دلم گرفته و می خواهم آسمان باشم...
و یا هرآنچه می بارد بگو همان باشم...
چه سرنوشت بدی دارم...
عادتم دادند...
چهار فصل پیاپی خزان باشم...
سرم به شانه ی دیوار آرزو بند است...
ولی چه فایده وقتی که نردبان باشم...
به این نتیجه رسیده ام که قسمتم این است...
همیشه به جای خود به فکر دیگران باشم...
دلی شکسته و چشمانی خیس و تنهایی...
چگونه داشته باشم و شادمان باشم...
کجاست دست تو...؟
در دست کیست...؟
بی خبرم...
نشد که یک شب از این غصه در امان باشم...
چه عیب دارد اگر دلخوشم به مشتی شعر...؟
نخواستم همه ی عمر به فکر نان باشم...
شبی کنار خودم در سکوت می میرم...
روزی که خسته از یک عمر امتحان باشم...