2777
2789
عنوان

چقدر عجیب.....

155 بازدید | 13 پست

همینجوری بی دلیل به این فکر افتادم اگر یه روز ازدواج کنم چطور دوری پدرمادرم رو تحمل کنم چون خیلی وابسته هستم و افسرده.یعنی ممکنه به خاطر این موضوع به خودکشی فکر کنم 

بعد رفتم اینستا دقیقا یه پست مربوط به این موضوع دیدم 

اومدم سایت هم دو سه تا تاپیک با این موضوع زدن! عجیب بود برام ولی خوشحالم تنها نیستم و این حس عادیه

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

یعنی شما دوست ندارین هیچ وقت مستقل بشین  این دیگه علاقه نیست  شما وابسته ای

منم دقیقا واژه وابسته رو به کار بردم نگفتم علاقس

نه دوست ندارم دلم میخواد همیشه فقط پیش خانواده ام بمونم


منم دقیقا واژه وابسته رو به کار بردم نگفتم علاقس نه دوست ندارم دلم میخواد همیشه فقط پیش خانواده ام ...


آدما ب همه چیز عادت میکنن

درسته سخت هست

ولی کم کم عادت میکنن

میگم عادت،ن اینکه دلتنگ نشن،میشن،خیلی زیاد،ولی  مثلا همین مورد ،تو شرایط قرار بگیرن میبینن ک میتونن مستقل بشن

من وحشتناک وابسته خانوادم مخصوصا مادرم بودم نزدیک یک ساله ازشون جدا شدم ولی هر روز میرم خونشون وقتی شوهرم سرکاره . روزای اول به معنای واقعی کلمه دیوونه شده بودم خیلی خیلی خیلی سخت بود ولی هرچی گذشت حس عذابه کمرنگ تر شد الآنم هنوز طاقت دوریشونو ندارم ولی حالتی شده که خونه خودم راحتتر از خونه بابامم وقتایی اینجام دلم برا اونطرف تنگ میشه هیچ وقت بچه هاتون وابسته بار نیارین خیلی بده خیلی 

آدما ب همه چیز عادت میکنن درسته سخت هست ولی کم کم عادت میکنن میگم عادت،ن اینکه دلتنگ نشن،میشن،خیل ...

من متاسفانه در شرایطش قرار گرفتم و مشکل حل نشد 

یک سال تقریبا شهر دیگه بودم 

و هر روز کارم گریه بود و افسردگیم خیلی تشدید شد افکار خودکشی و....اصلا تمرکز نداشتم انگار یکسال به طور مداوم عزادار بودم خودمو کشتم تا برگردم شهر خودم بعدش دوباره علائم افسردگی خیلی کم شد عادی شدم

من وحشتناک وابسته خانوادم مخصوصا مادرم بودم نزدیک یک ساله ازشون جدا شدم ولی هر روز میرم خونشون وقتی ...

نمیدونم اصلا چی باعث شده اینجوری باشم 

از همون اول به من می‌گفتند خونه فامیل شب رو بمون ما بریم قبول نمی‌کردم میگفتن تنهایی برو گردش قبول نمی‌کردم

یعنی پدرمادرم خیلی تلاش کردند من به تنهایی رو پای خودم وایسم ولی خودم نخواستم

من سخت به دیگران اعتماد میکنم و چون با آدم های جدید ارتباط نمیگیرم دور بودن از پدرمادرم به معنی تنهایی مطلقه بنابراین خیلی میترسم 


نمیدونم اصلا چی باعث شده اینجوری باشم  از همون اول به من می‌گفتند خونه فامیل شب رو بمون ما بری ...

فک کنم روانشناسا میگن بچه رو باید از شیش ماهگی جدا کنن که وابسته نشه دیگه بعدش مکافاته من خیلی سر این قضیه عذاب کشیدم

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز