دانشجو هستم شهر کرج و خودمون تهرانیم
بعد تا حالا یکبار هم دوست پسر نداشتم
ولی مادر به شدت شکاکی دارم طوری که یه بار که میخواستم برم کتابخونه میگفت میری اونجا کار دیگه ای بکنی نمیری درس بخونی
نه میذاره با دوستای صمیمیم برم بیرون نه هیچی افسرده افتاده بودم گوشه خونه
الانم موقع برگشت از دانشگاه که کرجه زنگ زده بهم میگه یه صداهایی میاد آدم ناراحت میشه
خب من چیکار کنم داشتم پیاده برمیگشتم از دانشگاه طبیعیه که از اطرافم صدا بیاد اخه این چه حرفیه
با این شکاک بودنش هزار بار بهم تهمت ناحق زده خسته شدم به خدا ، کاشکی این همه ادعای خداشناسیش میشه یکم از شکاک بودنش کم کنه و منو کم اذیت کنه
بعد بابام خیانت کرده میگه توهم توله ی همونی دیگه
چیکار کنم به نظرتون اعصابم خیلی خورد میشه وقتی بهم تهمت میزنه ☹️😭😓