت و افترا ،دور از کتک و فحش و تحقیر..

عالمی که حتی آرزو میکردم کاش راشد کنارم بود ..

حیف که موندن تو اون عالم خیلی دوامی نداشت و تقدیر من این بود که بسوزم و بسازم و زجر بکشم...

به اسکناس هایی که محسن بهم داده بود اشاره کرد و با صدای بلندی گفت:

_اینا رو کی بهت داده ؟‌

سرم رو با دستم گرفتم و گفتم :_خودم داشتم ...

از وقتی کتکم زده بود حدودا یک‌روز و نیم بعد بهوش اومدم

وقتی بهوش اومدم مامان باهام سر سنگین رفتار میکرد و بهم گفت تو خواب همش هزیون میگفتم‌ اسم راشد رو صدا میزدم ...

شهاب داخل ساکم رو گشته بود و طلاها و پول  رو جلوم انداخت ...

برای طلا ها نمیتونست چیزی بگه و مطمئن بودم بلایی هم سرشون نمیاره ،آدمی نبود که چیزای منو برای منفعت خودش برداره !

دوباره سرم داد زد و گفت :

_چرا زر مفت میزنی ؟ تو اینهمه پول از کجا داری ؟ اینا رو از کجا آوردی ؟

ناچار کلافه گفتم:_راشد داخل ساکم گذاشته بود ..تای ابروش رو بالا داد و گفت :

_اون چرا باید اینهمه پول داخل ساک تو بزاره طلاها واسه خودت بوده منطقیه ولی این پولا چی میگه؟سرم رو تکون دادم و دست روی پام گذاشتم.._من چه میدونم شاید چون مهریم رو بخشیدم دلش سوخته گذاشته..

مکث کرد و گفت :_دلش واسه چی بسوزه ؟

الان میرم پیشش تکلیف اینا رو روشن کنم بفهمم واسه چی گذاشته تو کیفت اینا رو !

سریع سرم رو بالا گرفتم،همین کم بود

اینسری بیچاره میشدم رسما !از روی زمین بلند شدم و گفتم :کجا میری؟‌

محسن که تا اونموقع ساکت بود بلند شد و به حرف اومد !_من بهش دادم !

شهاب از حرکت ایستاد و بهش نگاه کرد و با اخم پرسید :_چیکار کردی ؟

محسن دستی پشت گردنش کشید و گفت :

_من بهش اینا رو دادم ،خودم هم بهش کمک کردم فرار کنه !اخم بین دو ابروی شهاب تنگ تر شد و گفت:

_تو چه غلطی کردی؟دسته اسکناس رو روی زمین انداخت و به سمتش یورش برد و یقش رو گرفت و گفت :_به چه حقی میخواستی فراریش بدی ؟ تو غیرت نداری ؟

نگفتی فراریش میدی یکی یه بلایی سرش میاره؟ نگفتی سکه یه پولمون میکنن ؟یقش رو ول کرد و عقب رو و با دوتا دستش شقیقش رو گرفت و گفت:

_این دختره خره گفته میخوام فرار کنم

تو هم‌پول گذاشتی تو جیبش گفتی برو ؟

ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

#قسمت_پنجاهودو


اصلا این پول رو از کجا آوردی ؟ محسن روبروش ایستاد و گفت :

_دست رو دست میزاشتم دستی دستی بکشیش ؟ این پولم حقوق این ماهم بود زود تر از مهدی گرفتم ...

شهاب عصبی سرش رو تکون داد :

_نه اجازه میدم آبرومون رو به چوب بزنه ؟!

محسن چشم بست و صداش رو پایین آورد و گفت :_اصلا شهاب تو یبار نشستی فکر کنی اگه اوین واقعا حامله بود میزاشت ما بچش رو بکشیم با اینهمه کتک ؟

اگه چیزی بود تا الان زود تر میگفت ،اگه واقعا وجود داشت بچه ای با اینهمه کتکی که تو زدی تا الان این بچه باید میمرد ولی کو ؟‌

شکمش روز به روز میاد بالا تر ،من گفتم بره

بره شهر اونجا دکتر بفهمه مشکلش چیه ...

شهاب میون حرفش پرید :

_لازم‌ نکرده رگ دکتریت واسه من گل کنه !

من خودم خوب و بدش رو تشخیص میدم ..

راشد که خودش فرنگ رفته بود برداشت بردش دکتر اونم گفت حاملس ،دیگه کجا میخواد بره؟

همین که گفتم فردا با مصطفی عروسی میکنه تا بیشتر از این آبرومون نرفته!

محسن رفت جلو و گفت :_من اجازه نمیدم !

شهاب برزخی نگاهش کرد ،از دعوای میان دو تا برادر میترسیدم، کم بدبختی حالا اگه میون این دوتا هم یقه کشی راه میفتاد دیگه وضعیت بدتر میشد ....

مامان که تا اون لحظه داخل آشپزخونه بود بیرون اومد و نگاه شماتت وارش رو به من انداخت و گفت:_الهی خیر نبینی که بین همه دعوا راه انداختی، بی آبرویی که به بار آوردی بس نبود الان بین دو تا برادر هم داری جنگ راه میندازی !

بغض کردم که محسن نگاه به من کرد و گفت :_چه دعوایی مادر من ؟چرا یه دقیقه نمیخواید منطقی فکر کنید،آقا بیاید یروز بریم دکتر ، بریم شهر اگه حامله بود من خودم یه بلایی سرش میارم ...

شهاب خواست به سمتش هجوم ببره که مامان سریع بینشون رفت و جلوش و گرفت :

شهاب دستش رو بلند کرد و خواست مامان رو پس بزنه در همون حال گفت :_لازم نکرده دایه مهربان تر از مادر باشی ،خوب و بدش رو هم بزرگترش تشخیص میده که الان بزرگتر این خونه منم ،پس بیخودی تو چیزی که بهت مربوط نیست دخالت نکن !

محسن دهن وا کرد تا حرفی بزنه که سریع مامان گفت: _شهاب راست میگه پسرم ،

دوروز دیگه بچه بدنیا اومد ما چیکار کنیم

نمیگه که از کیه اگه میگفت میدادیمش به همون...

محسن خنده ی عصبی کرد :

_مگه گوسفند قربونیه که نشد میدیم‌ به یکی دیگه ،مامان اونم بچته !

من اصلا نمیتونم شما رو بفهمم ..

شهاب پوزخندی زد :_لازم نیستم چیزی بفهمی

بعد روبه مامان ادامه داد :_زنگ برن به این ننه ی مصطفی بگو فردا بیان اینجا میگم عاقد بیا عقدشون کنه !به اندازه کافی دیر شده !

همین،  همین کافی بود برای تمام ماجرا

از اینکه محسن پشتم در اومده بود خیلی خوشحال بودم اما اینکه شهاب به هیج صراطی مستقیم‌نمیشد احساس ترس و ناراحتی میکردم،دیگه حتی امیدی نداشتم که بخوام برم‌ وسط از خودم دفاع کنم !

می‌دونستم اگه چیزی بگم‌ نه تنها کسی به حرفم گوش نمیده بلکه دوباره کتک‌ و فحش و ناسزا هم میخوردم !

محسن دوباره خواست ازم دفاع کنه که مامان دستش رو گرفت و برد گوشه ای و بهش چیزی گفت تا دیگه حرف نزنه ‌.....اونروز زود گذشت و چند وقت بعد شهاب طبق حرفش رفت عاقد آورد و منو نشوند کنار مصطفی !

مصطفی از اول سرش پایین بود ،نمیدونستم دلم به حال خودم بسوزه یا اون که هنوز یکسال نشده بود زنش که حکم خواهر نداشته منو داشت مرده ،حتی نمیدونستم چجوری راضی شده بیاد منو بگیره،لابد اینم از دستاورد ها و ترفند های شهاب بود !

عاقد خطبه رو خوند و برای بار دوم اسم‌من تو شناسنامه فردی رفت ،فردی که ازدواج باهاش از روی عشق نبود بلکه از روی اجبار بود !

مادر مصطفی حلقه ای دستم کرد و تبریک آرومی گفت ،اونم از این وضعیت راضی نبود

و هنوز این علامت سوال تو ذهن من وجود داشت که چجوری راضی شدن!

قرار شد داخل همون خونه ای بمونیم که متعلق بود به مصطفی و سمیه (زن مصطفی که مرده بود )..

رفتن داخل اون دیگه رسما برام عذاب الهی بود، الان حس خیانت داشتم ،خیانت به دونفر که برام عزیز بودن ...

اولی راشد و دومی سمیه ...

موقع رفتن از خونه من به جز محسن با هیچ کدوم نه خداحافظی کردم و نه نگاهشون کردم !فقط آرزو میکردم زود تر بفهن به هیچ بچه ای در کار نیست ...

با هم به سمت خونه ی مصطفی رفتیم

روستا کوچیک بود و مجبور بودیم پیاده تا اونجا بریم ،حین رفتن نگاه بد همسایه ها و پچ پچ هایی که میکردن خیلی به چشم می اومد و آزار دهنده بود ،سرم رو پایین انداختم و دستم رو مشت کردم ...

صدای آروم مصطفی رو کنار گوشم شنیدم که

گفت :_آروم باش توجهی بهشون نکن!

بهش نگاه کردم اما اون دیگه توجهی به من نداشت و خیره ی روبروش بود ،نمیدونستم این مرد که الان به اصطلاح شوهرم شده بود الان قرار بود حامی من باشه یا بزنه رو دست شهاب و کاسه ی داغ تر از آش باشه !

ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

#قسمت_پنجاهوسه


وقتی به خونه رسیدیم مامان مصطفی پسرش رو بوسید و گفت:_انشالا که خیره با پای راست برید داخل خونه....من دیگه مزاحمتون نمیشم ..گفت و قبل از اینکه ما چیزی بگیم‌ رفت .رفتار این خانواده الان برای من عجیب شده بود !

به دور شدنش نگاه کردم که مصطفی داخل رفت و گفت :_نمیای ؟

لرزی به تنم نشست و بهش نگاه کردم ،آروم داخل خونه شدم ،این خونه زیادی برای من غریبه بود ،نگاهی به اطراف انداختم که مصطفی داخل رفت ..

پشت سرش داخل خونه رفتم..

تزئینات خونه دقیقا سلیقه ی سمیه بود !

رنگ سفید رو همیشه خیلی دوست داشت و بیشتر وسایل خونه هم به رنگ‌سفید بود و به زیبایی کنار هم چیده شده بودن ...

مصطفی کلید خونه رو روی میز گذاشت و به یکی از اتاق ها اشاره کرد و گفت :

_اونجا برای تو هست ،من تو اتاق بغلی می مونم ...

نگاهی به اتاق انداختم همین که این ازدواج در حد روی کاغذ واقعی بود برام کافی بود .!

سوالی که تو ذهنم بود رو ازش پرسیدم:

_چرا قبول کردی با من ازدواج کنی

ایستاد و بهم نگاه کرد و با مکثی طولانی گفت:

_چون سمیه تو رو خیلی دوست داشت

منم خواستم بهت کمک کنم تا بیشتر از این عذاب نکشی،داداشت میخواست تو رو بده به یکی دیگه که من رفتم جلو،الانم نمیدونم اون بچه ی تو شکمت واسه کیه دلمم نمیخواد بدونم ،تا زمان بدنیا اومدنش تصمیم بگیر یا بمون یا طلاق میگیریم بعدش میفرستمت شهر ..

سر تکون دادم و گفتم:_بچه ای در کار نیست !

ابروهاش بالا رفت اما خارج از بحث گفت :

_وقتی من نیستم لطفا تو اتاقم نرو !

گفت و وارد اتاق شد و در رو بست !

حدودا یکماهی از ازدواج منو مصطفی گذشت ...مصطفی صبح میرفت سر کار و عصر بر می‌گشت ،بطور کلی هیچ گفت و گویی جز سلام و خداحافظ با هم نداشتیم و تقریبا میشه گفت از این وضعیت راضی بودم..

اما شکمم روز به روز بزرگتر میشد

روز به روز بدنم بیشتر پف میکرد

و همین موضوع باعث شد بود روز به روز عصبی تر بشم ...!

تو این یکماه مامان یکبار بهم سر زد و نگاهی بهم انداخت و با تیکه گفت :_حامله نبودی دیگه !

ترجیح دادم جوابی بهش ندم ،هر سری که بهش میگفتم باور نمیکرد و انگار داشتم با دیوار حرف میزدم ،پس دست و پا زدن واسه چیزی که غرق شدن درش صد در صد هست اشتباه محضه!

اگر بخوام از خصوصیات مصطفی بگم

میشه گفت آدم خوبی بود !تو همون گفت و گوی کوتاه روزانه هم باهام خوب برخورد میکرد

و همین که عذابم نمیداد برام یک دنیا ارزش داشت !

از لحاظ قد و هیکل بخوام بگم کمی‌چهار شونه تر از راشد بود و قد بلندی داشت با چشم و ابروی سیاه !

داخل شناسنامه بطور رسمی شوهرم بود ولی من همش جلوش معذب بودم!مصطفی هنوز بنظرم کسی بود که سمیه عاشقانه دوستش داشت ،همین باعث شده بود گاهی حس عذاب بگیرم!

از خونه بیرون نمی‌رفتم اما همون یکبار که مامان اومد پیشم گفت دیگه مردم‌پشت سرت حرف نمیزنن!

خوب شد عروسی کردی دهنشونو بستی !

با گفتن حرفش فقط پوزخند زدم!

مردم‌تا کی قرار بود سرشون رو فرو کنن تو زندگی بقیه؟

همه چیز میشد گفت خوبه تا رسیدن اون شب !مصطفی هر شب تا ساعت ۸ میومد خونه و شام‌میخورد و با شب بخیری میرفت تو اتاقش ...طبق گفته خودش من حتی یکبار پا داخل اتاقش نزاشتم ....

اون شب ساعت ۱۰ شد و مصطفی به خونه نیومد ،ناخودآگاه دلشوره گرفتم ..

وزنم کمی زیاد شده بود و راه رفتن برام سخت بود ،اما همونجور به سختی و بازار طول و عرض خونه رو طی میکردم تا از شدت استرسم کم بشه !

ساعت ۱۲ شد اما هنوز نیومد خونه !

هیچ راهی هم نداشتم تا بتونم ازش خبر بگیرم ...از استرس ناخونام رو میجویدم که در حیاط باز و شد مصطفی داخل اومد ،وارد حیاط شدم‌ و دیدم وضعیتش افتضاحه !

موهای همیشه مرتبش به هم ریخته بود ،

دوسه تا از دکمه های لباسش باز بود و تلو تلو راه می‌رفت ،از همون دور میشد فهمید مست هست !نگران به سمتش رفتم و گفتم :

_مصطفی خوبی ؟

از حرکت ایستاد و کج منو نگاه کرد درحالی که یک چشمش نیمه باز یکی از ابروهاش رو بالا داد و چند لحظه بهم نگاه کرد و گفت:

_تو حوری بهشت هستی ؟ با چشمای گرد شده بهش نگاه کردم و سرخ شدم ،سری از تأسف تکون دادم و گفتم :_معلومه خوب نیستی

به سمتش رفتم گفتم :_بیا تکیه بده به من بریم‌داخل ،با گیجی سرش رو تکون داد

وقتی عکس و العملی ازش ندیدم دستش رو گرفتم و دور گردنم انداختم و کمکش کردم‌به سمت خونه بریم ،همین طور تلو تلو میخورد

و راه رفتن برای منم کمی‌سخت بود..

وقتی داخل خونه رفتم روی زمین خودش رو انداخت ،نفسم رو کلافه بیرون فرستادم و خم شدم و گفتم:_مصطفی اینجا که جای خوابیدن نیست ...بیا بریم‌تو اتاقت ..

کمی‌طول کشید اما سرش رو بالا آورد و به سختی بلند شد و بازوش رو گرفتم که به طرف اتاقش رفت،در اتاق رو باز کرد نمیدونستم برم داخل یا نه اما الان شرایط فرق می‌کرد !

ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

#قسمت_پنجاهوچهار


ناچار و مجبورا کمکش کردم بره و روی تخت بخوابه ،همین که خوبید عقب گرد کردم برم براش یک لیوان آب بیارم بخوره بلکه این‌مستی از سرش بپره ...اما هنوز یک قدم عقب نرفته بودم که دستم رو گرفت ،عادلم رو ار دست دادم و روی تخت پرت شدم ..

بریده بریده گفت:

_سمیه چقدر دلم برات تنگ شده بود !

دوباره حس عذاب وجدان به سراغم اومد

نفسی کلافه و عصبی بیرون فرستادم و گفتم :

_من سمیه نیستم !

خواستم بلند بشم‌ که اجازه نداد و روسریم رو از سرم کشید بلندی موهام بقدری بود که روی صورتش می‌اومد ..

_چقدر بوی خوبی میدی !

مکثی کرد و گفت ،_بوی بچه ... آره بوی بچه میدی !

به حرکاتش نگاه کردم ، درست مثل کودکی شده بود که احتیاج به محبت داره ،ناچار چیزی نگفتم و حرکاتش رو نگاه کردم،موهام رو دوباره بو کرد و گفت :_میخواستیم بچه دار بشیم‌،دوست داشتم چند تا دختر مثل سمیه داشته باشم‌ همونقدر خوشگل و شیطون ...

میدونی از تو هم خیلی حرف میزد ،خیلی دوست داشت ....میگفت تو خیلی بین اون خونواده مظلومی ....حتی وقتی بابات فوت کرد گفت بیاریمت اینجا با ما زندگی کنی ....

لبم رو گاز گرفتم و اشکام رو پس زدم ...

چقدر این مرد شکسته بود !

همچنان چیزی نگفتم و به حرفاش گوش میدادم ..._دلم برای سمیم خیلی تنگ شده.....اونم موهاش بوی بچه میداد ....

به فکر راشد افتادم... منم دلم برای راشد یک ذره شده بود ....اونموقع میگفتم وقتی واقعیت فاش بشه تو روت نگاه نمی‌کنم

اما الان دلم ميخواست حرفم رو پس بگیرم

تو زمانی بودم که حاضر بودم ۱۰ سال از عمرم رو بدم برای یک ساعت کنار راشد بودن ...

الان من متاهل بودم و فکر کردن به راشد گناه کبیره و خیانت به مصطفی محسوب می‌شد ..

در واقع اگر بخوایم حساب کنیم من به سه نفر داشتم الان خیانت میکردم  به سمیه در حالی که مصطفی کنارمه ،به راشد در حالی که مجبور شدم  طلاق بگیرم و مصطفی در حالی که زنش بودم اما به فرد دیگه ای فکر میکردم .!دقیقا به درجه ای رسیده بودم که از خودم متنفر شدم !

نگاهی به مصطفی انداختم که همچنان دستش دورم بود و نفس های منظم نشون میداد خوابیده ...تکونی خوردم و خواستم بلند بشم اما نتونستم ...

چشم چرخوندم اتاق هم تاریک بود و نمیشد جایی رو دید ،ناچار همونجا نشستم

انگار باید شب رو در این اتاق و در کنار مصطفی صبح میکردم!

خیلی به خودم فشار آوردم تا خوابم نبره و وقتی صبح مصطفی بلند میشه صحنه ی بدی رو نبینه اما نتونستم و کم کم چشمای خودمم گرم شد و به خواب فرو رفتم ....

صبح که از خواب بیدار شدم مصطفی نبود و پتویی روی من انداخته شده بود، سریع سرجام نشستم و داخل اتاق چشم چرخوندم  اما بازم ندیدمش، خم شدم و روسری که شب قبل مصطفی روی زمین انداخته بود برداشتم و سرم کردم...

نمیدونستم قرار بود چجوری باهاش روبرو بشم اما در نهایت نفس عمیقی کشیدم و از اتاق بیرون رفتم ،مصطفی روی زمین نشسته بود و چیزی روی کاغذی می‌نوشت ..

سلام آرومی دادم که سرش رو بالا آورد  و منو دید و زیر لب سلامی داد ،برای فرار از موقعیت وارد آشپزخونه شدم و سر خودم رو آماده کردن صبحانه گرم کردم ..

یکی از خوبی های زندگی‌تو روستا صبح زود بیدار شدن تو هر شرایطی بود !داخل شهر وقتی زیاد میخوابیدم روز بعدش کلافه بودم اما اینجا اینجور نبود و زود بیدار شدن خودش جزئی از انرژی محسوب می‌شد!

همینطور که پنیر محلی رو داخل ظرف میزاشتم مصطفی وارد آشپزخونه شد و گفت:

_بابت دیشب عذرخواهی میکنم !دست از کار کشیدم و بهش نگاه کردم که گفت :

_دیشب  زیاده روی کردم تو خوردن اینجوری نیست ؟

سرم رو تکون دادم وگفتم :_مهم نیست پیش‌میاد !

لبش رو تر کرد و پرسید :_چیز بدی که نگفتم ؟

همونطور که سرم رو به معنای نه تکون دادم گفتم :_نه ، چیزی نگفتی ..

خوبه ای گفت و ادامه داد :

_چند روز مادر بزرگم از شهرستان میاد اینجا پیش ما بمونه ،بعدش میره خونه مادرم اینا

چیزایی که لازم داریم امروز بگو اگه رفتم شهر بخرج اگه هم نرفتم تا جایی که میشه از اینجا بخریم ...

_باشه نگاه میکنم میگم بهت ..

خوبه ای گفت و خواست از آشپزخونه بیرون بره که با مکثی گفت :_راستی موهات خیلی قشنگه !هیچ وقت کوتاهشون نکن ! حیفه

گفت و از آشپزخونه بیرون رفت ،راشد هم همیشه همینو میگفت،که کوتاهشون نکن ...

دستم رو از زیر روسری به موهام زدم و آهی از سر افسوس کشیدم ..

نگاهی به خونه انداختم و وسایلی که لازم بود رو لیست کردم و مصطفی دادم تا بخره....

وقتی رفت جارو و دستمال برداشتم و افتادم به جون خونه و همه جا رو تمیز کردم ....

در آخر کل خونه از تمیزی برق میزد بجز اتاق مصطفی که داخلش نرفتم ،حتی دیشب هم که داخل اتاق بودم فرصت نشد کامل به همه جا نگاه کنم ...

بیخیال شونه ای بالا انداختم و بهش توجهی نکردم نهایتا خود مصطفی که می اومد بهش میگفتم ....

ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

#قسمت_پنجاهوپنج


لباسامو برداشتم تا برم حموم که متوجه شدم آب قطع شده ....

وزن سنگینم باعث شده بود کار کردن برام دشوار بشه و همون چندتا کاری هم که میکنم عرق از سر  رو م بباره!

چاره ای نداشتم جز اینکه برم حموم عمومی روستا....دلم به نرفتن بود اما مجبور بودم که برم حداقل وقتی مصطفی اومد بدش نیاد از من !

لباسام رو داخل بقچه ای پیچیدم و بعد از برداشتن کلید خونه بیرون رفتم ،سعی کردم به کسی توجه نکنم و راه خودمو در پیش گرفتم،وارد حموم عمومی شدم مثل همیشه زنا کنار هم نشسته بودن و غیبت بقیه رو میکردن ...

میون حرفاشون جایی اسم خودم رو شندیم

ابرویی بالا انداختم و گوشیمو تیز کردم که یکی گفت :

_اره بابا خودم شنیدم شوهر فرنگی و شهری داشته رفته با یکی دیگه ریخته رو هم شکمش اومده بالا !یکی دیگشون گفت :

_باز خوبه بچه رو نبسته به ریش پسره

اونی که تعریف میکرد پوزخندی زد و گفت :

_ساده ای زن مثل اینکه اصلا رابطه نداشته با پسره ،شب عروسی دستمال الکی دادن به مردم..

زن روبرویی چشماشو گرد کرد و گفت :

_خوبه والا طرف تحصیل کرده بوده برداشته بردنش شهر اینهمه هم لی لی به لالاش گذاشته تهش شد این ...

این امروزیا رو باید با چوب سر جاشون نشوند زبون خوش و محبت حالیشون نیست زمان ما کی این خبرا بود والا ....

دیگری روی پاش زد و گفت :

_همینو بگو تقصیر ننشه بابا همونموقع من کلی بهش گفتم به باباش بگه نزاره بره مدرسه گوش نکرد ،میگفت تک دخترشه باباش دوسش داره همه کار میکنه براش ،بفرما اینم تک دخترش استخوانای اون مرحوم والا تو گور لرزید با این تک دخترش!

این دوره زن جماعت مخصوصا تو سن اینا نباید بره مدرسه که اگه رفت دیگه کسی نمیتونه جمعشون کنه !دستم رو روی گلوم گذاشتم بلکه بتونم راه نفسم تنگم رو باز کنم

بیخودی برای خودشون میبریدن و می‌دوختن !

خوبه مامان گفته بود دیگه حرف و حدیثی نیست پس‌اینا چی‌میگفتن ؟

چرا دست از سرم‌بر نمیداشتن و بچه ای که وجود نداشت رو می‌کوبید هی رو سرم ؟

چشمام پر شده بود از اشک اما پلکی زدم و نفس عمیقی کشیدم ،منکه تا اینجا اومده بودم !پس باید بازم جلو میرفتم تا فکر نکنن حق با اوناست !

چند لحظه دوباره ایستادم و وارد شدم

لبخند ساختگی روی لبم نشوندم و به کسایی که تو حموم بودن سلام آرومی دادم

بعضیا جواب دادن و بعد فقط پشت چشم نازک کردن ...

بی توجه بهشون جلو رفتمومشغول شستن خودم شدم وقتی کارم تموم شد و حوله دور خودم پیچیدم همونی که با اعتماد به نفس از من حرف میزد پرسید :

_آوین جون تکلیف بچه معلوم شد ؟جنسیتش چیه ؟ بازم مردونگیه مصطفی ! حاضر شد بچه ی یکی دیگه رو بزرگ‌کنه !

لبخندی مصلحتی زدم و گفتم :

_والا اطلاعات شما از منم بیشتره !

هر وقت شما فهمیدی جنسیت چی هست بگو تا منم بدونم !چشماش گرد شد و زیر لب پرویی نثارم کرد !میخواستم با زبون بی زبونی بهش بگم خفه شو تو که تا الان داشتی با اعتماد به نفس حرف میزدی!

اینو گفتم و دیگه توجهی بهشون نکردم بیرون رفتم و بعد از پوشیدن لباسام روسریم رو محکم دور موهام پیچیدم تا سرما نخورم ،

پس‌از اون از حمام بیرون رفتم ،خدا میدونه دوروز دیگه که معلوم شد هیچی در کار نیست لابد میشینن میگن بچه بودا ولی مرد !

از این جماعت چیزی جز این انتظار نمی‌رفت!

کلید انداختم و وارد خونه شدم ،لباسم رو داخل رخت چرکا انداختم تا سر فرصت با دست بشورم .

خواستم سر خودم رو با غذا پختن گرم کنم تا نخوام بخاطر حرفای خاله زنکی اینت خودمو عصبی کنم ،

انقدر مشغول غذا پختن بودم‌که زمان از دستم در رفت و یک آن به خودم اومدم دیدم شب شده ،دستام رو شستم و زیر خورشت فسنجونم رو کم کردم تا مصطفی بیاد ،

قبل از اومدنش روسریم رو سرم کردم و منتظر نشستم، پس از نیم ساعتی انتظار کشیدن بالاخره مصطفی در حالی که خستگی از سر و روش میبارید به خونه اومد ،سلامی داد و رفت دستاشو بشوره و لباساش رو عوض کنه،تو اون فاصله سفره ی شام رو چیدم تا بیاد ،در سکوت شام خوردیم ولی من هنوز فکر درگیر حرفای صبح بود ....

کاش میشد بهشون ثابت کنم چیزی نیست

گرچه اگرم ثابت میشد بازم اینا چهره ی حق به جانب به خودشون میگرفتن !

همینجور تو فکر بودم و که مصطفی دست روجلوی صورتم تکون داد، تکونی خوردم و بهش نگاه کردم که گفت:_کجایی دارم صدات میکنم ...

سرم رو تکون دادم و گفتم: _هیچی،  چیزی گفتید ؟‌

سرش رو تکون داد و گفت :_فردا اول وقت مادر بزرگم میاد اینجا....

لبخندی زدم و گفتم :

_قدشمون رو چشم ... چیزی مد نظرت هست درست کنم واسه ناهار ؟

_نه هر چی درست کردی خوبه !

سری تکون دادم که کمی از غذاش خورد و گفت :_امروز جایی رفتی ؟ یعنی از خونه بیرون رفتی ؟ بهش نگاه کردم و دست از خوردن کشیدم با کمی سرخ شدن گفتم :

_آب قطع بود رفتم حموم عمومی و اومدم

خوبه ای گفت و ادامه داد


ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

#قسمت_پنجاهوشش


_فردا درستش میکنم‌،خب اونجا کسی چیزی گفته؟

لبم رو تر کردم و با مکث گفتم :

_نه کی چی بگه؟ _تا الان بیرون نمی‌رفتم خوب بوده امروز که رفتی همش تو خودت هستی ! معلومه داری یچیزی رو مخفی میکنی ...ولی به هر حال به حرفای بی حساب کسی توجه نکن ، از بیکاری تو سر مردم سرک میکشن تو بهشون توجه نکن !

بعد از سر سفره بلند شد و گفت

_برای شام امشب ممنون ، شبت بخیر

سرن رو تکون دادم و شب بخیر آرومی در مقابل گفتم که رفت داخل اتاقش و در رو بست ...

حواسش به من بود و بهم توجه کرد یه من اینجوری فکر میکردم ؟

کمی‌آب داخل لیوان ریختم و یک‌نفس خوردم

خدایا خودت بهم راه درست رو نشون بده

تو این زندگی و تو این دو سه ماه اخیر بقدری زندگی من فراز و نشیب داشت که دیگه واقعا نمیدونستم چی درسته و چی غلط !

کلا ۱۴ سال داشتم اما چیزهایی رو تجربه کرده بودم که شاید افراد از من بزرگتر تو این موقعیت قرار نگرفته بودن!نفسم رو بیردن فرستادم و بلند شدم تا سفره رد جمع کنم

*

از صبح زود بیدار شدم همه چیز رو با دقت چک کردم تا کم و کسری نباشه ...

مصطفی هم رفته بود ترمینال دنبال مادربزرگش تا بیارتش خونه ...

چون صبح بود صبحانه ی مفصلی درست آماده کردم تا بیان

حدودا چهل و پنج دقیقه ای گذشت که مصطفی همراه با مادربزرگش اومد

اسم‌مادربزرگش شرمینه بود

برخلاف سن‌بالایی که داشتن انگار روحیشون جوون بود و اینو از سبک لباس پوشیدنشون میشد به خوبی متوجه شد !

از اول ورود خیلی خوش برخورد و مهربون بودن!

طبق رسم دستشون رو بوسیدم که دستی روی سرم کشید و گفت

_مرسی دخترم شما هم حسابی تو زحمت افتادی ...

لبخندی به روشوش زدم و گفتم

_انجام وظیفه هست ، بفرمایید داخل خسته راه هستید .

با هم وارد خونه شدم و روبه مصطفی چشمامو باز بسته کردم که لبخنید زد

شرمینه خانم رو به سمت اتاقی که خودم داخلش میموندم راهنمایی کردم تا لباساشون رو عوض کنن.

تو اون فاصله هم دوباره همه چیز رو چک کردم تاچیزی کم و کسر نباشه ....

صبحانه رو باهم خوردیم و تو این مدت مخاطب حرفاشون مصطفی بود و من دخالتی نکردم ..

بعد از خودن صبحانه مصطفی طبق معمول همیشه رفت سر کار و منو شرمینه خانم تنها شدیم .

از قبل مصطفی گفته بود که مادر بزرگش زودبا همه گرم میگیره و میتونم باهاش احساس راحتی کنم اما با این وجود هنوز استرس داشتم .ظرفا رو داخل سینک گذاشتم و خواستم بشورم که گفت :

_دخترم بیا اینجا بشین ببینم

به ظرفا اشاره کردم و گفتم

_بزارید من اینا رو بشورم میام خدمتتون ...

لبخنید زد و گفت :

_ظرفا فرار نمیکنن که میشوری بعد فعلا بیا پیش من یکم صحبت کنیم ..

ناچار سرم رو تکون دادم و رفتم و کنارشون نشستم ...

دستش رو روی پاهام گذاشت و گفت

_دخترم داخل خونه سختت نیست هی با شال و روسری این طرف و اون طرف میری ؟تو خونه که نامحرم نیست

بکن اون شال رو که من جای تو خلقم گرفت ...لبخند زورکی زدمو گفتم :

_من راحتم .. ممنون ...

و دلم‌میخواست بتونم بگم که مصطفی شوهرمه ولی واسه من نامحرم ترینه !

اخم ساختگی کرد و گفت :

_من ناراحتم ولی ! با منه پیرزن بحث نکن در بیار راحت باش ...

بحث کردن بی فایده بود پس گره روسریم رو باز کردم و از سرم کشیدم ...

وقتی به صورتش نگاه کردم برق چشماش رو به خوبی معلوم بود

دستش رو جلو آورد و طره ای از موهام رو گرفت و گفت :_حیف نیست این موهای ابریشمیتو زیر یه تکه پارچه پنهون میکنی ؟

لبخند خجولی زدم و چیزی نگفتم که پرسید

_میدونی این بچه چند ماهشه

کلافه نفسی بیردن فرستادم ، انگار باز مجبور بودم‌ واسه چیزی که وجود نداره کلی توضیح بدم ..._بچه ای وجود نداره !

یکی از ابروهاش رو بالا داد و گفت

_مگه میشه دخترم،  پس چرا مثل زن های حامله شکمت بزرگ‌شده و پف کردی ؟

با حالت زار گفتم :

_من خودمم نمیدونم ...

ولی هر چی که هست من حامله نیستم ...

دیگه واقعا خسته شدم از بس به همه گفتم  کسی حرفم رو قبول نکردم ...

اول کمی نگاهم کرد و گفت :_چرا از شوهر قبلیت جدا شدی ؟

با افسوس گفتم:

_چون فکر میکردم بهش خیانت کردم و رفتم دکتر گفت حامله ای در صورتی که من حامله نیستم من حتی ...به اینجای حرفم که رسیدم مکثی کردم که پرسید :

_حتی چی؟

بغض کردم و گفتم :

_من حتی یک بار هم باهاش نبودم...

فکر کرد بهش خیانت کردم و به راحتی منو گذاشت کنار ...!به صورتش نگاه کردم تغییری در حالتش نداد اما در عوض پرسید :

_از زندگیت با مصطفی راضی هستی ؟ اذیتت نمیکنه؟ اه مانند گفتم :_خانوادم حاضر نشدن منو ببرن دکتر ببین مشکل من چیه فکر میکردن من لکه ی ننگم،درسته ازدواجمون از سر اجبار بوده ولی باز راضیم چون مجبور نیستم هر روز حرف کسایی رو تحمل کنم که به اصطلاح خانوادم هستن !

ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

#قسمت_پنجاهوهفت


کمی فکر کرد و گفت :_هیچ چیز تو این دنیا بدون دلیل نیست دخترم !شاید ازدواج تو با مصطفی یه خِیریتی داشته که اتفاق افتاده!

دلم‌ میخواست بگم این چه خیری هست که دل من هنوز پیش راشده اما سکوت کردم

و انگار شرمینه خانم زرنگ تر از این حرفا بود و از سکوت و نگاهم حرفم رو خوند و گفت :

_میدونم الان دلت پیش شوهر قبلیت هست

ولی دیگه فراموشش کن !تو الان یه زن متاهلی!نمیگم یروزه بیا عاشق مصطفی بشو نه ...آدم‌ باید خیلی بی تعادل باشه که تو یروز احساساتش تغییر کنه !

آروم‌آروم به رفتار مصطفی فکر کن ،ببین کنارش احساس راحتی میکنی؟

ببین و شاید یروزی به این‌نتيجه رسیدی که مصطفی معیار هایی که تو میخوای داره و میتونی دوستش داشته باشی !عجله نکن شاید اون روز چند ماه طول میکشه ولی از قدیم گفتن آخر هر کار سختی یه خوشی منتظر آدم هست ..!

سرم رو پایین انداختم و گفتم :_آقا مصطفی تا همین الانشم مردونگی کردن واقعا ،ولی من فکر میکنم من لیاقت این محبتشون رو ندارم

و نمیدونم چجوری جبران کنم ...

رو رانم ضربه ی آرومی زد و گفت :

_اگه تا الان محبت کرده بهت وظیفش بود چون تو شرعی و قانونی زنشی به تو محبت نکنه میخوای بره به کی محبت کنه ؟

انقدر خودتو دست کم نگیر دختر جون !

الان چرخ روزگار چرخیده تو شدی زن مصطفی اونم شده شوهر تو ،با صبر کردن و از هم دوری کردن نه سمیه واسه مصطفی برمیگرده نه تو دوباره میشی زن شوهر سابقت!

مکثی کرد و با افسوس گفت :_بیچاره پسرم تازه دوماد بود که سمیه تو آتیش سوزی مرد،

تا یمدت اومده بود پیش من هر شب سرش رو میزاشت رو پای من گریه میکرد !اون دخترم گناهی نداشت که تو اوج جوونی اونجوری سوخت !ولی دیگه کار خدا هست حتما صلاح این بوده...

تو هم ۱۴ سالته میدونم و میتونم حدس بزنم سختی زیاید کشیدی تا الان ،نمونه بارزش هم همین شکمت که اومده بالا ...

ولی با غصه خوردن چیزی درست نمیشه !

یکم زنانگی کن زندگیتو با مصطفی بساز !

مصطفی میشه گفت کل بچگیش پیش من بوده ...خودم‌بزرگش کردم میدونم اگه یک قدم براش برداری اون صد قدم برات برمیداره ...حالا من بهش میگم برید شهر پیش دکتر ببینید مشکل تو چیه...دیگه روم به دیوار مریم مقدس نیستی که همینجوری حامله بشی ..اگه مریضی چيزي باشی زبونم لال زود تر درمان بشی ،اگه هم که بچه هست که به گفته خودت احتمالاش صفره شاید اون بچه زندگیتونو عوض کرد !کار خدا رو هیچ وقت دست کم‌نگیر ! هیچ کارش بی حکمت نیست !

نفس عمیقی کشیدم و بهش خیره شدم

انگار خانوادتن با فهم‌ بودن و زود قضاوت نمیکردن!کاش یه ذره از این فهم به خانواده ما هم‌رسیده بود ...

شرمینه خانم وقتی حرفاش رو زد گفت من‌برم‌ یکم‌استراحت کنم و راهی اتاق شد ...

بعد از اون منم بلند شدم‌و ظرفا رو شستن و مشغول پختن ناهار شدم ،وقتی پخت ناهار هم‌تموم شد واسه اینکه کمتر فکر و خیال کنم خودمو با شستن حیاط مشغول کردم ....

همونموقع در خونه باز شد و مصطفی داخل اومد به دیدنش سلام زیر لبی دادم که اخمی کرد ..متعجب پرسیدم چیزی شده...

_چرا تو حیاطی ؟

به جارو  و شلنگ دستم اشاره کردم و گفتم :

_داشتم‌حیاط رو میشستم ..

_اونو که خودم‌فهمیدم ولی چرا چیزی سرت نیست ؟درسته ازدواجمون هیچیش واقعی نیست ولی خوش ندارم‌کسی سر لخت ناموس منو ببینه !

دستم رو روی سرم کشیدم و تازه یادم‌افتاد ، فراموش کردن بعد از رفت شرمینه خانم‌ روسریم رو سرم‌کنم ،سرم رو پایین انداختم و گفتم :_ببخشید ...

نفسش رو بیرون فرستاد و گفت :

_نمیخواد معذرت خواهی کنی ولی دیگه حواست باشه ،از این به بعد خودم‌حیاط رو میشورم ،سری تکون دادم و پشت سرش وارد خونه شدم‌...

ورود ما به خونه مساوی شد به بیرون اومدن شرمینه خانم از اتاق ،با دیدن مصطفی گل از گلش شکفت و با خوشرویی ازش استقبال کرد،از کنارشون رد شدن و به سمت روسری رفتم که روی پشتی گذاشته بودم ،البته این رد شدن از زیر نگاه تیز شرمینه رد نشد و گفت :

_دختر تو باز رفتی اونو بندازی رو سرت ...

بابا من جای تو پختم !دهن باز کردم که چیزی بگم اما مصطفی در یک کلمه گفت راحت باش

و رسما ضربه فنی شدم ..

ناچار روسری رو روی پشتی گذاشتم و برای فرار از زیر نگاه سنگینشون گفتم:_من میرم وسایل ناهار  رو بزارم و سریع وارد آشپزخونه شدم ..

کش موهام‌رو باز کردم‌‌و موهام رو بالای سرم بستم و مشغول غذا کشیدن شدم ،تا بعد از ناهار و خوابیدن ظهر و حتی شب شدن خیلی تو بحثشون شرکت نکردم و سر خودم‌رو با چیزای دیگه گرم‌کردم ..

شرمینه در کل پیرزن سر زنده و شادی بود و وجودش باعث شده بعد از یکماه و خورده ای من لبخند رو روی لب مصطفی ببینم ،حتی مصطفی حاضر شده بود بخاطرش از سر کار زود تر بیاد خونه ...

حدودا یکساعتی بعد از خوردن شام شرمینه بلند شد و گفت :_شما جوونا که تا دیر وقت بیدارید اما من دیگه برم‌بخوابم ..

ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

#قسمت_پنجاهوهشت


ازخدا خواسته منم بلند شدم و گفتم :

_منم اتفاقا میخوام بخوابم و پشت سرشون راه افتادم که گفت :_تو مگه قراره پیش من بخوابی ؟ یکه خوردم‌و بعد از مکثی خنده ی مصلحتی کردم و گفتم :

_اگه اجازه بدید بله دیگه حالا شما کم اینجا پیش مایید من کنارتون باشم اگه چیزی لازم‌داشتید بیارم‌براتون ...

اخمی کرد و گفت :_لازم‌نکرده هنور خودم‌ فلج نشدم که یکی‌دیگه بخواد کارای منو انجام بده ...

مصطفی میدونه من باید تو اتاق تنهای بخوابم

و مصطفی از پشت سرم حرفش رو تایید کرد..

کم‌مونده بود دیگه گریه کنم ،انگار این پیرزن قرار بود تو این‌چند شب رسما ما رو عاشق و معشوق کنه !مهلت و اجازه ی حرف زدن بهم نداد و وارد اتاق شد و با شب بخیری در رو بست ...

مستأصل وسط سالن ایستادم و روبه مصطفی آروم گفتم :_خب چاره چیه من امشب اینجا میخوابم فقط برم رخت و تشک بردارم از اتاق بیام ...خواستم برم که با حرفش از حرکت ایستادم ...

_نرو!

متعجب بهش خیره شدم که کلافه دستش رو پشت گردنش کشید و گفت :_نرو داخل اتاق الان بری کلی سوال پیچ میکنه تا مارو کنار هم نخوابونه هم ول نمیکنه !

پوفی کشیدم و لبخندی مصلحتی زدم و گفتم :_خب اشکال نداره حتما یه بالشت و پتو اضافه تو اتاق شما هست دیگه ...

پتو هم نبود مشکلی نیست همونو برمیدارم ...

ابرویی بالا انداخت و ادامه داد :_نه اینجوری نمیشه بیا تو اتاق من رو زمین میخوابم تو روی تخت ... به هر حال یجوری کنارمیایم ! من مادر بزرگم رو میشناسم شبا اگه خوابش نبره میره تو حیاط راه بره،،

حالا اگه تو رو هم اینجا ببینه دیگه نور الانور میشه .. بیا بریم ، و به اتاق اشاره کرد ...

پاهام‌ یاری نمیکرد برم داخل اتاق ... سری پیش تو خال خودش نبود میشد باهاش کنار اومد و خجالت نکشیدم ... اما اینبار کاملا نرمال و طبیعی هست !وقتی مقاومتم رو دید گفت :

_قراره مثل دو تا انسان عاقل و بالغ فقط تو اتاق بخوابیم ...!که البته شرعا زن و شوهرم هستیم که من کلا بهش کاری ندارم ...

اگه هم کسی قرار باشه تو سالن بخوابه اون منم نه تو پس دیگه....

میون حرفش پریدم و گفتم :_باشه !

شما برید من آشپزخونه رو چک کنم میام ...

سرش رو تکون داد و وارد اتاق شد و در رو بست ،به در اتاق بسته نگاه کردم و کلافه پوفی کشیدم ..

داخل آشپزخونه رفتم و از داخل پارچ یک لیوان آب خوردم و کمی‌منتظر موندم تا حالم خوب بشه ،میدونستم مصطفی مرد خیلی خوبیه و سر حرفش هست اما ناخودآگاه استرس شدیدی داشتم ....

بیشتر موندن رو جایز ندونستم و همه ی چراغ ها رو خاموش کردم و سمت در اتاق رفتم

قبل از ورود نفس عمیقی کشیدم و داخل رفتم ،دیدم‌که روی زمین خوابیده و دستش رو روی سرش گذاشته..

فکر کردم خوابیده و مجبورا خواستم در اتاق رو ببندم که گفت :_اگه دوست داری در رو نبند ..

برگشتم و دیدم که دستشم رو از روی صورتش برداشته و نظاره گر من هست ،تو تاریکی سرم رو تکون دادم و گفتم :_نه مشکلی نیست

_هر جور راحتی!

در اتاق رو بستم و به سمت تخت رفتم و روش نشستم کمی معذب بودم و در کنارش احساس گناه میکردم که من اومدم تو اتاقش و جاش رو گرفتم علاوه بر اون خودش روی زمین خوابیده، وقتی دید همینطور نشستم یک از پریزهای برق که بالای سرش بود رو روشن کرد و گفت :_چیزی شده ،جات راحته ؟

با کلی سبک سنگین کردن در نهایت گفتم

_جام خوبه ممنون ، جای شما رو هم‌اومدم گرفتم ...

تخت که بزرگه اگه میدونید روی زمین راحت نیستید بیاید رو تخت بخوابید ...

بقول خودتون دیگه دو تا انسان عاقل و بالغ هستیم!

کمی بهم نگاه کرد و گفت: _باشه اگه اذیت شدم میام رو تخت! لبخندی به روش زدم که شب بخیری گفت و چراغ بالای سرش رو خاموش کرد ...

منم خوابیدم‌و پتو رو تا گردن روی خودم‌کشیدم ... صبح روز بعدش با خواب بدی که دیدم پریدم ...

خواب دیده بود راشد غرق در خون جلوی پاهام افتاده و هرچی به سمتش قدم بر میدارم نمیرسم... انقدری تو خواب ترسیده بودم که حتی توان حرف زدن نداشتم ..

به دور و برم‌نگاه کردم و متوجه شدم مصطفی داخل اتاق نیست دستم رو به صورت عرق کردم کشیدم و خواستم بلند بشم که همونموقع مصطفی وارد اتاق شد ..

با دیدن من تعجب کرد و پرسید :_خوبی ؟چرا رنگت پریده ؟

آب دهانم رو قورت دادم و گفتم :_خواب بد دیدم ...

اخمی کرد و از پارچ روی زمین کمی آب ریخت و بهم داد تا بخورم ،یک نفس آب رو سر کشیدم بلکه از التهاب گلو و بدنم‌کم بشه !

وقتی آب رو خوردم بهم نگاهی انداخت و گفت :_خوبی الان ؟ خواب چی دید؟

چی‌ میگفتم بهش ؟ میگفتم ازدواج کردم اما هنوز دلم‌پیش شوهر سابقمه؟

میگفتم شب رو تو اتاق شوهر قانونیم صبح کردم اما خواب شوهرد سابقم رو میدیدم؟

اصلا با چه رویی میخواستم این حرفا رو بهش بزنم ،لبم‌ رو داخل دهنم فرو بردم و بعد آزادش کردم و گفتم :_چیزی نیست ...

یه کابوس بود فقط ...


ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

#قسمت_پنجاهونه


راضی نشده بود از حرفم اما معلوم‌هم بود که نمیخواست سوال پیچم کنه ...

برای عوض کردن بحث گفتم :_شرمینه خانم از خواب بیدار شدن ؟

به سمت عقب رفت و گفت :

_نه هنوز خوابه ... الانم رفتم نون تازه خریدم گذاشتم تو آشپزخونه...

لبخندی زدموو تشکری کردم و از روی تخت بلند شدم و بعد از مرتب کردنش به سمت آشپزخونه رفتم ،بوی خوب نون تازه داخل خونه پیچیده بود ،نفس عمیقی کشیدم و لبخند زدم و تصمیم گرفتم واسه صبحانه املت درست کنم ....

بعد از اون حدودا دو هفته ای شرمینه خانم خونمون موند !به بودنش حسابی عادت کرده بودم ،از بس که زن خونگرم و خوش مشربی بود ....

بعد از روز اول دیگه چیزی از رابطه منو مصطفی نپرسید و ممنونش بودم !

طبق روال هر شب داخل اتاق مصطفی میخوابیدم و به غیر از دوشب اول که روی زمین خوابید بقیه شب ها گفت گردنش درد میگیره و اومد رو تخت ،اولش کمی استرس و ترس داشتم ولی بعد دیگه عادت کردم شب میخوابیدیم و صبح بلند میشدم میدیدم نیست !

حدودا دو ماهی از رفتن شرمینه خانم گذشت و دوباره زندگی برگشت به روال یکنواخت خودش ....تنها تفاوتش این بود که دیگه اتاق منو مصطفی از هم جدا نبود !

بعد از رفتن شرمینه خانم شبش با اکراه خواستم برگردم به اتاق خودم نه اینکه اتفاقی بین ما افتاده باشه نه !

انگار عادت کرده بودم به بودن مصطفی کنارم

تا شب خودش نمیخوابید منم خوابم نمیبرد...

هنوز هم‌ازدواجمون هیچ‌چیز واقعی نداشت اما من عادت کرده بودم به کنارش بودن !

دلم پیش راشد بود اما به مصطفی وابسته شدم ،این حس تناقض واقعا داشت دیوونم میکرد و عذاب وجدان داشتم ،از طرفی هم از این عادت بشدت میترسیدم!

اون شب خود مصطفی از من خواست  بمونم‌پیشش و منم از خدا خواسته قبول کردم

نمیدونم تو ذهنش چی‌ میگذشت اما حس میکردم این وابستگی دو طرفه شده !

اگر بخوام از وضعیت جسمانیم بگم‌میشه گفت شکمم هر روز از دیروز بزرگتر میشد

و تقریبا میشه گفت چهار ماه بود که من تو این وضعیت بودم ،حتی اگر حامله هم بودم این حجم از بالا آمدگی شکمم غیر منطقی و عجیب بود ،دو سه باری قرار شده بود با مصطفی بریم شهر و دکتر معاینم کنه اما هر بار سدی مانع رفتنمون شد و برنامه ی دکتر رفتن هر روز عقب می افتاد تا جایی که دیگه نه من حرفی ازش زدم و نه مصطفی فرصت کرد ازش صحبت کنه !

یکی دیگه از دست آورد های اومدن شرمینه خانم به خونمون این بود که دیگه روسری کامل از سرم افتاد و دیگه تلاشی برای به سر کردنش نکردم !

یکروز همینجور که نشسته بودم و موهام رو میبافتم در خونه باز شد و مصطفی اومد داخل ... اونروز زود تر از همیشه برگشته بود،

متعجب خواستم بلند بشم که نزاشت از این رو پرسیدم :_خیر باشه چیزی شده ؟ زود اومدی

سرش رو تکون داد و گفت :

_نه چیزی نشده ... شهاب رو وسط راه دیدم .!

شهاب نبود ولی من حتی به شنیدن اسمش هم‌میترسیدم! ضربات قلبم بالا رفته و بی توجه بهش گفتم :_خب ، چیشد ؟ چی گفت؟!

کنارم‌با فاصله نشست و گفت:_چیز خاصی نگفت !سلام و احوالپرسی! فقط دعوت کرد واسه شام بریم‌خونه ی شما ..

گذشته قابل فراموش شدن نبود و هر بار که برای من یادآوری میشد من میترسیدم !

ازش رو گرفتم و گفتم:_ولی من دلم نمیخواد بیام!

اخم کرد و پوفب کشید و گفت "_تا کی قرار واسه چیزی که تو مقصر نیستی فرار کنی ؟

به هر حال باید یروزی باهاشون روبرو بشی !

بهش نگاه کردم و گفتم :

_من تا وقتی نرم دکتر و این‌برآمدگی حال بهم زن از بدنم نره دلم‌نمیخواد باهاشون روبرو بشم ! دوست دارم وقتی باهاشون روبرو شم که متوجه بشن اشتباه کردن و منو زود قضاوت کردن ،هم برادرم هم مادرم هم درو همسایه همه را...

به اینجا که رسیدیم با دیدن اخم بین‌ پیشونی مصطفی مکث کردم و چیزی نگفتم !

نفسش رو بیرون فرستاد و گفت :

_نرفتن یعتی اینکه تو پذیرفتی اونا درست میگن ! بعدش هم من کنارتم ! اجازه نمیدم‌ اذیت بشی !فردا هم ظهر زود از سر کار میام دیگه بریم شهر واسه دکتر تا بفهمیم قضیه چیه !

همین که گفت من کنارتم دلم به بودنش قرص شد و نامحسوس نفس آسوده ای کشیدم !مصطفی حق داشت با کسی باشه و زندگی‌کنه که اندازه خودش دوستش داشته باشه !نه منی که تکلیفم حتی با خودمم مشخص نبود !

دو روز قبل تولد ۱۵ سالگیم‌بود خودم هم بزور یادم اومد که تولدمه و من تو اون روز متولد شدم ،به کسی هم چیزی نگفتم ..

اما این حجم سختی و رنج واسه دختری که تازه پا به سن ۱۵ سالگی گذاشته نرمال هست ؟ پوفی کشیدم‌و به جای خالی مصطفی نگاه کردم ..

همینطور که مشغول حرف زدن بودین موهایی که بافته بودم‌باز شده بود و مجبور شدم از اول ببافم ،در آخر کش مو رو پایین موهام بستم و دولا از روی زمین بلند شدم‌ و به سمت آشپزخونه رفتم و همینجور بلند خطاب به مصطفی پرسیدم :_ساعت چند میریم ؟

ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

#قسمت_شصت


سریع از اتاق بیردن اومد و لبخندی زد و گفت :

_آفرین حالا شد ! الان شدی آوین قوی که سمیه ازش حرف میزد! با شنیدن اسم‌ سمیه لب برچیدم و بغص نصف و نیمه ای گلوم‌رو گرفت!

امروز جفتمون سوتی داده بودیم !اون خواست از سمیه بگه و من خواستم از راشد بگم !

آب دهنم رو صدا دار قورت دادم تا همون بغض نصفه از بین بره و در نهایت گفتم :

_آره الان خوبم ... خب کی میریم ؟

یکساعت بخوابم بعد میریم ،سری تکون دادم که وارد اتاق شد و در رو بست ....

تو این یکساعت منم سر خودم رو با تمیز کاری گرم کردم و ساعت مثل برق و باد گذشت،مصطفی بلند شد و باهم لباس پوشیدیم و به سمت خونه ی ما حرکت کردیم ... انگار هنوز من بحث داغ و سر زبون اهالی روستا بودم !

میخواستم بهشون توجه نکنم اما انگشت هایی که به طرفم گرفته شده بود رو قشگ حس میکردم و میدیدم ... صدای دندون قروچه ی مصطفی رو شنیدم وخودمو زدم به اون راه ،تحمل این نگاه ها برای اونم سخت بود !

دم در خونه ی ما ایستادیم و من نگاه کوتاهی به اطرافم انداختم ،کسی داخل کوچه ی ما نبود !اما کوچه پر از خاطره بود!

پر از خاطره های راشد وقتی با اتول می اومدیم اینجا !

اه پر از افسوسی کشیدم و به در نگاه کردم که مصطفی با دستش به در زد ،کمی طول کشید اما در نهایت شهاب اومد و در خونه رو باز کرد ،با دیدنش اخم کردم و اونم جواب منو با اخم داد !

با مصطفی سلام گرمی داد اما با من مثل همیشه خشک‌رفتار کرد و منم به سردی سلامش دادم ! پشت سر مصطفی بعد از چند ماه بالاخره وارد خونه ی خودمون شدم !

خونه ای که بعد از فوت پدرم دیگه رنگ و بویی نداشت ! مامان با خوشرویی ظاهری باهام‌ روبوسی کرد که در جواب فقط به تکون دادن سر اکتفا کردم و عکس العمل دیگه ای از خودم نشون ندادم ! تو تمام مدت سکوت کردم و چیزی نگفتم!چرا که الان اینجا بودنم هم بخاطر مصطفی بود ...

بالاخره مامان کنارم نشست و گفت :

_دخترم زندگی خوبه ... راضی هستی ؟

اول پوزخندی زدم و بعد بهش نگاه کردم و گفتم:_مگه برای شما هم فرقی میکنه که من خوبم یا بد ؟‌یا زنده ام یا مرده تو این چند ماه فقط یکبار اومدی پیشم که اونم واسه این بود بگی حرفا و حدیثا خوابیده! الان مامان جون خیالت راحت شد ؟به آرامش رسیدی ؟‌آقازاده هات روبراهن ؟ در تمام مدت فقط با تعجب و شک بهم‌نگاه کرد ،تُن صدام آروم بود و فقط جوری بود که مامان بشنوه اما حرکات و چهره ی عصبیم از چشم مصطفی دور نموند....

مامان لبخند ساختگی و مصلحتی زد و دستش رو روی پام گذاشت و گفت :_دخترم من هر چی گفتم و هر کاری کردم واسه خیر خواهی خودت بوده ...منکه بدتو نمیخوام ...

نفسم رو بیرون فرستادم و میون حرفش پریدم و گفتم :_مامان تو هیچ وقت واسه دل من کاری نکردی !اگه الانم میگی واسه خیر خواهی بوده باشه حرف تو قبول !

ولی لطفا دیگه واسه خیر من کاری انجام نده !

تا همین الامم بخاطر خیر خواهی های تو بوده که اینهمه بدبختی کشیدم !

بخاطر این پسر دوست بودنت ... یه دختر بیشتر نداری ولی سه تا پسرتو به من ترجیح میدی ! لباش رو از هم فاصله داد که چیزی بگه اما اجازه ندادم و گفتم :_مامان نمیخواد چیزی بگی!بعد از روی زمین بلند شدم و فقط جوری که خودش بشنوه گفتم :

_من میرم بیرون هوا بخورم !فصای اینجا برام غیر قابل تحمله و بی توجه به همه از سالن بیرون رفتم ،روی تخت گوشه ی حیاط نشستم کلافه به اطراف نگاه کردم ،یاد اولین  دیدار با راشد افتادم !درست روی همین تخت بود،

همینجا بود که ازم خواست زندگیمون رو بسازیم !

حیف که هیچ دوامی نداشت ،نمیدونستم اون ته دلش چی میگذره اما من هنوز احمقانه دلم برای تنگ شده بود ! همینطور در سکوت نشسته بودم و خاطرات رو برای خودم یادآوری میکردم و بیشتر خودم رو عذاب میدادم !

وقتی به خودم اومدم که دیدم شهاب کنارم نشسته!نشسته بود و آروم آروم سیگار میکشید! ناخودآگاه با دیدنش حس ترس وجودم رو گرفت و این حس از نظر من مرگ بود ! اینکه برادرن کنارت بشینه اما حس امینت کنارش نداشته باشی و بترسی !

لرزی که به تنم نشست از چشمش دور نموند!

به دود سیگارش خیره شدم‌ که گفت :_تکلیف بچه معلوم شد ؟ دندون قروچه ای کردم و شمرده شمرده گفتم :_بچه ای در کار نیست !

پوزخندی زد و گفت :_پس واسه همینه شکمت هر روز بزرگ‌از از دیروز میشه !

دیگه واقعا نه جوابی داشتم بهش بدم نه توان مبارزه داشتم سکوت کردم که دوباره پوزخندی زد و گفت :_دیدی جواب نداری !پس حق رو به من میدی !

چشمام رو بستم و بعد باز کردم و گفتم :

_سکوتم بخاطر حق دادم نیست بخاطر خسته شدنم!بخاطر اینه که دیگه از زندگی بریدم !

با بی رحمی گفت :_کوه کندی مگه ؟مسبب اینا خودتی نشسته بودی زندگیتو میکردی رفتی با یکی دیگه ریختی رو هم نتیجش شد این ،الانم حرفی نیست ، با مصطفی داری زندگیتو میکنی !

ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

#قسمت_شصتویک


کلافه و حرصی بلند شدم و روبروش ایستادم و گفتم :_آره حرفی نیست !

اصلا کی آوین بدبخت اجازه ی حرف زدن داشته!الانم چیزی نگفتم خودت بحث رو شروع کردی ! اما شهاب از تو بی غیرت تر وجود نداره !من خواهرت بودم ولی تو به حرف راشد استناد کردی و نبردی منو دکتر که ببینی اصلا چه مرگمه ! واسه راحتی خودت و اینکه منو از سرت وا کنی انداختی منو گردن یکی دیگه!مصطفی دیگه چه گناه داره که مجبوره جور منو بکشه !در مردونگیش شکی نیست ، حداقل از تو مرد تره !دمی گرفتم و بی توجه به صورتش که هر لحظه بیشتر از قبل سرخ میشد ادامه دادم:

_همونطور که مصطفی هنوز دلش پیش سمیه هست ،منم دلم پر زده واسه راشد !

آدم اولین عشقش رو هیچ وقت فراموش نمیکنه ! و کاش تو جای اینکه دست منو بگیری سوار ماشین کنی بریم‌واسه طلاق ما رو کنار هم نشونده بودی یا باهامون میومدی دکتر تا ثابت بشه من مشکلی ندارم ،اما نکردی اینم از بی غیرتیت هست که خواهر خودتو جلوی همه خار نشون دادی ...

هنوز حرف واسه گفتن داشتم اما با سیلی که به گوشم‌زد دیگه ادامه ندادم ! روی صورتم خم شد و از لای دندوناش گفت:_در بد بودنت شکی نیست !اگه بد نبودی به شوهر سابقت خیانت نمی کردی ! اره بی غیرتم که توی بی حیا جلوی من وایسادی در صورتی که شوهرت اون تو نشسته داری از عشقت به شوهر سابقت میگی ،نفس های بریده بریده میکشیدم که سیلی دومش رو طرف دیگه‌ی صورتم زد ! دو طرف صورتم میسوخت اما سوزشش به اندازه حرف های شهاب نبود !

حس میکردم دارن سیخ داغی تو قلبم فرو میکنن !دستش رو زد تخت سینم که روی زمین افتادم و با صدای بلند گفت :_من فکر کردم‌تو آدمی‌نگو نه نمک نشناس تر از تو وجود نداره ،اگه همون روز اول میکشتمت و وسط همین خونه چالش میکردم جرئت نمیکردی تو صورت من نگاه کنی شر و ور تحویلم بدی ! هم میشدی درس عبرتی واسه بقیه ..

به این جای حرفش که رسید مصطفی جلو اومد و باخشم‌ روبه شهاب گفت :_چیکار میکنی مرتیکه ؟ مگه من مردم که دست رو زنم بلند میکنی ؟ دستم رو گرفت و کمکم کرد که بلند بشم ...

وقتی بلند شدم منو به پشت سرش هدایت کرد و گفت ؛_تو چرا هنوز باد تو کلته ؟

خواهرته!دشمنت که نیست ! جای اینکه مرحم بشی واسه زخماش فقط شده نمک روی زخم !

شهاب عصبی سرش رو تکون داد و گفت :

_تو لازم نکرده دخالت کنی !

خواهرم دلم بخواد همینجا سرش رو میبرم

مصطفی با این حرفش چشماش گرد شد و عصبی بهش نگاه کرد ،خواست جلو بره که سریع مچ دستش رو گرفتم به من نگاه کرد و وقتی چهره ی ترسیده‌ی منو دید گفت :

_تا وقتی اسمش تو شناسنامه ی منه جرئت نداری بهش کج نگاه کنی شهاب !

برو عقده گشایی هات رو یجا دیگه کن!

بسته از بس آوین رو کیسه بوکس خودتون کردید ! بعد مچش رو از دستم بیرون کشید و گفت :_فردا میریم دکتر اگه بچه ای بود با کمال میل قبولش میکنم !اگه هم نبود دیگه نمیزارم رنگ آوین رو ببینید!

شهاب خواست چیزی بگه که مصطفی دست منو دنبال خودش کشید و با هم از خونه بیردن رفتیم‌! قلبم با ترس هنوز خودشو به در و دیوار می‌کوبید!باورم‌نمیشد مصطفی اینجوری ازم دفاع کرده بود !

انقدری که الان دلم از حمایتش قرص شد هیچ‌ وقت به هیچ چیز دلم خوش نبود !

به چهره ی عصبیش نگاه کردم و همینطور که به سمت خونه میرفتیم گفتم :_ممنون !

نیم نگاه بهم انداخت و گفت :

_تو خونه راجبش حرف می‌زنیم ..

و دیگه چیزی نگفت ..

وقتی به خونه رسیدیم و داخل رفتیم خواست به سمت اتاق بره که وسط سالن ایستادم و دوباره گفتم :_ازت ممنونم مصطفی ! ممنون که جلوی شهاب ازم‌ دفاع کردی ...

دستش رو از روی دستگیره در که می‌خواست باز کنه برداشت و به سمت من اومد ..

صورتم رو با دستاش قاب کرد و گفت :

_تو این چند ماه به اندازه کافی به معصومیتت  پی بردم !دیگه اجازه نمیدم کسی اذیتت کنه !

گفت و بوسه ای روی پیشونیم زد و ازم جدا شد و به اتاق رفت و در رو بست ... متعجب و شک زده به مسیر رفتش نگاه کردم و انگشتم رو روی جایی که بوسیده بود کشیدم ،رسما زبونم بند اومده بود و نمیتونستم احساساتم رو از هم جدا کنم و تفکیک بدم !

چند لحظه خشک شده همونجا ایستادم و بالاخره پاهام رو تکون دادم‌ک به سمت اتاق خودم رفتم ،در اتاق رو بستم و همونجا پشت در نشستم ...

خدایا چرا همش داری منو امتحان میکنی ؟‌

دیگه واقعا صبر من تموم شده ! تا شب از اتاق بیرون نرفتم و همونجا نشستم و به آینده ی نامعلوم خیره شدم ...

هنوز راشد تو فکر و ذکر من بود اما نمیتونستم محبتی که مصطفی هم تا الان بهم کرده بود نادیده بگیرم ،اینکه جلوی شهاب ایستاد و ازم دفاع کرد، تو این چند ماه حتی یکبارم بهم سر کوفت نزد ...

اینا چیزی نبود که بشه نادیده گرفت ...

از طرفی بهم حق انتخاب داده‌بود!

گرچه راشد هم بهم حق انتخاب داد و تهش به جدایی ختم شد !پوفی کشیدم و سرم رو مابین دستام گرفتم

ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

#قسمت_شصتویک کلافه و حرصی بلند شدم و روبروش ایستادم و گفتم :_آره حرفی نیست ! اصلا کی آوین بدبخت ...

با این ک خبرم ندادی ولی خودم پیدات کردم خوندم 

بقیشو کی میذاری

فقط 24 هفته و 1 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40

هرچه دارم از امام رضاست ❤️‍🩹پسرم نذر امام رضاست 💚💚💚برا ظهورش صلوات

#قسمت_شصتودو


هوا کم کم تاریک شده بود که تقه ای با در اتاق خورد ،اول جوابی ندادم که بعدش دوباره در اتاق زده شد و مصطفی گفت :_آوین .. خوابیدی؟

تا ابد که نمیشد خودمو قایم کنم از این رو گفتم :_نه بیدارم بفرمایید .

در اتاق باز شد و اومد داخل ،چراغ رو روشن کرد و گفت :_چرا تو تاریکی نشستی ... شامم نخوردی بیا یچیزی بخوریم ....

سرم رو تکون دادم و گفتم :

_میل ندارم ندارم چیزی بخورم ...

اول چند ثانیه بهم خیره شد و بعد گفت :

_مطمئنی؟

مطمئن، اره ای گفتم که گفت :

_الان که شامم نمیخوای بخوری بیا بریم بخوابیم دیگه منم‌میلم به چیزی نمی‌کشه!

لبم رو گاز ریزی گرفتم... و گفتم :_باشه برو منم میام !

دیگه چیزی نگفت و ار اتاق بیرون رفت ،با دستم موهام رو بالا زدموو از روی زمین بلند شدموو از اتاق بیرون رفتم ،در اتاق مصطفی بسته بود !همون اتاقی که روز اول گفت حق ندارم پا بزارم داخلش ..

اوایل داخل اتاق پر بود از عکس های سمیه !

از طرفی عادت کرده بودم به اونجا خوابیدن و از طرف دیگر وقتی عکس های سمیه رو روی دیوار میدیدم عذاب وجدان میگرفتم !

خود مصطفی هم متوجه این موضوع شد و بعدا همه ی عکس ها رو جمع کرد و داخل کمد گذاشت !

از فکر بیرون اومدم و چراغ های خونه رو خاموش کردم،پشت در اتاق ایستادم و نفس عمیقی کشیدم‌و داخل اتاق رفتم ...

مثل همیشه طاق باز روی تخت خوابیده بود ساعدش رو پیشونیش بود ،به سمتش رفتم و کنارش خوابیدم که نگاهی بهم انداخت ،سمت خودش خوابیدم و به نیمرخش نگاه کردم

مثل همیشه شروع کردم به مقایسه کردنش با راشد ...

گوشه ی ابروی مصطفی چاک خورده بود بخیه داشت و دماغش ام‌ قوز داشت !که اینم بخاطر کار داخل روستا  و دعوا هایی که یموقع میشد و احتمالا مصطفی داخلشون مداخله میکرد ..

بر خلاف راشد مصطفی ریش نداشت!

و در کل میشه گفت مصطفی چهره ی مردونه تری نسبت به راشد داشت که اینم احتمالا بخاطر این بود که ۷ سالی از راشد بزرگتر بود و اختلاف سنیش با من ۱۳ سال بود !

با صداش به خودم اومدم _خوبی؟

خجالتزده سرم رو تکون دادم،  انگار مدت زیادی بود که بهش خیره شده بودم.‌

روی پهلو به سمت من برگشت و بهم‌نگاه کرد و بعد دستش رو از هم‌باز کرد و گفت:

_اجازه هست ! منظورش این بود که بغلم کنه !

با این حرفش ضربان قلبم بالا رفت ..

چند ثانیه بهش نگاه کردم و درست وقتی خواست چیزی بگه سرم رو به معنای بله تکون دادم!

لبخندی از روی رضایت زد ،از شرم حتی نمیتونستم بهش نگاه کنم ...

روی موهام رو بوسید و گفت:

_فردا همه چیز درست میشه!شاید هم یه شروع جدید باشه ...

جمله ی آخرش رو آروم گفت ولی من به خوبی شنیدم !شنیدم اما خودم رو زدم به نشنیدن !

کم کم چشمام گرم شد و خوابم رفت ...


****

دستم رو به چشمام کشیدم‌و از روی تخت بلند شدم ،مصطفی داخل اتاق نبود ...

ار اتاق بیرون رفتم که دیدم داخل آشپزخونه نشسته و صبحانه میخوره ...

دیشب باعث شده بود بیشتر از قبل خجالت بکشم‌ ...با سر بزیری بهش سلام دادم‌که جوابم رو با خوشرویی داد ،آبی به دست و صورتم زدم‌و کنارش نشستم ،یک لقمه دیگر نون و پنیر خورد و گفت :

_من الان میرم‌کار دارم ، همینکه به یکی بگم‌ ما رو با اتول ببره شهر با اتوبوس کرایه ای رفتن عذابه...

صبحانه رو بخور بعد میام‌بریم ...

از روی زمین بلند شد که سریع پرسیدم :

_کی‌ میای که بریم ؟‌

_ظهر ساعت ۱۲ ، ۱ آماده باش میام ...

سرس تکون دادم که خداحافظی کرد و از خونه بیرون رفت ..

استرس گرفته بودم‌... میدونستم چیزی نیست اما استرس مثل خوره افتاده بود به جونم ...

کمی صبحانه خوردم که حس کردم دارم‌محتویات معدم رو بالا میارم‌...

سریع بلند شدم و به سمت روشویی رفتم و همون چند تا لقمه ای که خورده بودم بالا آوردم ...دستم‌رو شستم و از سرویس بیرون رفتم ،دستم رو دور شکمم بزرگ شدم حلقه کردم و روی زمین نشستم .کاش ساعت زود میگذشت و میرفتیم‌و من از شر این کوفتی خلاص میشدم ..

میلم به صبحانه دیگه نمی‌رفت بلند شدم و سفره رو جمع کردم و همه چیز رو سر جاش جا دادم ...خواستم‌ وقتم رو تا زمان اومدن مصطفی با چیزی پر کنم تا زمان زود تر بگذره

وارد اتاق مصطفی شدم و شروع کردم به جمع و جور کردن وسایل ..وقتی همه چیز رو جا دادم به اتاق خودم رفتم و خواستم‌جمع و جور کنم که همونموقع صدای در اومد ...

متعجب به ساعت نگاه کردم‌ تازه ۱۰ بود یعنی الان مصطفی اومده...

آروم‌آروم‌ به سمت در رفتم و باز کردم

همینکه سرم رو بالا گرفتم با شهاب روبرو شدم ! ناخودآگاه از ترس آب دهنم رو قورت دادم و سلام‌بریده بریده ای دادم‌..

منو کنار زد و خودش وارد خونه شد و در رو بست ... نمیدونستم چی شده و چرا اومده و ذهنم تحلیل نمیکرد چیزی بگم ..

نگاه به دور و بر انداخت و گفت :_مصطفی خونه هست ؟


ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

آقایون بگن

zizi_1380 | 19 ثانیه پیش
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز