نمیدونم اصلا چی باعث شده اینجوری باشم
از همون اول به من میگفتند خونه فامیل شب رو بمون ما بریم قبول نمیکردم میگفتن تنهایی برو گردش قبول نمیکردم
یعنی پدرمادرم خیلی تلاش کردند من به تنهایی رو پای خودم وایسم ولی خودم نخواستم
من سخت به دیگران اعتماد میکنم و چون با آدم های جدید ارتباط نمیگیرم دور بودن از پدرمادرم به معنی تنهایی مطلقه بنابراین خیلی میترسم