2821
2789

یکمم غمناکه

عدس کوشولووووم ۱۴۰۳/۱/۱۴ ساعت ۵ صبح سقط شد 💔روزی که آزمایش دادم دکتر آزمایشگاه بهم گفت ی عدس کوشولووو تو شکممه منم اسم کاربریمو گذاشتم مامان عدس کوشولووو اما دیگه عدسم و ندارم 🥺💔

راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی می‌گرفتم یا سخت بود یا وزنم برمی‌گشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهم‌تر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.

گیریم که من هنوزاخترنشدم 

یکسال دگرگذشت ومادرنشدم 

افسوس وصدافسوس که ناکام هستم در غافله عمر توانگر نشدم ؛

 آنکس که مرا به طعنه نازا خوانده ؛ 

بهتر که چو وِی ظالم و کافر نشدم》

 ♡آخر تو چه دانی که خدای من کیست🥲❤️

عدس کوشولووووم ۱۴۰۳/۱/۱۴ ساعت ۵ صبح سقط شد 💔روزی که آزمایش دادم دکتر آزمایشگاه بهم گفت ی عدس کوشولووو تو شکممه منم اسم کاربریمو گذاشتم مامان عدس کوشولووو اما دیگه عدسم و ندارم 🥺💔
دعاگوتون هستم🥺🫂

فداتشم🥲البته من سنم کمه ها ولی این شعر خیلی ب دلم نشست بعد سقطم 

عدس کوشولووووم ۱۴۰۳/۱/۱۴ ساعت ۵ صبح سقط شد 💔روزی که آزمایش دادم دکتر آزمایشگاه بهم گفت ی عدس کوشولووو تو شکممه منم اسم کاربریمو گذاشتم مامان عدس کوشولووو اما دیگه عدسم و ندارم 🥺💔
فداتشم🥲البته من سنم کمه ها ولی این شعر خیلی ب دلم نشست بعد سقطم 


برایِ تو..

برای تمام روزهایی که فکر می‌کردی نمیتونی ازشون عبور کنی ولی تونستی...

برای تمام لحظه‌هایی که میگفتی این بار دیگه آخرین باره ؛ ولی هنوزم داری ادامه میدی!


ممنون خودت باش♥️

این جمله زندگیم رو تغییر داد: از توضیح دادن دست کشیدم زمانی که فهمیدم دیگران منو به اندازه درک خودش ...

به به عالی بود👏🏼👌🏼👌🏼

به قول معروف که میگه: توضیحِ اضافی نشانه ضعفه و سکوت نشانه قدرت

من شعر و متن یادم نمیاد 

اما یه چیزی خیلی رو دلم سنگینی میکنه 

چندسال پیش با اقا پسری از فامیل بهم علاقمند شدیم 

مشکلاتی برای اقا پیش اومد ک نشد ازدواج کنیم 

من بهشون گفتم که به پای تمام سختی ها میمونم و کنارت هستم اما ترسید و جلو نیومد ،گذشت اونروزا ولی خیلی دلمو شکوند  ،من چندسال به پاش مونده بودم و تقریبا همه میدونستن من منتظر یکی هستم اما نمیدونستن کی ! 

خودشم انگار براش ثابت شده بود ک من نمیتونم ازش دل بکنم واسه همین جدی نمیگرفت وقتی میگفتم که دیگه خسته شدم و به پات نمیمونم !

تا اینکه همسرم اومد ،اولش نمیخواستم قبولش کنم اما اینبار همسرم به پای من موندو  کلی صبوری کرد تا بالاخره تونستم بهش دل ببندم و ازدواج کردیم ،

منم کلا فکر اون اقارو از سرم بیرون کردم و گفتم حتما قسمت نبوده ،

چند وقت پیش رفته بوده پیش داییم درد و دل میکرده و حسرت میخورده که من اشتباه کردم از دستم رفت فلانی 


وقنی این حرفو شنیدم دل شکستم اروم گرفت ،چون فک میکردم فقط منم که بار اون همه سال انتظارو تنهایی به دوش کشیدم !




2790
2823
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز